رمان دلباخته پارت ۱۱۲

 

 

 

 

– درسته آقا سید.. من اونقدرام بی تقصیر نیستم.. من، شوهرم و زیادی باور کردم.. بیشتر از هر کی تو این دنیا بهش اعتماد کردم.. وقتی ازش پرسیدم حقوق یه راننده ترانزیت چجوری این همه س؟

 

پوزخند کم صدایی می زنم.

 

– خب، من فکر می کردم ترانزیت کار می کنه، نگو اونم دروغ بود.. همه چیش دروغ بود

 

دلم برای حماقت خودم می سوزد.

 

– آدمی که چوبِ باور خودش و می خوره، بدتر از اونیه که این باورو به خوردش می دن

 

لب روی هم می فشارم.

 

ابرو در هم می کشد.

 

– منم یه روز چوبِ باورم و خوردم.. نمی گم آسون بود، نه.. ولی یاد گرفتم بعدِ اون خیلی به باور خودم اعتماد نکنم.. آدمیزاد جایز الخطاست، مریم خانم.. نعوذبالله خدا نیستیم که، ممکنه اشتباه کنیم، عبرت مالِ همین اشتباهاس، کوچیک و بزرگم نداره.. سن و سالم نداره

 

برای لحظه ای کوتاه نگاهم می کند.

دقیق تر از همیشه.

 

در تاریکی شب چشمان تیره اش برق می زند و من ابهتی می بینم که از او یک مرد تمام عیار ساخته و من چرا از تماشای این مرد سیر نمی شدم!

 

 

 

– می دونی هر وقت نگات می کنم، چی می بینم؟

 

نگاهش را از من برمی دارد و مجال پرسش نمی دهد.

 

– زنی که شاید بر خلاف تصور خودش اونقدر قوی شد که بگه اره، منم یه جا کم گذاشتم، واسه خودم. نه مثل بعضیا که ادا در می آرن، توشون هیچی نیست، همش باده.. سوزن بزنی، بمب.. می ترکه

 

حس قدرت می کنم و کم مانده باد به غبغب بیندازم.

 

حرف آخرش اما به خنده می اندازدم.

اصطلاحاتش بامزه است آخر.

 

شیرین و دلنشین.

شبیه خودش.

 

تای ابرویش بالا می پرد.

 

– می خندی! دروغ می گم مگه؟

 

بریده بریده حرف می زنم.

 

– نه.. آخه، چیزه.. اون آخری، باد و سوزن .. خنده داره دیگه

 

سرش را آهسته تکان می دهد.

 

– خنده خیلی خوبه ها.. مخصوصاً وقتی شما بخندی، لیدی

 

منِ خاک بر سر دلم غنج می رود چرا، نمی فهمم.

اصلاً چرا از هر جمله اش لذت می بردم و نفسم جایی که نباید بند می آمد!

 

عادت بود یا وابستگی، نمی دانم.

 

هر چه بود من این حس را دوست داشتم.

 

 

 

پیاده می شوم و باز تشکر می کنم.

بامزه اخم می کند.

 

– برو تو خانم.. وایسادی اینجا که همش بگی مرسی! باز یادت رفت چی گفتم؟

 

اشاره می کنم به پلاستیک خریدها و لب می جنبانم.

 

– یکیشو من ببرم؟ سنگین نیست فکر کنم

 

چپ چپ نگاه می کند.

استغفراللهی می گوید و ماشین را دور می زند.

 

دستی به لب و چانه اش می کشد.

 

– شما چی.. سنگین نیستی؟

 

خجالت می کشم و چشم می دزدم.

سر جلو می کشد و من چرا هرم نفسش را روی قلبم حس می کنم!

 

– هیچوقت واسه قشنگی های زندگی خجالت نکش، لذت ببر ازش.. چون وقتی بیاد بابای همه رو می سوزونه

 

تک خند مردانه ای می زند و من نگاهم را بالا می کشم.

 

خط نازکی میان ابروهایش می اندازد.

 

– دروغ می گم؟! خب.. بچه نوزاد همینه دیگه، بابای آدمو می سوزونه تا بزرگ شه.. ولی حال می ده، همه چیش شیرینه.. نیست؟

 

ذوق زده حرف می زند.

دلم برای تنهایی اش می سوزد.

 

– خودتون نخواستین آقا امیر حسین

 

منظور حرفم را می فهمد و به روی خودش نمی آورد.

 

 

 

– سوز داره هوا، مریم خانم.. برو تا نچاییدی.. دِ برو دیگه

 

پله های ایوان را با احتیاط بالا می روم.

وارد می شوم و زری خانم جلو می آید.

 

– سلام حاج خانم

 

لبخند بی جانی می زند.

سرِ حال نیست انگار.

چرایش را نمی دانم.

 

– سلام دخترم.. خسته شدی مادر.. جون نموند واست

 

بازویش را می چسبم.

 

– چیزی شده؟ رو به راه نیستین فکر کنم

 

چانه بالا می اندازد.

 

– نه مادر، چیزیم نیست

 

اصرار نمی کنم، ولی حرفش را باور نمی کنم.

 

از آشپزخانه بیرون می آیم و چشم می چرخانم.

صدای حرف زدن شان از اتاق زری خانم می آید.

 

– توهَمی حاج خانم، نمی گی چی شده؟ شام درست حسابی هم که نخوردی، حواسم بود بهت

 

– ولم کن امیر حسین.. حوصله ندارم بچه

 

ابروهایم بالا می پرد.

زنی که من می شناختم هرگز اینهمه جدی نبود.

 

– زری خانم؟ روتو کردی اونور که چی آخه! قهری الان شما! دِ آخه بگو مام بفهمیم مسلمون

 

4.3/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
21 روز قبل

مرسی😘💕💓😇🌹🌸🌺🌼

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x