رمان دلباخته پارت ۴۲

 

 

 

 

– یادمه یه روز ازتون پرسیدم چی می شه که آدم تو کارِ خودش می مونه؟

 

مکث می کنم.

پوف کم صدایی می کشم.

 

– بگم تو کارِ خودم موندم دروغ نگفتم، بابا. یه ور دلم دختری که هنوز تکلیفش با خودش روشن نیست و را به را جلو چشمم ظاهر می شه.. اونور دلم حاج خانم که می خواد مادری کنه واسه دختری که الحق و الانصاف مونده وسط زمین و آسمون

 

صدای پدرم انگار از همان روز از گوشم بیرون نرفته.

 

– یه وقتا هست که دلت حرف خودش و می زنه و عقلت جلوش وایمیسته. بعد شما فکر می کنی که موندی تو کارِ خودت

 

انگار برای پدرم سر تکان می دهم.

 

– گاهی وقتا بد نیست که آدم به حرف دلش گوش کنه، بابا جان. غیر این بود که خداوند متعال دلِ نمی داد به بنده ش، می گفت همون عقل کفایت می کنه .. بد می گم سید جان؟

 

پدرم هرگز بد نمی گفت.

 

یک صدای آشنا حواسم را از پدرم می دزدد انگار.

 

– سلام

 

نگاهم را به ضرب بالا می کشم.

 

زرین انطرف ایستاده و لبخند می زند.

 

 

 

 

 

– بفرمایید.. چیزی می خواستین؟

 

بارِ اول است سلامش را علیک نمی گویم.

 

– سلام من علیک نداشت، آقا سید!؟

 

از روی صندلی بلند می شوم.

چشم به اطراف مغازه می چرخانم.

 

شلوغ است و بچه ها مشغول کار.

 

حسین را صدا می کنم.

صندوق را به او می سپارم.

 

رو به روی زرین می ایستم.

 

– می شه بدونم چرا هر چند روز یه بار می آی اینجا؟

 

اشاره به جعبه شیرینی می زند.

 

– خب.. می آم شیرینی بخرم

 

حالم از این موش و گربه بازی بهم می خورد.

 

– می شه خواهش کنم مِن بعد از محل خودتون شیرینی بخرید، خانم دکتر!

 

جمله آخر را به طعنه ادا می کنم.

 

خیره در چشمانم لب می جنباند.

 

– زبونت نیش داره، امیر حسین!

 

پوزخند واضحی می زنم.

 

– لازمه یه بار دیگه خودم و معرفی کنم!؟ شریعت هستم خانم

 

– برای من نه.. تو همون امیر حسینی که می شناختم

 

 

 

 

گوشه ی لبم را می جوم.

 

– اومدی اینجا که همینو بگی!

 

– نه.. یعنی.. اگه بذاری می خوام باهات حرف بزنم

 

دست خودم نیست که یادم به گذشته می افتد.

 

– شما حرفاتو چند سال پیش زدی.. نکنه یادتون رفته! الانم نه می خوام حرفاتو بشنوم نه ببینمت

 

حرف آخر را می زنم.

جدی و محکم.

 

– من یه اشتباه رو دو بار تکرار نمی کنم، خانم

 

از رو نمی رود چرا!

اصلاً چرا من را همان جوان خام و کم روی سال ها پیش می پندارد!

 

گذر زمان را در من نمی بیند انگار!

شاید هم من را لایق نامردی می بیند هنوز!

 

– من دارم جدا می شم، امیر حسین. اگه بذاری حرفم و بزنم شاید..

 

حرفش را قطع می کنم.

 

– شاید چی! شاید یه بار دیگه گول خوردم و مثل احمقا شدم بازیچه دست توئی که یه بار ازت رکب خوردم! منظورت از شاید همینه، زرین خانم؟

 

– خب.. من دیگه بچه نیستم. یعنی.. می دونم از زندگی چی می خوام و بخاطر گذشته واقعاً متاسفم

 

نگاهش را پایین می کشد و ادامه می دهد.

 

 

 

 

– الان که فکرش و می کنم می بینم بزرگترین اشتباه زندگیم ازدواجم بود. یعنی.. می شه گفت منم یجورایی گول خوردم. باور کن دروغ نمی گم

 

نمی دانم اصلاً باور من به چه درد می خورد!

من خیلی سال است به تنهایی خو گرفته ام.

 

– برگرد سرِ زندگیت.. لااقل بخاطر دخترت

 

نگاهش را با تاخیر بالا می آورد.

لبم را تَر می کنم.

 

– من.. خیلی وقته فراموشت کردم. توام بهتره فراموش کنی

 

روی پاشنه ی پا می چرخم و به سمت انبار می روم.

 

صدایش را از پشت سر می شنوم.

 

– خیلی ظالمی، امیرحسین..خیلی

 

با خودم می گویم ظالم بودن بهتر است یا دزد ناموس دیگری بودن!

 

یادم به حرف پدرم می افتد.

 

” اونی که چشمش دنبال ناموس یکی دیگه س بی شرف ترین آدم دنیاس، پسرم. حواست باشه یه وقت خدای نکرده اون آدم تو نباشی، بابا جان”.

 

گوشی را از جیبم در می آورم.

 

به مادرم زنگ می زنم.

3.8/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x