رمان دلباخته پارت ۴۱

 

 

 

 

در نگاه این مرد اما ذره ای ترحم و دلسوزی نمی بینم.

نگاهش پُر از مهر مردانه است.

 

– من.. هیچوقت از حامد بیشتر از اونی که داشت، نخواستم. بر خلاف تصور حاجی و پسراش که منو مقصر می دونن حامد زیاد خواه بود.

می گفت آخرش یه روز حاجی و پسراش و می خرم و آزاد می کنم.. حالا ببین. از اونطرف می خواست خودش و به پدرم ثابت کنه. بگه من عرضه پولدار شدن و دارم.. فقط یکم زمان می بره

 

نگاهم را پایین می کشم.

با حلقه ای که در انگشتم لق می زند بازی می کنم.

 

تنها چیزی که از حامد برایم مانده.

 

یک نفر در من انگار تکان می خورد.

نمی دانم شاید من اینطور فکر می کنم.

 

– حامد در مورد کارش زیاد با من حرف نمی زد. می گفت با یکی از دوستای دوران خدمت شریک شدم و رو ماشین محسن کار می کنم.

وضعمون داشت کم کم بهتر می شد و همون روزا بود که پدرم تو جاده شمال تصادف کرد .. دیگه جز حامد کسی برام نموند

 

.

 

 

 

حس می کنم یک نفر گلویم را می فشارد.

نفسم به کُندی بالا می آید.

 

زری خانم می گوید بس است.

من اما بس نمی کنم چرا!

 

– خیلی بَده که آدم تو دنیای به این بزرگی جز پدر و مادرش هیشکی رو نداشته باشه.. بد نیست؟

 

برای خودم سر تکان می دهم.

 

– بَد فقط یه لحظه شه. مادرت خیلی سالِ رفته و حالام پدرت.. اونوقت تو موندی و خودت

 

بی صدا پوزخند می زنم.

 

– بدترش اینه که اصلاً نمی دونی بعدش قراره چی سرت بیاد. نمی دونی همون آدمی که برات مونده رو می خواد ازت بگیره

 

چشم می بندم.

اشک از گوشه ی چشمم سُر می خورد.

 

پشت پلک بسته ام در یک سیاهی مطلق جسد آویزان مردی در هوا تاب می خورد که یک روز همه ی زندگیِ من بود.

 

جایی وسط سینه ام می سوزد.

دلم اما.. امان از این دل وامانده که یک فریاد بلند می خواست.

فریادی قدِ همه ی روزهای پُر از سکوت و غم.

 

نرمی دست یک نفر را حس می کنم.

 

کاش تا ابد نوازشم می کرد.

 

 

 

 

من چقدر پُر از خالی ام.

پُر از سال ها تنهایی که در انتظارم بود.

 

– مریم جان؟ نمی خوای بس کنی مادر! الان باز حالت بد می شه دخترم

 

حالِ من خیلی وقت است خوب نمی شود.

اصلاً حالِ خوب چه شکلی بود!؟

یادم نمی آید.

 

چشمان خیسم را باز می کنم.

تصویر مهربان زنی را می بینم که شاید اندازه مادرم دوستش دارم.

 

بریده بریده لب می جنبانم.

 

– من.. خوبم. فقط بذارید.. حرف بزنم.. دلم.. داره می ترکه

 

در سکوت نگاهم می کند.

مردمک چشمان خیسم زیر لایه ای از اشک در نگاه پُر مهرش دو دو می زند.

 

صدای زنگ گوشی ام می آید.

منصور لعنتی از جان من چه می خواهد باز!

 

نگاهم می چسبد به صفحه گوشی.

نگاهی که شاید نگران است و ترسیده.

 

گوشم از صدای محکم و مردانه سید پُر می شود.

حواسش پیش من است انگار.

 

– جواب ندین مریم خانم

 

نگاهش می کنم.

 

.

 

اخم کرده و زبان روی لبش می کشد.

 

– صلاح نیست بیشتر از این باهاشون هم کلام بشید

 

در نگاهش انگار دلگرمیِ خاصی نهفته.

دلم قرص می شود چرا، نمی فهمم.

 

انگار خیلی وقت است پشتم از یک مرد خالی مانده و حالا..

 

سر تکان می دهم.

زیر لب باشه ای می گویم.

 

اشاره می زند به مادرش.

 

– دیر وقته حاج خانم، نیست؟

 

زری خانم حرفش را تایید می کند.

و این یعنی بس است دیگر.

 

اصلاً گذشته به چه دردت می خورد!

فکری به حال آینده کن، مریم.

 

———–

” امیر حسین”

 

 

عباس از موجودی انبار می گوید.

خوبه ای می پرانم و سر تکان می دهم.

 

لحظه ای بعد از پیش چشمانم دور می شود.

فکرم درگیر مهمان مادر است.

 

درگیر منصور و حاج صادق که خدا می داند چه خوابی برایش دیده اند.

 

روی صندلی می نشینم و تسبیح عقیق را از جیب در می آورم.

 

تصویر پدرم پیش چشمانم ظاهر می شود انگار.

 

زیر لب صدایش می زنم.

3.4/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x