رمان دلباخته پارت ۱۱۶

 

 

 

 

– منت و که اون حاجی قلابیِ دوزای می ذاشت، یادته رفته!؟ زری جون و شازده اش کم مونده حلوا حلوات کنن، بی چشم و رو.. بزنم تو سرت؟

 

لحن تخسش به خنده می اندازدم.

 

– یادم ننداز که از خودم بدم می آد.. موندم چجوری من اون حاجی رو تحمل کردم.. بقول امیر حسین صبر آدما یه وقتا از جبره.. چاره دیگه ای نداشتم

 

بشکنی در هوا می زند.

 

– نگفتم.. دیدی چشات چراغونی شد تا اسمش و بردی!

 

ادای من را در می آورد.

 

– بقول امیر حسین صبر آدما..

 

می زند زیر خنده.

 

– زهر مار.. رو آب بخندی ذلیل مرده.. آبرو نموند برامون

 

صدای زنگ گوشی ام می آید.

 

– کیه.. زری جونه یا شازده؟

 

چپ چپ نگاهش می کنم.

 

– فضولیش به تو نیومده

 

گوشی را در کیفم فرو می برم.

صبا مشکوک نگاهم می کند.

 

– تو خماریش بمون.. خب؟

 

لبخند رندانه ای می زنم.

 

خیرگی چشمان باریکش را از من برنمی دارد.

 

 

 

 

– باشه مریم خانم.. نوبت مام می رسه.. اونوقت بهت می گم خماری یعنی چی

 

انحنای پُر رنگ لب هایش همان لبخند گرمی ست که از او انتظار می رفت.

 

– زری خانم دل تو دلش نیست الان، حتماً واسه همین زنگ زد

 

چشمی در حدقه می چرخاند.

 

– خوبه می دونی و جوابش و ندادی.. خب می گفتی بهش!

 

ابرو بالا می اندازم.

 

– این از اون حرفاس که رو در رو بگی مزه اش بیشتره فکر کنم

 

سر به تایید تکان می دهد.

 

از صبا خداحافظی می کنم و جدا شوم.

یک دلم می گوید برو، آن یکی می گوید نه.

 

گوش به حرفِ آن یکی می دهم و کمی بعد زنگ در را می فشارم.

 

زری خانم را می بینم که روی ایوان ایستاده و جلوتر از من لب می جنباند.

 

– خوش اومدی مادر.. اون چیه دستت، شیرینی گرفتی؟

 

از پله ها بالا می روم و سلام می کنم.

 

– به روی ماهت دخترم.. تعریف کن ببینم چی شد

 

دستپاچه است، می فهمم.

 

– الان بگم یا بریم تو؟

 

جوری نگاهم می کند که خنده ام می گیرد.

 

– نه مادر.. چه عجله ایه، بذار وقتی دنیا اومد بگو

 

 

 

گونه اش را می بوسم و زیر گوشش پچ می زنم.

 

– دختره، حاج خانم.. دختر

 

لبخند مادرانه ای می زند.

عقب می کشم و دست هایش را می بینم که به سمت آسمان بالا می رود و زیر لب شکر خدا می گوید.

 

ظرف شیرینی را کنار سینی چای می گذارم.

 

– دستت درد نکنه، دخترم.. افتادی تو زحمت

 

رو به رویش می نشینم.

 

– چه زحمتی.. نوش جونتون

 

استکان چایش را برمی دارد و لبخند نیم بندی می زند.

نگاهش از شانه ام رد می شود و به قاب عکس روی میز زل می زند.

 

– کاش قبلِ اینکه برم بچه شو می دیدم.. می دونم آخرش..

 

حرفش را قطع می کنم.

 

– نگید تو رو خدا.. این چه حرفیه آخه!

 

نگاهش به چشمانم می چسبد و لحن غمگینش دلم را به درد می آورد.

 

– آخرش همینه، دخترم.. دیر و زود داره، موندن نداره ولی.. بقول اون خدا بیامرز اول و آخرش دست خودمون نیست، وسطش ولی مالِ خودمونه

 

یک جمله ی آشنا که قبلاً شنیده بودم.

 

نگاه غمگینش را به قاب عکس می دوزد و نفسش مثل یک آه از سینه بیرون می زند.

 

– کی فکرش و می کرد امیر حسین بشه پا سوز منی که آرزوم سر و سامون بچه مه

 

 

– می گم.. یعنی، مطمئنید دلیل دیگه ای نداره؟

 

به آنی نکشیده نگاهم می کند.

کاش می گفت از آن راز سر به مهر و من خلاص می شدم از این سردرگمی.

 

نگاهش پُر از حرف است و لب باز نمی کند چرا!

به من اعتماد ندارد یا غریبه ام هنوز، نمی دانم.

 

لبخند عاریه ای می زند و چای یخ کرده اش را می خورد.

 

جوری مسیر حرف را عوض می کند که یعنی ادامه این بحث را نمی خواهد.

 

– حالا کِی بریم بازار؟ بچه م هیچی واسش نگرفتیم.. هی من گفتم، هی گفتی حالا دیر نمی شه.. چیزی نمونده دیگه، چشم بهم بزنی شده سال نو.. دروغ می گم؟

 

آب دهانم را به سختی قورت می دهم.

خجالت می کشم از او اگر بخواهد این یکی را گردن بگیرد.

 

– خب من.. یعنی نمی دونم چی باید بگیرم.. هر چی لازم می شه شما بگید..

 

خط نازکی میان ابروهایش می افتد و حرفم را قطع می کند.

 

– گمونم یادت رفته چی گفتم.. هان؟ نگفتم من جای مادر خدا بیامرزت، نگفتم تو واسم عینِ دختر خودمی! پس این حرفا چیه می زنی؟!

 

نگاهم را پایین می کشم و با انگشتانم بازی می کنم.

 

 

 

حضورش را پیش خودم حس می کنم.

دستی دورِ شانه ام حلقه می کند و لب می جنباند.

 

– باورت بشه یا نشه، من این بچه رو مثل نوه ی خودم می دونم.. کمتر از الهه نیستی برام.. بعدشم تو خودت پس انداز داری، می دونم

 

چانه ام را می گیرد و سمت خود می کشد.

 

نگاه مادرانه اش در چشمانم می نشیند و با لحن شوخی لب می جنباند.

 

– کُلِ بازار و که نمی خوایم بار کنیم، مادر.. یه چند تیکه لباس، یکم خرده زیر.. همین

 

بارِ اول است به مظلومیت دخترم فکر می کنم و بغض لعنتی به گلویم ناخون می کشد.

 

لبخند بی جانی می زنم.

بی جان تر از خودم که از این تسلیم اجباری خسته ام.

تسلیم در برابر اجباری که روزگار رقم زد و من فقط سر فرود آوردم.

 

فریادم را در گلو نگه داشتم و باز خودم را قوی نشان دادم.

 

– قبل از اینکه هوا خیلی سرد شه، یه روز با هم می ریم، هر چی لازمه رو می گیریم

 

احمقانه است که می خواهم لب بجنبانم.

 

بغض نفس گیر رهایم نمی کند.

4.1/5 - (19 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشا
12 روز قبل

ممنون 💔 این زری خانم چقدر مهربون! 😘💝💞😇🌸🌺 البته مادرشوهره* خوده مریم هم(اگر دقیق یادم مونده باشه؛ ملیحه خانم) اگر شوهره عوضیش[ حاج صادق دوزاری شارلاتان••••] نبود مسلمن همانند زری خانم بود؛ تازه بچه مریم نوه اصلی ملیحه خانم بود••

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x