رمان دلباخته پارت ۹۵

 

 

 

سر می چرخاند و از نگاه کردن به من طفره می رود.

 

شاید نمی خواهد اشکی که از گوشه ی چشمش سُر می خورد را به تماشای من بگذارد.

 

با دو انگشت لبم را پاک می کنم.

 

– پدرم می گفت هر آدمی یه قصه داره واسه خودش.. هر کدوم از یه جایی شروع می شه که شبیه بقیه نیست. نه اولش دست خودته، نه آخرش. فقط می مونه اونجا که خودت می تونی عوضش کنی. بد و خوبش دست خودته، کج و راستش و خودت انتخاب می کنی

 

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم.

 

– تنهایی پدر و مادر تو دست خودشون نبود که، ولی انتخاب درست و غلط مالِ خودشون بود

 

حرکت دستی که به گونه ی چپش می کشد را دنبال می کنم.

نفسش انگار جایی وسط سینه گیر کرده و ذره ذره بالا می آید.

 

دستی که کم مانده از فرمان جدا شود و به سمت زنی که کاش زیادی نامحرم نبود دراز شود را مشت می کنم.

 

صدایش انگار از تهِ یک چاه عمیق می آید.

 

گرفته و پُر از بغضی که شاید از همان روزِ بی مادری چله نشین شد و رهایش نکرد.

 

– گاهی به خودم می گم چرا من.. واسه اینهمه بی کسی یقه ی کیو باید بگیرم.. اونی که نمی شه ازش پرسید چرا؟!

 

 

 

 

سرش آهسته می چرخد و برای لحظه ای کوتاه نگاهم می کند.

میان ابروهایش خط نازکی افتاده و انگار مردد است برای گفتن حرفی که تا پشت لب های بهم فشرده اش پیش آمده.

 

– همه ی آدما وقتی عزیزی رو از دست می دن ممکنه عصبانی شن.. از این که چرا نتونستن جلوی رفتنش و بگیرن.. یا همین سوالی که تو از خودت می پرسی رو از خودشون بپرسن

 

پوزخند کم صدایی می زند.

 

– فایده ش چیه.. وقتی هیچی نتونه آرومت کنه

 

برای لحظه ای مکث می کند.

حرفش انگار آتش به جانم می اندازد.

 

– وقتی تنها کسی که می تونست آرومت کنه رو کنار خودت نمی بینی، فقط داری خودت و گول می زنی که فقط بتونی نفس بکشی

 

کفِ دستم را محکم به پیشانی می کشم.

کاش می شد ذره ای از درد این زن را از شانه اش بردارم و جایی برای نفس کشیدنش باز کنم.

 

هم زمان با من نگاهم می کند.

و من انگار میان اشکی که در حدقه ی چشمانش خالی و پُر می شود گیر افتاده ام.

 

نمی دانم در نگاهم چه می بیند که با خودش کنار می آید و لب می جنباند.

 

 

 

 

– تازه ۱۳ ساله م بود که دردهای مامانم شروع شد.. شایدم اونقدر بهش فشار اومد که مجبور شد بگه، نمی دونم. چون هیچ وقت ندیدم شکایت کنه، حتی بخاطر نداشتن پدر و مادر

 

آب دهانش را فرو می دهد.

 

– چیز زیادی ازشون نمی دونست، جز اسم خودش، یا اسم مادری که رو یه تیکه کاغذ لای قنداق یه نوزاد چند روزه که گذاشته بودش پشت درِ یه پرورشگاه

 

برای لحظه ای چشم می بندم و به سختی باز می کنم.

 

لبخند بی جانی می زند.

 

– می گفت وقتی صدات می کنم یه جوری می شم. حس می کنم مادری که هیچوقت ندیدم و با تو صدا می کنم، اسم مادرش مریم بود

 

بطری آب را از زیر پا برمی دارد و کمی می نوشد.

بندِ کیفش را در مشت می فشارد.

 

جلویش را نمی گیرم.

نمی گویم بس است.

 

نمی دانم چرا، ولی حس می کنم دنبال یک گوش شنوا می گردد.

 

یک نفر که خیلی وقت است گُمش کرده و حالا من را جای او حساب می کند.

4.5/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x