رمان در مسیر سرنوشت پارت ۲۰

با شنیدن صدای زنگ آیفون دست از جارو کشیدن بر میدارمو سمتش میرم….

_ کیه؟

چرخیدم طرفشو میگم: مامانته….

ابروهاش بالا میپره و میگه: مامانم!؟

_ آره خودشه… ولی نمیدونم کسی باهاشه یا تنهاست..

جلوتر میاد و میگه: باز کن… جارو رو هم بردار.. خودتم برو تو اتاق، سروصدا هم نکن…

سرم رو تکون میدم و میگم: باشه…

بعد از دو هفته هنوز صورتم کاملا خوب نشده و یه لایه ی کمرنگ کبودی رو گونم مشخصه و اون قطعا نمیخواد که مامانش دسته گلش رو ببینه…

کارهایی رو که ازم خواسته انجام میدم…تو اتاق پشت در میشینم و یکم از در باز میذارم که صداشون رو بشنوم….میدونم کارم خیلی زشته..ولی متاسفانه راه دیگه ای برا با خبر شدن از اتفاقهایی که داره اطرافم میفته نیست..

صدای باز شدن در و بعدشم صدای احوالپرسی میاد…

از اینجا هیچ دیدی بهشون ندارم و فقط صداشون رو میشنوم…

_ مامان جان بیا بشین قربونت برم…

_ بذار هم یه چیزی برا شام درست کنم… هم با هم حرف میزنیم…

خب، خدا رو شکر نرفتن تو سالن که خیلی صداشون دور باشه.. حالا میتونم حرف زدنشون رو بیشتر بشنوم..

صدای کشیده شدن صندلی و بعدش میلاد که میگه: نمیخواد زنگ میزنم یه چیزی میارن، من هر روز غذای بیرون میخورم یه امروز هم روش..

ای تف به اون روحت.. بشکنه دستم که نمک نداره…

_ لیلا کی رفت؟

_ یه دو هفته ای هست…

صدای مادرش رو میشنوم که با ناراحتی میگه:  اونوقت تو این دو هفته نباید بیای پیش مادرت؟ ها؟؟ چند بار باید بهت زنگ بزنم؟

_ آخه فدات شم بیکار نیستم بخدا.. از اون میثاق دیوث بپرس چقد سرم شلوغه…

از سرو صدای صندلی میفهمم که مادرش هم میشینه…

_ میلاد؟ مگه من مامانت نیستم؟ ها؟ مگه نباید بدونم تو اون دلت چه خبره؟

این شگرد مامان منم بود وقتی میخواست ازمون حرف بکشه.. به نظرم مادرا هر کجای کره ی خاکی هم باشن بازم تو خیلی چیزا عجیب مثل همن…

صدای میلاد میاد که میگه: چی شده حالا مگه؟

_ تو با لیلا مشکل داری؟ درسته؟

اینبار محکم جواب میده: نه… مشکل کجا بود..

انگاری مادرش باور نکرده که میلاد میگه: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟

_ من مادرم میلاد… میفهمم که یه چیزیت هست،…دوست داشتن و عاشق شدنتو قبلا دیدم… چپ به هدا نگاه میکردیم تا یه ماه رو ازمون میگرفتی.. حالا خودت جلو همه لیلا رو میزنی….

این بغض لعنتی چیه بیخ گلوی من… لعنت بهت میلاد…

صدایی ازش نمیشنوم که مادرش دوباره میگه: یهو دست دختره رو گرفتی آوردی گفتی زن گرفتم… ما هم گفتیم خب، پسرمون بچه ی بیست ساله نیست که بخوایم خوب و بد و یادش بدیم خودش ماشاالله عاقل و بالغ… اما این وسط یه چیزی درست نیست…هاا میلاد؟ چیه؟ من نباید بدونم تو اون دلت چی میگذره؟…

_ بیخیال مامان.. چی میخوای باشه… هیچی نیست؟!

مامانش با دلخوری میگه: هیچی نیست؟.. هیچی نیست و تازه عروستو جلو برادر خواهرت میزنی‌… هیچی نیست و اجازه نمیدی گوشی دست بگیره؟ …. بگو مامانم،.. بگو عزیزم.. بگو چته؟ ما کی پشت بچه هامون رو خالی کردیم که اینبار دوممون باشه‌.. اگه کاری کردی باهاش که مجبور شدی بگیریش بگو؟؟..

دستام کنارم میفتن و تو دلم برا خودم عزا میگیرم… از کجا به کجا رسیدم…

صدای داد میلاد من و هم از جا میپرونه..

_ بسه دیگه مامان.. این حرفا چیه میزنی… یه جوری میگی انگار من بچه ی هیجده ساله م که نتونه هوسشو کنترل کنه..شما منو اینجوری شناختین؟

 

_ باشه عزیزم.. منم نگرانتم.. منظوری نداشتم…. تو اروم باش..

صدای کشیده شدن صندلی میاد و بعدشم صدای میلاد که میگه: د آخه مگه میذارین….

مامانش با بغض میگه: منم مادرم… همش تو فکرتم بخدا.. نگرانتم.. از چشات میخونم که خوشحال نیستی.. خوشبخت نیستی….

 

*

مادرش خیلی وقته رفته اما من نمیدونم یه ساعت یا دو ساعت یا شایدم بیشتر که پشت در نشستم و زل زدم به دیوار سفید و ساده ی روبه رو….حرفای مامانش عین خنجر بود که مستقیم قلبمو هدف گرفت و تکه تکه کرد….

_ لیلا؟ لیلا؟…

صداشو میشنوم ولی دوست ندارم جوابشو بدم…

_ با توام لیلا؟

در اتاق رو باز میکنه ولی چون پشت در نشستم، محکم به کمرم میخوره و آخم رو در میاره…

عقب تر میرم که میاد داخل و با عصبانیت میگه: اینهمه صدات کردم برا چی نمیای بیرون؟…

سرمو میندازم پایین و هیچی نمیگم… اصلا دلم حرف زدن نمیخواد.. حتی یه کلمه…

_ مگه با تو نیستم؟…

سکوتم رو که میبینه جلوتر میاد و میشینه رو پاهاش…. دستشو میاره و سرمو با شدت بالا میگیره….

زل میزنه به چشمام و میخواد حرفی بزنه که با دیدن اشکام چیزی نمیگه……

لبهای خشکیده مو از هم باز میکنم و میگم: چرا بهشون نمیگی؟ برا چی بهشون نمیگی من کیم؟

بلند میشه و میگه:تو این مسائل دخالت نکن..

سمت در میره که با عصبانیت میگم: یه بار قبلا هم بهت گفتم دلم نمیخواد کسی اینجوری درباره م حرف بزنه.. مامانت رک و پوست کنده در آورد گفت زنت که من باشم یه دختر خرابه که اومد باهات خوابید و تو مجبور شدی بگیریش… اونوقت تو میگی دهنمو ببندم و هیچی نگم….

برمیگرده طرفم که میچسبم به دیوار.. دستمو میگیره و بلندم میکنه و با عصبانیت میگه: صدات رو ببر… تا خودم مجبور نشدم ببرمش‌…..

ببرم؟!

من تازه بعد از چند ساعت خودخوری نطقم باز میشه…

ولم میکنه و بیرون میره…دنبالش میرمو میگم: اولین فرصتی که خانوادتو ببینم همه چیو بهشون میگم… میگم من نه خرابم،نه آویزون…فقط یه بدبختم که از شانس گهم گیر پسر از خدا بیخبرتون افتادم…

میچرخه و با چشمای سرخ میاد طرفم… میترسم ولی از جام تکون نمیخورم…

محکم میکوبه تخت سینم که پرت میشم رو زمین…. خم میشه رو صورتمو با خشم میگه: وقتی بهت میگم لال شو و صداتو ببر… یعنی ببر احمق…وقتی میگم دم پرم نشو که پرپرت نکنم یعنی نشو….خودت خوب میدونی راه و روش جدیدم واسه تنبیهت چیه… بعد از دوهفته تازه تونستی سرپا شی…‌ پس کاری نکن که دوباره بیفتم به جونت، که اینبار یه جوری کو…ت میذارم که تا یه ماه روزی هزار بار بگی گوه خوردم..

میگه و میره…. میره و فحش های مثبت هزارمو به خودشو و جد وآبادش نمیشنوه….

*

اینقد به تماس خیره میشم… تا صداش قطع شه…. باورم نمیشه… یعنی باهاش ارتباط داره؟!…

از اتاقش که میزنه بیرون… خودمو سرگرم غذا درست کردن میکنم…جلوتر میاد و موبایلش رو از رو کانتر برمیداره… همون لحظه دوباره تو دستش زنگ میخوره…اخماش به سرعت میرن تو هم….. میشینه رو مبل و تماس رو وصل میکنه..

محکم و رسا میگه: بله؟

_ زنگ زدی نفساتو بشمارم…._قبلا برا قبل بود…_مگه کور بودی اونشب…._که چی بشه؟…_مگه بیکارم….

صدای خنده ی عصبیش بلند میشه و با داد میگه: دلخوررر… نه وقت ندارم نه حوصله ی شنیدن چرت و پرتاتو….. حالا یادت افتاده…

تا چند مین هیچی نمیگه.. من فکر کردم تموم شده تماسش.. ولی وقتی میگه: خیلی خوب بعدم بهت میگم کجا و چه ساعتی….

تماس و قطع میکنه و موبایل میذاره رو میز و لپ تاپشو میگیره دستش…

من باید فاتحه ی این زندگی رو بخونم وقتی شوهرم جلوی جفت چشام با زن سابقش قرار میذاره و من هیچ غلطی نمیتونم بکنم…

اینکه کاملا میدونه که من همه ی حرفاشو شنیدم ولی هیچ اهمیتی به این موضوع نمیده فشارم رو میبره رو هزار….سگ برینه تو این زندگی که هر سوراخش رو که بگیرم صد سوراخ دیگه درست میکنه…

میخوام از در دوستی وارد شم در حالی که همه ی وجودمو خشم گرفته… دو تا چای میریزم و میبرم تو سالن… مامان همیشه وقتی بابا عصبانی یا ناراحت بود چای تازه دم درست میکرد و فقط هم خودش میبرد براش… میگفت هیچی مثل یه چای دو نفره نمیتونه سر صحبت و با یه مرد باز کنه، ولی خوب بابای صاف و ساده ی من کجا، و این دیو دو سر کجا…

سینی رو میذارم جلوش و برعکس همیشه که مینشستم روبه روش اینبار کنارش میشینم…یه نگاه بهم میندازه و بدون حرفی دوباره خیره لپ تاپش میشه……ولی من نیومدم و بشینمو نگاش کنم…

لبامو با زبونم تر میکنم و میگم: هدا بو…

نمیذاره حتی جمله ی اولم تموم شه که میگه: دهنتو ببند و بلند شو برو تو اتاقت…

نطقمو تو نطفه خفه میکنه کثافت…

تموم معادلاتم برا خونسردیم رو بهم میریزه..

_ میخوام ببینم برا چی باهاش قرار گذاشتی؟

پاش و محکم و تند تند تکون میده… این اخلاقشو میشناسم و میدونم تیک عصبیشه…

تصمیم میگیرم قبل از اینکه باز بلایی سرم بیاره بلند شم برم به کارام برسم… اصلا گور بابای همشون… چه بهتر… رابطه ی اونا که بهتر شن اون دختره میاد سر خونه زندگیش… و قطعا مثل من بدبخت نیست که همه چیزو تحمل کنه… اون کسی که من دیدم محاله بتونه هوو رو تحمل کنه.. اون میاد و من میرررررم….

وارد اتاقم میشم و دور خودم میچرخم….. لباسامو با لباس های بیرونی عوض میکنم.. میخوام برم بیرون.. میخوام برم قدم بزنم.. برم بچرخم.. برم خرید کنم… چرا نرم؟ مگه اسیرم؟ باید اجازه بده…این دفعه دیگه نمیذارم جلومو بگیره…

آماده که میشم..از اتاق میزنم بیرون.. هنوزم سرش تو لپ تاپشه.. با صدای تق تق کفشای پاشنه بلندم که برخلاف میلم از عمد پوشیده بودم سرش رو میاره بالا و با دیدنم ابروهاش بهم نزدیک میشن…..لپ تاپشو میذاره کنار و بلند میشه با قدمهای آروم ولی محکم سمتم میاد…

_ خانم جایی میخوان تشریف ببرن..

با حرص لب میزنم: بللله.. خانم خفه شدن تو این چهار دیواری… خانم پوسیدن تو این خونه… خانم اسیر نیست که حق نداشته باشه از خونه بزنه بیرون….خان..

_ صداتو ببر ببینم.. هی خانم خانم راه میندازه واسه من.. چه خوشش اومده….

بی حرف سمت در میرم که میگه: جرات داری بازش کن ببین چه بلایی سرت میارم…

خب… واقعیتش اینکه جرات ندارم بازش کنم چون میدونم مثل سگ هار میمونه و هر لحظه آماده ی پاچه گرفتنه…

دستمو میارم پایین..بغض تو گلوم هر لحظه داره بزرگتر میشه… سعی میکنم قورتش بدم و میگم: چرا نباید برم بیرون؟ مگه میخوام فرار کنم؟

انگاری فهمید که به اندازه ی کافی جرات کل کل رو باهاش ندارم.. سمت آشپزخونه میره و میگه: اجازه ی نفس کشیدنتم دست منه چه برسه به بیرون رفتنت..

این حرفش برام گرون تموم میشه و میخوام منم بچزونمش و میگم: اجازه ی من دست خودمه… انگاری تو زندگی قبلیت هر چی رو که نداشتی میخوای با من جبران کنی…آره؟.. جناب نیکزاد همسر سابقتون هم همینطور تو خونه حبس بودن… ولی فکر نکنم اینطور بوده باشه.. ایشون برا خودشون برو بیایی داشتن که مهر طلاقش خشک نشده دوباره ازدواج کرد….

من حتی نمیدونم اون چند سال با خود میلاد زندگی کرده چه مدت بعد دوباره ازدواج کرده… ولی خوب برا سوختن طرف مقابل گاهی هر چی میاد تو ذهنت رو همونطور داغ داغ باید آورد رو زبونت تا حجم سوختگی بیشتر شه…

صدایی که ازش نمیشنوم داد میزنم: حالا آبو بریز همونجایی که سوخته…

در یخچالو محکم میبنده و سمتم میاد و برخلاف انتظارم نیشخند میزنه و میگه: چرا آبو هدر بدم…. هوووم؟ آبو میریزم جایی که هم تنگ باشه هم داغ باشه هم تا قطره ی آخر بتونه بمکش و یه ذره ش هم هدر نره…. به پشتم اشاره میکنه و ادامه میده: هم یه سودی برا تو داشته باشه….میدونی که این روزا هم بحران آبه و تو هم تشنه… ولی نگران نباش من اینقد دارم که سیرابت کنم…

داشت مسخره م میکرد.. مرتیکه روانپریش‌…

با دلخوری نگاش میکنم و میگم: من حوصله م سر رفته..

به چشمام خیره میشه و میگه: ببرمت بیرون چی بهم میدی…..

لبهای لرزونمو تکون میدم و لب میزنم: چی میخوای؟

سرشو جلو میاره و با مکث لبهاشو میذاره رو لبهام و محکم و با خشونت میبوسه… اینقد طولش میده که نفسم بند میاد.. دستمو میذارم رو سینش و هلش میدم تا تمومش کنه……عقب میکشه و پوزخند میزنه و میگه: اینو میخوام…بقیش بمونه واسه بعد از اینکه برگردیم خونه….

سمت اتاقش میره… قطره ی اشکم سر میخوره رو گونه م…بوسش فقط بوی هوس میداد.. لبهای داغش گرمای عشق نمیداد، پر بود از داغی شهوتی که همه ی وجودمو سوزوند…

 

 

 

 

 

4.2/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

4 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.