رمان دلباخته پارت ۱۰۱

 

 

 

 

سر می چرخاند و آهی کم صدا از سینه اش بیرون می زند.

 

شاید به حامد فکر می کند و حماقتش، نمی دانم.

شاید هم به سهم خودش که مالِ خودش هست و بس.

 

– شما گرسنه نیستی! نمی گی ما رو آوردی تو شهر غریب گشنگیمون بدی، خانم؟ اینه رسمش!

 

لبخند نصفه و نیمه ای می زند.

من حتی به همین راضی ام که حواسش را پرت کنم از غمی که شاید به قلبش ناخون می کشد.

 

نیم چرخی می زند سمت من.

 

– غذای محلی دوست دارید یا آدرس چلوکبابی معروف اینجا رو بدم.. انتخابش با خودتون

 

لبم را کج و راست می کنم و لبخند روی لبش می نشیند.

 

– شبیه زری خانم شدین.. وقتی مثلاً دارن فکر می کنن

 

دُم ابرویم را می خارانم و تک خند می زنم.

 

– ایشون کلاً دست به تقلبش حرف نداره.. هر کار ما کردیم فرداییش می بینی کپی برابر اصل زده.. آ قربونش برم مو لای درزشم نمی ره.. می گی صد ساله تو کار کپی زده حاج خانم

 

با لب های چفت کرده می خندد.

 

و من باز گیر آن خنده شیرین می شوم.

 

 

 

 

با خودم می گویم آخر من را چه صنمی با این دختر؟!

اصلاً چرا دلِ بی صاحبم دنبال لبخندش می گردد!

 

حالِ خوشش حالِ من را بهتر می کند، شاید!

انگار سیاهیِ قبل این را با خود می شورد و می برد به جایی که نمی دانم کجاست.

 

آدرس می گیرم و راه می افتم.

تابلوی رستوران را می بینم و لب می جنبانم.

 

– غذاش خوب نباشه خودت باید حساب کنی، گفته

باشم

 

سر به سرش می گذارم.

نمی دانم چرا لپش گل انداخته و حرف نگاهش حال دلم را خوش می کند.

 

– من الان شما رو آوردم جایی که بهترین غذای محلی رو داره تو این منطقه.. اگه دوست نداشتین مشکل خودتونه.. به من ربطی نداره، گفته باشم

 

می خندم و سر تکان می دهم.

 

– نه.. خوشم اومد.. الحق که دست پرورده زری خانم خودمونی.. فشرده برداشتی یا عادی؟ هر چند این حجم از یادگیری تو فشرده جواب می ده، نه پله پله

 

منظور حرفم را می فهمد و نگاه و لبش می خندد.

 

صندلی را عقب می کشم و بفرما می زنم.

می نشیند و سر بالا می کشد.

 

– نمی شینید شما؟

 

– برم دستام و بشورم، می آم الان

 

چشم باز و بسته می کند و باشه ای می گوید.

 

 

 

“مریم”

 

نگاهم پشت قدم های بلندش می دود و به کمی پیش تر فکر می کنم.

 

لبخند بی در و پیکری روی لبم نقش می بندد و با خودم می گویم حتماً من را جوری قبول کرده که سر به سرم می گذارد.

 

مثل یک آشنای قدیمی..

شاید هم شبیه یک هم نفسِ خانه زاد..

 

برای خودم سر به تاسف تکان می دهم و لب می جنبانم.

 

– دیوونه شدی، مریم! اون داره مردونگی می کنه فقط.. جای همه اونایی که باید می کردن ولی حتی یه بارم نکردن

 

انقدر در خودم فرو می روم که آمدنش را نمی فهمم.

 

– سفارش ندادی هنوز؟

 

نگاهم را بالا می کشم و به چشمان شوخش زل می زنم.

 

– حالا ما یه چیزی گفتیم، شما چرا جدی گرفتی.. هان؟

 

دست های خیسش را با دستمال خشک می کند.

 

– اونقدرام که فکر کنی طعم غذا واسم مهم نیست.. یعنی نه که نباشه، هست.. ولی خب به دستپخت شما که نمی رسه.. می رسه؟

 

تای آستین پیراهنش را پایین می کشد و من چرا جایی وسط سینه ام می لرزد یک آن!

 

سر پایین می آورد.

 

 

 

 

– شاید خنده ات بگیره.. ولی من همیشه می گم اون عشقی که یه زن موقع پختن غذا توش می ریزه بهش طعم و مزه می ده.. خوشمزه ش می کنه

 

نگاهش را از بالای سر به چشم های من می دوزد.

 

– غیر اینه؟

 

مرد جوانی برای سفارش غذا می آید و من لال می شوم.

از آن جمله من فقط عشق را مزه مزه می کنم چرا!

 

او سوال می پرسد و من با حواس پرتی سر تکان می دهم.

 

ظرف برنج و ماهی کبابی شکم گرسنه ام را به تلاطم می اندازد.

غذای دلخواه من.

 

بسم الله می گوید و ذهن من باز درگیر یک خاطره دور می شود.

 

جای او حامد را می بینم که با دقت و وسواس تیغ ماهی را از گوشت جدا می کند و توی بشقاب من می گذارد.

 

– بخور تا سرد نشده.. بخور فدات شم

 

جوری نگاهش کردم که چشمان رنگی اش درخشید و چشمک زد.

 

– اونجوری نگام نکن قند عسل.. من تا عمر دارم تیغ ماهی رو خودم واست جدا می کنم.. می دونی چرا.. چون عاشقتم لپ چالی.. چون..

 

برای لحظه ای مکث کرد و سر جلو آورد.

 

– چون اگه یه دونه از اینا تو گلوت گیر کنه، اونی که نفسش می ره حامده.. اونی که جونش و برات می ده حامده

4.3/5 - (19 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
1 ماه قبل

مرسی*

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x