رمان دلباخته پارت ۹۶

 

 

 

– پدرم وقتی می خواست بره مدرسه منتقلش می کنن همون جایی که مادرم توش بزرگ شد.. با هم یه جا نبودن، ولی آخرش همو دیدن و عاشق هم شدن

 

فشارِ پایم را روی پدال گاز کم می کنم.

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم.

 

لبخند نیم بندی می زند و من باز درگیر آن چال ریز می شوم.

 

– سه سال بیشتر نداشتم که جمع کردیم، رفتیم شمال. یکی از دوستای بابام تو کار ملک و املاک بود، اون ازش خواست که بیاد و با هم کار کنن

 

جرئت نمی کنم چیزی بپرسم.

انگار می ترسم حالش را بد کنم.

 

یادم به روزهای بعدِ رفتن پدرم می افتد.

روزهایی که جای خالی اش را تاب نمی آوردم و بدتر از آن به روی خودم نمی آوردم.

 

گوشم از صدایش پُر می شود.

 

– همه چی عالی بود تا وقتی اون سر دردهای کوفتی شروع شد.. مامانم درد می کشید و من هیچ کاری از دستم بر نمی اومد.. جز اینکه بشینم و ذره ذره تموم شدنش و تماشا کنم

 

نگاهش می کنم و به نیم رخش دقیق می شوم.

 

.

 

 

 

دست بلاتکلیفم انگار لحظه ای سست می شود برای در آغوش کشیدن زنی که از بدِ روزگار نامحرم است.

 

صدایش پُر از بغض است و درد.

 

– درست وقتی تنها شدم که بیشتر از هر وقت دیگه بهش نیاز داشتم.. یه دختر نوجوون که می خواست خیلی چیزا رو تجربه کنه، که سختش بود بعضی حرفا رو به پدرش بگه، که حتی می ترسید به بعدش فکر کنه

 

سر می چرخاند و نگاه خیسش در چشمانم می نشیند.

 

– خدای من و شما اون روز کجا بود، آقا سید؟! کجا بود که ببینه بنده ش داره چه زجری می کشه! یا اون روزی که حامد و ازش گرفت بازم ندیدش؟!

 

نگاهش را پایین می کشد و به شکم بالا آمده اش زل می زند.

 

– نگفت بسشه، نگفت هر کی داشت و ازش گرفتم، آواره ش کردم، همه چیش زیر و رو شد، فقط مونده یه بچه بذارم تو دامنش، که اونم گذاشت

 

لبریز شدن صبرش را با همه ی وجودم حس می کنم.

انگار وسط راه مانده و تا خط پایان فاصله بسیار است.

 

دروغ چرا.. بارِ اول است که از حکمت خداوند سر در نمی آورم!

 

لبم را محکم زیر دندان می برم.

 

 

 

– شاید اگه من و توئه بنده اندازه ی خودش حالیمون می شد، نه اون خدا بود، نه من و تو بنده اش. جامون عوض می شد، مثل خیلی وقتا که حالیم نیست ما اونو ول کردیم، ولی محاله اون بنده شو ول کنه

 

با خودم می گویم کاش می شد جوری آرامش کنم که سختیِ روزهای پیش از این از خاطرش محو می شد و دغدغه ی امروز کمی آسان.

 

نگاه سرگردانش را می بینم که به نیم رخم دوخته و لبش را تر می کند.

 

– شما.. همیشه اینطور قشنگ حرف می زنید؟ یعنی.. جوری که آدم دلش می خواد ساعت ها به حرفاتون گوش بده، بعد به خودش بگه کاش..

 

حرفش را نیمه کاره می گذارد.

چرایش را اما نمی فهمم.

 

لبخندی که تا پشت لبم آمده را درز می گیرم.

 

– کاش چی؟

 

هیچی را ریز لب نجوا می کند.

با خودم می گویم احمقانه است اگر فکر کنم که من را لایق این کاش می داند و..

 

دستی به صورتم می کشم و شیطان را لعنت می کنم.

انگار هر از گاه خودی نشان می داد و بدش نمی آمد منِ بنده را با خود هم ساز کند.

4.5/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x