رمان دلباخته پارت ۸۷

 

 

 

 

– خب چرا؟! یعنی به درد چی می خورد که بدونه شما مثلاً چی کار می کنین یا چی تو زندگیتون می گذره!؟

 

– دنبال یه فرصت بود، مادر.. که ضربه شو بزنه و دلش خالی شه.. اونقدرام زرنگ بود که از خودش ردی به جا نذاره تا کسی بهش شک نکنه

 

قلبم انگار وسط گلویم می زند و نفس حبس کرده ام را قورت می دهم.

 

– اون.. اونوقت چی.. چیکار کرد؟

 

به آنی نکشیده گرمای دستش را حس می کنم.

انگار پشیمان بود از گفتن آنچه بر زبان نیاورده.

 

– چته مادر.. تو واسه چی اینقدر هول کردی قربونت برم!

 

برای لحظه ای مکث می کند.

 

– همش تقصیر اون پسر بی عقل منه که می گه واسه یه زن حامله..

 

می پرم وسط حرفش.

 

– بگید زری خانم.. تو رو خدا بگید صادق چیکار کرد.. اینطوری بیشتر منو می ترسونید.. خواهش می کنم ازتون

 

دستم را به نرمی می فشارد.

چشم باز و بسته می کند.

 

– بشرطی که آروم باشی.. خب؟

 

سر تکان می دهم و چشمی می گویم.

 

در سکوت نگاهم می کند.

 

چشمان منتظرم را از نگاهش برنمی دارم.

 

 

لبش را تر می کند.

 

– خاله بزرگم سفره امام حسن نذر داشت.. بعد که حاجتش رو گرفت یه روز همه رو دعوت کرد خونه ش.. من و مطهر با هم رفتیم.. حاج مهدی قرار بود بیاد دنبالم، ولی بعد خبر فرستاد که حالِ آقاش بهم خورده و بردنش بیمارستان

 

دستی میان موهایش می کشد.

نمی دانم چرا فکر می کنم بلایی بر سرش آمده!

 

– شب شده بود، نمی شد بیشتر از اون معطل شم.. نشستم تاکسی که برگردم خونه.. سرِ کوچه پیاده شدم و داشتم می رفتم که یهو از تو تاریکی یه غول بیابونی پرید جلوم.. خدا می دونه چه حالی شدم.. زبونم انگار لال شده بود، حتی نمی تونستم داد بزنم

 

دستپاچه و هول زده لب می جنبانم.

 

– آسیبی که بهتون نزد؟

 

چانه بالا می اندازد.

 

– نه مادر.. اومده بود فقط منو بترسونه که ترسوند.. یکم نگام کرد، بعدشم رفت.. یه ذره که نفسم جا اومد گفتم یا امام حسین، خودت به دادم برس..

این بچه اگه بمونه با خودش می آم پا بوست.. قسمش دادم که نذاره طوریش بشه

 

 

 

لب های خشکیده ام به زحمت تکان می خورد.

 

– شما.. شما حامله بودین؟! یعنی.. اون کثافتِ پست فطرت با یه زنِ حامله این کارو کرد؟!

 

اخم بامزه ای می کند و من هنوز در کارِ این زن مانده ام.

این که چطور می توانست بعد از گفتن ماجرای آن حادثه ی تلخ باز خویشتن داری کند، شگفت زده ام می کند!

 

گوشه ی لبش را به دندان می گیرد.

 

– حرف زشت مریم خانم! از شما بعیده خانم معلم.. خدا می دونه به اون طفلای معصوم چی داری یاد می دی

 

من باید می خندیدم!

شاید برای بارِ اول است که حتی لبخند زورکی نمی زنم و شوک زده نگاهش می کنم.

 

– نگفتم بشرطی واست می گم که آروم باشی.. الان مثلاً خیلی آرومی!؟

 

باور نمی کنم که من اینهمه تلخ و عصبانی و او تا این اندازه آرام است.

شاید.. شاید هم مراعات من را می کند، نمی دانم.

 

– بچه رو.. از دست دادین؟ اصلاً چطور دلش اومد با زنی که ادعای دوست داشتنش رو داشت..

 

حرفم را قطع می کند.

 

– صادق منو می خواست، نه حاج مهدی رو.. از جایی که خبر داشت اگه بچه دار شه جونش و بچه اش، خواست جوری انتقام بگیره که دل اونو بسوزونه، هر چند آتیش به جون منم می زد

 

 

 

– فکر کنم بعد که شنید بچه چیزیش نشده خودش آتیش گرفت.. نه؟

 

شانه بالا می اندازد.

 

– نمی دونم، شاید.. ولی هر چی بود به روی خودش نیاورد.. یعنی خب با هم رفت و آمد نداشتیم.. ملیحه اومد دیدنی کرد و رفت..

حاج مهدی کم مونده بود بره یقه شو بگیره و بقول خودش پشتش و بزنه زمین.. من نذاشتم ولی.. نمی خواستم بیشتر از اون دشمنی کنه و کینه اش بیشتر شه

 

جوری حرف می زنم انگار جای او بودم و حس انتقام در من می جوشید.

 

– اشتباه کردین.. ببخشید اینو می گم، ولی باید می ذاشتید یه نفر حقش و بذاره کفِ دستش.. اینجور آدما از رو نمی رن هیچ، پاش بیفته باز اون کارو تکرار می کنن. زری خانم نبود، یکی دیگه

 

حرف نمی زند و فقط نگاهم می کند.

انگار ترس از فرداهای بعد را در چشمانم می بیند.

 

لبخند نیم بندی می زند.

 

– تو نمی خواد نگران باشی مادر.. یعنی تا وقتی امیر حسین حواسش بهت هست نگران هیچی نباش.. صادق الان خوب می دونه که پسر حاج مهدی اندازه خودش کوتاه نمی آد

4.6/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x