رمان دلباخته پارت ۸۲

 

 

 

فقط با یک جمله انگار حال خوبم را بهتر می کند.

 

– شما بخوای زحمت نیست، رحمته

 

لبخند پر رنگی می زنم.

شاید برای این مرد کم است، نمی دانم.

 

آقا حیدر مردی میانسال است که انگار خانواده شریعت را از خیلی سالِ پیش می شناخت.

 

خودش می گوید سید را از نوجوانی اش می شناسد.

از وقتی که پشت لبش سبز شد و صدایش خش دار.

 

– خدا رحمت کنه حاج مهدی رو، مثل اون مرد کم پیدا می شد.. هر چی از خوبیش بگم کم گفتم دخترم.. پسرشم عینِ خودش.. باور کن اونقدر که سید دست به خیره، هیشکی نیست.. از اون قدیمی هاش بگیر تا این تازه به دوران رسیده ها که هیچی بارشون نیست

 

در سکوت به نیم رخش نگاه می کنم.

گذشته را ورق می زند و از طبع بلند و سخاوت سید می گوید.

 

با خودم می گویم من این مرد را چه کم می شناسم.

مردی که شاید قسم خیلی هاست و خودش حتی نمی داند.

 

پا روی ترمز می فشارد و لب می جنباند.

 

جوری حرف می زند که انگار از وصله ی جانش می گوید و لبش می خندد.

 

 

 

– نه گفتن تو کارش نیست. یعنی محاله ازش چیزی بخوای و نه بیاره.. هر کاری از دستش بر بیاد انجام می ده.. حتی خونه ای که خرید رو داد پسرِ من دو سال توش نشست..

شرط کرد باهاش که پولاشو جمع کنه و سرِ دو سال خونه رو پس بده.. بعدشم فکر کنم داد به یه عروس و دوماد دیگه

 

ابروهایم بالا می پرد و با دهان نیمه باز نگاهش می کنم.

حتی تصور این که یک نفر خانه ی خودش را به دست دیگری بسپارد و خم به ابرو نیاورد در ذهنم نمی گنجید.

 

سر می چرخاند و نگاهم می کند.

 

– نمی دونستی شما؟!

 

نمی خواهم پشیمان شود از گفتن اسراری که شاید به مذاق سید خوش نمی آمد.

 

سر تکان می دهم و زبانم به دروغ می چرخد.

 

– چرا.. می دونستم.. نگران نباشید ولی،چیزی به آقا سید نمی گم

 

لبخند پدرانه ای می زند و نفسش را رها می کند.

 

– خیر ببینی دخترم.. بفهمه حرفش و زدم دلخور می شه.. اخلاقش عینهو بابای مرحومشه.. یادمه همیشه می گفت آقا حیدر اونی که باید ببینه، می بینه.. پس همون بهتر که بنده اش نبینه

 

برای لحظه ای مکث می کند.

 

 

 

– منظورش کارِ خیر بود.. راستم می گفت.. مهم اون بالا سریه که می بینه.. بنده اش که این وسط کاره ای نیست، بد می گم؟

 

سر به تایید حرفش تکان می دهم.

 

– درسته، حق با شماست آقا حیدر

 

داخل کوچه می پیچد و جلوی خانه توقف می کند.

 

هر چه می گویم حریفش نمی شوم.

کرایه نمی گیرد و می گوید سید حساب کرده.

 

پیاده می شوم و تشکر می کنم.

چشم باز و بسته می کند.

 

– می گم، مِن بعد هر جا خواستی بری به خودم بگو بیام ببرمت.. خب بابا جان؟

 

سفارش سید است، می دانم.

من چرا گوش به حرفش می دهم، باز نمی دانم!

 

– مزاحمتون می شم.. ممنون آقا حیدر

 

– شمام جای دخترم.. حاج خانم شماره مو داره، ازش بگیر بزن تو تلفنت.. سلام منو بهش برسون، بگو حیدر گفت تا عمر دارم نوکرتم حاج خانم

 

لبخند جانداری می زنم.

 

– شما آقایی، آقا حیدر

 

دعاگویان خداحافظی می کند.

 

 

 

من اما به این فکر می کنم که خدا انگار این مادر و پسر را نه برای خودشان که برای بنده هایش آفرید و هر چه می گشتم سهم شان را از آفرینش پیدا نمی کردم!

 

شاید اما روح بلند و قلب مهربان شان تنها سهمی بود که از آن خود کرده بودند.

 

کلید به در می اندازم و نمی دانم از کجا با گذشته دمخور می شوم.

 

یک روز گرم تابستان و هوای شرجی که من را در اتاقم حبس کرده بود.

 

صدای شیرین را از پشت در می شنیدم که از شماتت پدرم کم نمی گذاشت.

 

– واقعاً که فیروز جان! از شما بعیده که حرف این گدا گشنه ها رو باور کنی! هر کی اومد گفت بدبخت بیچاره ام تو باید دست کنی تو جیبت هر چی داری و نداری رو بذاری کفِ دستش.. اره عزیزم؟!

 

پدرم اما حرف مادرم را وسط کشید.

 

خودش می گفت برای شادی روح مادرم خیرات کرده و سهم کوچکی از مال و اموال امروزش را به او که شریکش بود، بخشیده.

 

شیرین کوتاه نمی آمد ولی.

3.6/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x