رمان دلباخته پارت۸۵

 

 

 

آب دهانش را قورت می دهد.

شاید هم بغضی که به گلویش آویزان شده را فرو می دهد، نمی دانم.

 

– صادق و حاج مهدی از وقتی خودشونو شناختن عین دو تا برادر روز و شب با هم بودن، با هم بزرگ شدن.. صادق یکم بزرگتر بود، ولی نه اونقدر که هم بازی نباشن و با هم مدرسه نرن

 

نگاهم نمی کند و انگار چشمانش را به گذشته می سپارد.

 

– قرار گذاشته بودن که هیچوقت از هم جدا نشن و پشت همو خالی نکنن.. اونوقتا خونه ی ما چفت خونه ی میرزا حبیب بود که می شد آقا بزرگِ ملیحه خانم.. اونم زیاد می اومد خونه شون و همین شد که من و ملیح با هم دوست شدیم

 

لبخند نیم بندی می زند.

 

– یادش بخیر، تابستون که شد رفتیم پیش پروین خانم که بهمون گلدوزی یاد بده.. خونه ش کوچه بغلیِ زور خونه بود، آقا مهدی بارِ اول منو تو راه خونه ی پروین خانم دید

 

باورم نمی شد که حاج مهدی در نگاه اول دل باخته و شاید همین دلدادگی باعث بهم خوردن میانه اش با صادق شده!

 

– بعدش چی شد؟ اومدن خواستگاری؟

 

 

 

 

 

چانه بالا می اندازد.

 

– نه مادر.. اونوقتا که مثه حالا نبود که تا چشمت یکی رو گرفت بری خواستگاریش.. پسرو که می خواستن دوماد کنن یکیو براش انتخاب می کردن، بعد می رفتن با بزرگ ترش صحبت کنن

 

مکث می کند و لب می جنباند.

 

– گویا همون روز صادق که منو می بینه ازم خوشش می آد، برمی گرده به حاج مهدی می گه دختره رو دیدی داداش، چقدر قشنگ و نجیب بود.. تو همین محل می شینن، تو باباش و می شناسی؟

 

می پرم وسط حرفش.

 

– بذارید من بگم..حتماً فکر می کنن منظور ملیحه خانمه، نه شما.. اره؟

 

سر به تایید تکان می دهد.

 

– اره مادر.. آخه اون بنده خدا از کجا می خواست بدونه منظورش کدوم دختره.. برمی گرده بهش می گه فکر کنم کِس و کار میرزا حبیب باشه.. خونه اش گمونم دو سه تا کوچه پایین تر از زور خونه س

 

اشاره به ظرف میوه روی میز می کند.

 

– یه چیزی پوست بکن تا بقیشو واست بگم

 

گوش به حرفش می دهم.

 

 

 

 

– یکم که می گذره حاج مهدی می بینه نه دیگه، نمی شه، زری خانم دلشو برده و هر طور شده حرفشو باید به یکی بزنه.. اونوقت با خودش می گه کی بهتر از خواهر کوچیکم نرجس.. اونم به مادرش می گه و بعدش می آن خواستگاری

 

– شمام بعله رو می دین و عروسی راه می افته

 

چپ چپ نگاهم می کند،ولی بامزه.

کم مانده بزنم زیر خنده.

 

– والا ما اونقدر بی حیا نبودیم که خودمون بعله رو بدیم .. ازمون پرسیدن راضی هستی؟ باباش آدم اسم و رسمی دار و سرشناسیه.. خونواده خوبی ان، به ما می خورن.. اهل نماز و روزه ان، محرم و نامحرم حالیشونه و خلاصه تو اگه راضی باشی حرفی توش نیست، مبارکه

 

انگار پیش از این منتظر بودم که آخر قصه را بگوید و من از این سردرگمی خلاص می شدم.

 

– صادق چی شد این وسط.. حتماً اونم رفت خواستگاری مادر جون.. نه؟

 

– می رن براش خواستگاری و ملیحه رو پسند می کنن.. ولی چشمت روز بد نبینه، شبی که دوماد رو با خودشون می برن که همدیگه رو ببینن، همونجا به مادرش می گه من که این دختره رو نخواستم، اونی که من می خوام یکی دیگه س

 

 

با چشمان گرد شده نگاهش می کنم.

 

– یعنی.. وسط مجلس خواستگاری می گه من اینو نمی خوام!؟

 

سر تکان می دهد.

 

– آقای خدا بیامرزش هر طور شده ساکتش می کنه و می گه تو که نمی خواستی غلط کردی ما رو فرستادی خونه ی مردم.. الانم بعله رو دادن و کار از کار گذشته

 

هین بلندی می کشم و کفِ دستم به دهانم می چسبد.

دلم برای ملیحه می سوزد.

 

زنی که با یک اجبار ناخواسته وارد زندگی مردی شد که شاید هرگز دوستش نداشت و دلش جای دیگر بود.

 

– یعنی.. مجبورش کردن با مادر جون عروسی کنه؟!

 

سر تکان می دهد و نگاه غمگینش را از چشمانم برنمی دارد.

 

– اینایی که گفتین رو مادر جون می دونه.. می دونه صادق مجبوری باهاش ازدواج کرد؟

 

شانه بالا می اندازد و لب می جنباند.

 

– خدا می دونه مادر.. اگرم بدونه هیچوقت به روی خودش نیاورد.. نشست پای زندگیش و بچه هاشو بزرگ کرد.. هر بلایی صادق سرش در آورد جیکش در نیومد.. ملیحه سوخت مادر، پَر پَر شد زنِ بیچاره

4.5/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x