رمان دلباخته پارت ۴۰

 

 

 

 

– دِ حرف گوش کن پسر جان.. جای این زن تو خونه ی آدمی مثل تو نیست

 

کم مانده پرتش کنم بیرون.

محض خاطر مادرم حرمت نگه می دارم.

 

– شمام حرف منو گوش کن حاجی.. بسلامت

 

نگاهش سمت مریم می دود.

خط و نشان می کشد انگار.

 

مادر صدا بلند می کند.

 

– نشنیدی صادق.. بسلامت

 

به عقب می چرخد و از در بیرون می رود.

بدرقه اش نمی کنم.

————-

 

” مریم”

 

انگار یک نفر خنجر به قلبم فرو کرده و خون چکه می کند.

 

رویِ نگاه کردن به این مرد را در خودم پیدا نمی کنم.

لعنت به حاج صادق و زبان تندش.

 

صدایم می زند.

 

– مریم خانم؟

 

لب زیرینم را به دندان می گیرم.

 

– ببخشید آقا سید.. شما رو تو دردسر..

 

– کدوم دردسر!؟ حاجی رو می گی؟

 

زری خانم شانه هایم را به نرمی می گیرد و من را به سمت خود می چرخاند.

 

 

 

نگاهش از چشمانم سقوط می کند و به لب های لرزانم زل می زند.

 

– نگران نباش مادر.. خدا بزرگه. اونم یه روز می فهمه که داره اشتباه می کنه

 

اشاره به حاجی می زند، می فهمم.

 

– از اولشم درست نبود.. با اجازتون..

 

انگشتان کوتاهش روی لبم فرود می آید.

چفت دهانم را می بندد.

 

– هیشش.. نشنوم حرف رفتن بزنی که دلخور می شم. بیا.. بیا اینجا بشین مادر

 

دستم را می گیرد و روی مبل می نشینم.

 

– دو تا نفس محکم بکش تا من یه آب قندی چیزی بیارم

 

نگاهم پشت قدم های شتابانش می دود.

 

گوشم از صدای امیر حسین پُر می شود.

 

به خودم تشر می زنم.

امیر حسین!!

 

– ببخشید اینو می گم ولی شمام اشتباه کردی. بچه رو می گم.. کاش به ملیحه می گفتی. شایدم دلیل موجهی داشتی، نمی دونم. ولی با شناختی که از حاجی داری قبول کن مقصری

 

انگار یک نفر جای من لب می جنباند.

 

– نمی خواستم.. یعنی.. می خواستم ولی می ترسیدم

 

 

 

 

 

ناخوداگاه به جنینی فکر می کنم که در من نفس می کشید.

 

زری خانم می آید و کنارم می نشیند.

 

– بخور مادر.. بخور یه ذره حالت بیاد سرِ جاش

 

مزه شیرین قنداب حالم را بهتر می کند.

 

– دستتون درد نکنه

 

– نوش جونت دخترم

 

دست خودم نیست چانه ام می لرزد و اشک سرازیر می شود.

سید از انطرف پوف می کشد.

 

نکند حوصله اش سر رفته و دنبال بهانه می گردد.

 

– نکنید خانم.. گریه نکنید. اون طفل معصوم چه گناهی کرده! حاج خانم شما یه چیزی بگو

 

زری خانم دنبال حرف پسرش را می گیرد.

من اما آرام نمی شوم.

 

میان هق هق و اشک لب می جنبانم.

 

– تازه رفته بودم سال دوم دانشگاه که بابام یه آپارتمان نقلی واسم گرفت. منم صبا رو آوردم پیش خودم. روزا با هم می رفتیم دانشگاه بعدشم که می اومدیم خونه دیگه تنها نبودم

 

یادم به روزهای بعد از مرگ مادرم می افتد.

روزهای پُر از تنهایی من.

 

 

 

 

– همون اول که اومدم تهران بابا یه ماشین صفر خرید و گذاشت زیر پام. می گفت نمی خوام دخترم تو شهر غریب سوار تاکسی شه. یه روز صبح هر کار کردم ماشین روشن نشد و مجبورم شدم آژانس بگیرم

 

مکث می کنم.

دستی به صورت خیسم می کشم.

 

– آشنایی من و حامد از اونجا شروع شد. اصلاً نفهمیدم چطور شد ازش خوشم اومد. کم کم حرف ازدواج رو پیش کشید و یهو دیدم شیش ماه نشده داریم ازدواج می کنیم

 

نگاه به سید می کنم.

 

میان دو ابرویش گره افتاده و با دانه های تسبیح عقیقش بازی می کند.

 

– حاجی و منصور از همون اول ساز مخالف زدن. بابای من از اونور موافق نبود. هر کدوم دلایل خودشونو داشتن. بنظر حاجی من یه دختر ونگ و باز بودم که بدرد حامد نمی خورد و بابای من فکر می کرد چرا باید دختر تحصیل کرده ش زن یه دیپلم ردی شه و گند بزنه به آینده اش

 

حاج خانم لبخند می زند.

 

– یادمه اونروزا ملیحه می گفت حامدم عاشق شده.. حرف حاجی رو گوش نمی ده، می گه اِلا و بِلا همین دخترو می خواد

 

 

 

لبخند نصفه و نیمه ای می زنم.

 

– منم مثل اون به حرف پدرم گوش نکردم. آخرشم مجبور شد رضایت بده. حاج صادق حتی یه قدم برنداشت برای جشن عروسی، همه رو انداخت گردن بابایِ من. اونم بخاطر تنها دخترش گردن گرفت

 

آه می کشم.

 

یادم به روزهای قشنگ اول ازدواجم می افتد که زیر سقف عاریه حاجی به عذاب و تلخی گذشت.

 

– دو سه ماه اول مجبور شدم تو خونه ی حاجی زندگی کنم. بعدشم با هزار بدبختی یه آپارتمان فسقلی اجاره کردیم و رفتیم دنبال زندگیمون

 

سید “لااله الله” می گوید.

زری خانم زیر لب ” نچ..نچ..” می کند.

 

– حامد تو آژانس کار می کرد من تو آموزشگاه. نمی دونم حرفای حاجی رو چقدر باور کردین ولی من آدم زیاده خواهی نبودم. سعی کردم با کم و زیاد حامد کنار بیام.

دوسش داشتم.. خیلی دوسش داشتم. یکم بعد ازم خواست شاگرد خصوصی بگیرم و دیگه نرم آموزشگاه. گفتم باشه.. هر چی تو بخوای

 

نگاه سید ذره ذره بالا می آید.

 

من از ترحم آدم ها بیزارم.

3.8/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x