رمان‌ دلدادگان

رمان دلدادگان پارت ۳۸

رمان دلدادگان پارت ۳۸

بهاره : من میرم تو اتاقم

بهاره سریع سریع میره تو اتاقش اون اصلا فکرش رو هم نمیکرد که بتونه احساسش رو به بهاره بگه ولی گفت اون تونست بگه تونست احساسش رو به پوریا بگه

بهاره : خیلی خوشحالم که بلاخره تونستم احساسم رو به خونوادم بگم

 

کیانا ؛ من میدونستم که دخترم بلاخره احساسش رو میگه اون عاشق توئه

پوریا : من من

((اونقدر خوشحالم بودم که میخواستم بپرم تو آسمون و پرواز کنم

 

پوریا : من نمیدونم باید چی بگم هاها

 

کیانا : پسرمون هول کرده هاها

کیان : خیلی خوشحالم هم برای تو پوریا و هم برای دخترم هاها مبارک باشه

 

پوریا : خیلی ممنون عمو من خودم فعلا تو شوکم

کیانا : هاها

کیان : بیا بغلم پسرم

پوریا : من حیلی خوشحالم که قراره جلو خونواده ی شما باشم

کیانا : پا خیلی بیشتر پسره گلم ولی یه مشکلی هست

((اصلا نمیخواستم این حرف رو بشنوم از این حرف متنفرم وقتی همه چی داره درست میشه ولی پای یه مشکل همیشه وسطه

پوریا : چه مشکلی

کیانا : تاریخ عروسی رو کی بزاریم

کیان: از دست تو زن همه ی ما رو ترسوندی

پوریا : اصلا نگران نباشین من یه نفر رو میشناسم که کارش تعیین کردن روز مناسب عروسیه الان میرم و میارمش

کیان : منم میام بریم

پوریا : بریم

کیانا : خدایا شکر که همه چی رو حل کردی

((از خدا ممنونم که بلاخره داریم به روز های خوش زندگی دخترم نزدیک میشم ولی نمیدونم چرا اینقدر نگرانم

کیانا : بهتره برم و یه سری به دخترم بزنم

———–پایان———–پارت———-۳۸———–

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *