رمان دلباخته پارت۲۲

 

 

 

دستان کم جانش بالا می رود و زیر لب دعا می کند.

 

– سلامت باشی آقا فتحی. شما به گردن ما حق داری مومن

 

سر بلند می کند.

نگاه خیسش قلبم را به درد می آورد.

 

نزدیک می روم و کنارش می نشینم.

لبخند پهنی می زند که دندان های تا به تایش بیشتر به چشم می آید.

 

نمی پرسم دندان های مصنوعی آماده شده یا نه.

بیش از این خجالتش نمی دهم.

 

زیر رختخوابش دست می برم.

جوری که حالی اش نمی شود.

 

غرور یک مرد عزت اوست.

من این را از پدرم یاد گرفته ام.

 

” سعی کن همیشه حواست به آدمای دور و برت باشه بابا جان. اما جوری دستشون و بگیر که غرورشون نشکنه پسرم”.

 

وقت اذان شده و از جایم بلند می شوم.

هر کدام یک جور تعارف می زنند.

 

– باشه انشالله واسه یه وقت دیگه

 

– کوچیکتم سید جان. بزرگواری آقا

 

دستش را می فشارم و خداحافظی می کنم.

 

جمیله یک بند تشکر می کند و از دعا کم نمی گذارد.

 

 

در حیاط مسجد وضو می گیرم.

نماز می خوانم و حالم انگار بهتر می شود.

 

وارد مغازه می شوم.

یک نفر صدایم می زند.

 

نگاهش می کنم.

منصور برای چه آمده!؟

 

– چه عجب اومدی سید! کم کم داشتم ناامید می شدم

 

جلو می روم و سلام می کنم.

هر چه باشد بزرگ تر است و احترامش واجب.

 

دستم را می فشارد.

 

– خوش اومدی آقا منصور.. از این ورا!

 

– بد کردم اومدم ببینمت! ناراحتی برم داداش

 

– این چه حرفیه سید! یکم تعجب کردم راستش. خیلی وقت بود نیومده بودی

 

جوری می خندد که شانه هایش تکان می خورد.

 

پُر حرفی می کند و از مشغله ی کاری می گوید.

 

خبرش را دارم.

 

پشت آن کسب و کار بازاری خلاف شرع می کند و حلال و حرام را قاطی هم.

 

عباس چای و شیرینی می آورد.

 

دهان منصور می جنبد و از وراجی کم نمی گذارد.

 

 

– احوال زنداداش ما چطوره؟

 

برای لحظه ای مکث می کند.

 

– می گم می خوای پَرش و وا کنم؟ شنیدم حاج خانم دل رحمی کردن پناهش دادن ولی خب شمام معذبی می دونم

 

– مریم خانم خوبن، سلام دارن . حاج خانم کاری رو انجام داد که بنظرشون درست اومد. بحث دلرحمی و این چیزا نبود. منم دخالت نکردم

 

منظورم را می فهمد.

ولی باز حرف خودش را می زند.

 

– زنِ جوون مسئولیت داره سید جان. اونم یکی مثل مریم. مونده تا شما اونو بشناسی. نگاه به ظاهرش نکن پاش بیفته صد تای من و شما رو می بره لبِ چشمه، تشنه برمی گردونه

 

لب زیرینم را می جوم.

کم مانده درشت بارش کنم.

 

ولی مهمان حسابش می کنم.

 

انگار دایه ی مهربان تر از مادر شده که می گوید.

 

– می ترسم فردا روز یه گندی بالا بیاره ما رو شرمنده شما و حاج خانم کنه. از من می شنوی ردش کن بره سید. شَر می شه واست ها

 

 

 

دلم می خواهد یقه اش را بگیرم.

هر چه به دهانم می آید حواله اش کنم.

 

جلوی خودم را می گیرم.

حفظ آبرو می کنم و بی خیال می شوم.

 

– شما از مریم خانم چیزی دیدی؟ موردی پیش اومده قبلاً!

 

چانه بالا می اندازم.

 

– قبلاً که نه.. ولی خب اوضاع الانش با قبل یکی نیست. الان یه زن بیوه س که صد تا چشم دنبالشه، اونم شاید بدش نیاد حال و هولی کنه به یه نوایی برسه

 

تنم را جلو می کشم.

یقه ی پیراهنش را صاف می کنم.

 

مثل یک جوجه است در برابر من.

قد و قواره ام بلندتر است و هیکل ورزیده ای دارم.

 

ترس به چشمانش راه پیدا کرده و پلک نمی زند.

 

– از شما بعیده سید! شما بهتر از من می دونی گناه تهمت خیلی بزرگِ و تاوانش بزرگتر

 

پوزخند زشتی می زند.

دروغ چرا.. حالم را بهم می زند.

 

– اینا رو گفتم حواست جمع شه سید جان. بعداً نیای بگی شما که می دونستی چرا هیچی نگفتی

 

 

سر جلو می کشم.

 

– شما الانشم هیچی نمی دونی سید. موندم این دشمنی از کجا آب می خوره! اون دختر و نمی خواستین درست ولی ناموس برادرتون که هست.. نیست!

 

منصور ولی جور دیگر فکر می کند.

دخترک را به چشم ناموس که هیچ مثل یک غریبه می بیند.

 

تسبیح عقیق لای انگشتانش می چرخد و عزم رفتن می کند.

 

به مادرم سلام می رساند و باز دخترک را آدم حساب نمی کند.

با خودم می گویم بیخود نیست که از این خانواده بیزار است.

 

کلید به در می اندازم و وارد حیاط می شوم.

بوی خاک نم خورده را نفس می کشم.

 

نگاهم سمت باغچه می دود.

 

زمین خیس است و انگار یک نفر جای من حیاط را آب پاشی کرده و گل های محبوب پدرم را سیراب.

 

جلو می روم و لبه ی تخت چوبی می نشینم.

نگاهم سمت پنجره ی اتاقش کشیده می شود.

 

چراغ روشن است و زیر پرده ای کنار زده.

 

یادم به حرف های منصور می افتد.

 

دود از سرم بیرون می زند.

3.7/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.