رمان دلباخته پارت ۱۰۹

 

 

 

خداحافظی می کند و راه می افتد.

 

– چای بریزم براتون؟

 

– ممنون می شم

 

لیوان را از چای پُر می کنم و به دستش می دهم.

 

– شکلات باز کنم؟

 

– یه دو تا قند بدی، کافیه.. ممنون

 

دو حبه قند کفِ دستش می گذارم و لب می جنبانم.

 

– هیچوقت نشد ازتون بپرسم چی خوندید شما

 

راهنما می زند و وارد جاده اصلی می شود.

 

– رشته م حسابداریه، ولی خب قسمت چیز دیگه ای شد.. بعدِ فوت احمد رضا، یکی باید مغازه رو جمع و جور می کرد.. این شد که وایسادم پشت دخل و همه چی افتاد گردن خودم

 

نگاهش غمگین است وقتی برای لحظه ای نگاهم می کند.

 

– گاهی وقتا هر چی زور می زنی، زورت انگاری نمی رسه.. مام هر کار کردیم، نشد.. آقام دیگه اون حاجی سابق نشد که نشد.. هفته ای یه بار اونم با کلی خواهش و تمنا می اومد مغازه..

یه گوشه می نشست و همش می رفت تو فکر، داغِ اون خدا بیامرز بدجور از پا درش آورد.. چاره ای نبود، آدم تا دلش نخواد زورم که بالا سرش بیاد کارِ خودش و می کنه

 

 

 

 

 

– زری خانم پس چطور طاقت آورد! اونم بچه شو از دست داد، پاره ی تنش و.. دلم براش می سوزه.. حس می کنم حتی اون خنده ها واقعی نیست

 

دستی لای موهای تیره و کوتاهش می کشد.

 

– صبر آدما گاهی از جبر می آد.. حاج خانم خودش و مجبور کرد طاقت بیاره اونم محض خاطر من و الهه.. می دونست چقدر تنها می شیم اگه زبونم لال..

 

 

لب روی هم می فشارد و حرفش را تمام نمی کند.

 

– پشیمونید الان؟ یعنی.. بیشتر دلتون می خواست برید دنبال کاری که مربوط به رشته تون بود و نشد

 

نیشخند می زند.

 

– من خیلیِ ساله دلم و گذاشتم کنار، مریم خانم.. مردِ خونه ای که قبلش پدرم مردش بود، اونقدرام آسون نبود.. عقل و منطق راسته کارش بود، نه اونی که دلم می خواست

 

از دهانم در می رود انگار.

 

– راسته کار منطق تون این بود که تنهاش نذارین،آقا امیر حسین؟!

 

جمله آخر را به طعنه می گویم.

سر می چرخاند و نگاهم می کند.

 

– شایدم دلیل دیگه ای داشت، نمی شه؟

 

خیرگی نگاهم را به چشمانش می دوزم.

 

– آرزوی مادرتون مهم تر نبود یعنی!

 

 

 

ابرو در هم می کشد.

با خودم می گویم حتماً ناراحتش کردم.

 

– هیچکس به اندازه حاج خانم مهم نیست برام، الکی نمی گم.. هر چی فرمون داده تا الان چشم بسته گفتم چشم.. نخواستم رو حرفش، حرف بیارم.. اونم در عوض تنها چیزی که ازش خواستم و قبول کرده.. نه که بِده بستون باشه ها، نه.. همین که حرف همو بفهمیم، کفایت می کنه

 

این اما حرفِ دلش نیست، می دانم.

با جدیت نگاه می کند.

 

دروغ چرا، برای یک لحظه می ترسم.

انگار با زبان بی زبان یا همین جدیتی که در سیاهی چشمانش دو دو می زند، می گوید حدت را بدان و چفت دهانت را ببندد.

 

سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم.

گوشم از نوای ملایم موسیقی پُر می شود و نگاهم به دانه های تند باران است که به شیشه می خورد.

 

– خسته شدی امروز

 

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم.

این مرد آرام و مهربان از جان من چه می خواهد آخر!

 

 

کلمات در ذهنم جفت و جور نمی شد چرا!

نمی دانم چطور بگویم خستگی با وجود او بی معناست و زندگی بدون او بی معناتر.

 

چشم می بندم و یادگار حامد در من تکان می خورد.

 

گوشه ی لبم را به دندان می گیرم و به اراجیفی که پیش خودم قطار کردم پوزخند می زنم.

 

پوف پُر حرصی می کشم و از خودم عصبانی ام.

 

من چرا باید به مردی فکر کنم که در حقم مردانگی، شاید هم برادری می کند و من تصویر دیگری از او برای خودم ترسیم می کنم.

 

با صدای رعد و برق و کوبش رگبار باران از جا می پرم.

دست خودم نیست که هین بلندی می کشم.

 

لب هایم می لرزد و پلک نمی زنم.

 

– آروم باش، چیزی نشده.. ترسیدی؟

 

نگاهم را می کشم سمت او که باز دلواپس من است.

 

– می ترسی از رعد و برق؟ می خوای وایسم، خوبی مریم؟

 

کاش حرف نمی زد و دلِ وامانده ام نمی لرزید.

 

کاش اصلاً می گفت فدای سرم که ترسیدی و من را به حال خودم می گذاشت.

4.2/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
26 روز قبل

ممنون 💔💕

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x