رمان‌ دلدادگان

رمان دلدادگان پارت ۴۱

رمان دلدادگان پارت ۴۱

 

:::::::::::: روز بعد ::::::::::

کیانا : خترم بیدار شو صبح شده

 

بهاره : چرا الان منو داری بیدار میکنی من که گفتم یک ساعت دیگه بیدارم کن

کیانا : چون پوریا اومده

 

بهاره : اون اینجا چیکار میکنه

 

کیانا : وا مثل اینکه شوهرته

 

بهاره : بزار با هم ازدواج کنیم بعد بگو شوهرته

 

 

کیانا : باشه بابا نمیخ ام برای من ادای ادم های عصبانی رو در بیاری

 

بهاره : بله دیگه وقتی مادر ادم طرف داماد رو میگیره همین میشه

 

کیانا : هاها خودت رو لوس نکن بیا پایین منتظرتم

 

بهاره : اقا داماد منظورتون هست

 

کیانا : بله

 

بهاره : هاها الان میام

 

کیانا : باشه لباستو عوض کن بیا

بهاره: باشه

 

(( یعنی پوریا برای چی اومده اینجا

 

کیانا : سلام پوریا جان الان بهاره میاد

 

پوریا : نه منعجله ندارم من فقط میخ استم به بهاره یه چیزی بگم

 

کیانا : الان میاد

 

پوریا : ولی من بیشتر میخواستم شنا رو ببینم

 

کیانا : منو

 

پوریا : بله

 

کیانا : چرا

پوریا : شنیدینمیگن مادر ببین دخترو بگیر

 

کیانا : هاهااز دست تو

 

پوریا : هاها

بهاره : سلام

 

پوریا : سلام

 

کیان : اینجا چه خبره میبینم که جمعتون جمعه سلام پوریا پوریا جان کی اومدی

 

پوریا : سلام

 

کیانا : مرد بیا این دو تا کفتر عاشق رو تنها بزاریم تا حرف هاشون رو بزنن

 

کیان : بریم

 

(( یعنی پوریا برای چی این وقت صبح اومده تا منو ببینه یعنی چیکار داره

 

——پایان——-پارت——-۴۱

2

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن