رمان رخنه پارت ۷۴

 

 

– کنسل کنه؟ تو بگو دلت رضا نیست نگو میخوای بهونه مریضیتو بگیری …این یه هفته پا جفت هر روز اومدم خونه عمه، نبودی؛ سرت کجا گرم بود که یادت رفت قول و قرارمونو؟

 

قول و قرار؟ من حتی یادم نمی اومد که بهش قولی داده باشم.

هرچند که درست نبود حالا من جوابش رو اینجوری بگم ولی نمی تونستم ساکت بشینم.

 

– داری از حالم سو استفاده میکنی که تیکه هاتو بارم‌ کنی؟ چشم مامانم رو دور دیدی؟ انقدر هنوز بی کس و کار نشدم که منت پسر دایی رو بکشم، یه اشاره کنم حاف …شوهر سابقم شهر رو اتیش میزنه.

 

رقت انگیز نگاهم کرد.

میخواست حرف بزنه.

 

کاش داد میزد و من یه بهونه ای پیدا می کردم تا همین حالا بغل خیابون پیاده بشم و از خفت ماشین بهادر شونه خالی کنم.

 

اما بر خلاف تصورم سکوت کرد تا زمانی که پامون به بیمارستان برسه و پذیرشم رو با حالت وخیم بگیره.

گیجی و حالت بی جونی بهم اجازه نداد متوجه بشم مامان کی اومده و بالا سرم همراه آوا ایستاده.

***

#راوی

 

مرسده ترسیده به دست های زخمی حافظ نگاه کرد.

قطره های خون روی سرامیک نقش می بست و از ترس این که شیشه گلدون دوباره بهش ظربه نزنه اونو از جلوش دور کرد.

 

– بزار دستتو ببینم، شاید نیاز باشه بریم دکتر!

 

حافظ لطف و دلسوزی های ظاهری کسی رو نمی خواست.

به خصوص مرسده که لام تا کام حرف نمی زد.

– لازم نکرده، به جای این کارا زبون باز کن بگو کدوم قبرستونی رفت!؟

 

 

مرسده ترسیده بود.

حق داشت …یه جورایی به نیکی قول داده بود. و از همه مهم تر نمی خواست بزاره که حافظ دوباره پی همسر سابقش و از خودش دوری کنه.

– من حتی متوجه نشدم کی رفت، از کجا بدونم اخه؟

 

مشت حافظ سفت تر شد و قطره های تون سرعت بیشتری برای سقوط گرفتند.

عربده بلندش توی خونه باعث شد چهار ستونش به لرزه در بیاد.

– مثل سگ داری دروغ میگی!

 

لرزش شونه های مرسده شبیه دروغسنجی عمل می کرد که نمی تونست راضی رو توی خودش نگه داره.

نمی خواست ببینه که حافظ از خودش ضعف نشون داده و به خاطر یک زن به چنین حالی دچار شده.

 

اون تشنه به اموال سلطانی بود نه غرورشون، با این حال لب زد:

– اره …دروغ میگم! اما نمی خوام راستش رو هم بگم، چون تو شوهر منی نه مال نیکی؛ میفهمی؟

 

این حافظ نبود که جز اموال کسی به حساب بیاد و حرف مرسده براش سنگین تموم شد.

 

اما انقدر کشش عصبی نداشت که فریاد دوباره بزنه و در حالی که روی زمین نشسته بود و به طاقچه کوتاه شومنیه تکیه داده بود، زیر لب زمزمه کرد:

– من گوشت جلو رکسی هم بندازم دهن تو یکی نمیزارم …

 

این جمله مساوی شد با بلند شدنش از روی زمین و مات رفتن مرسده از حرف سنگین حافظ.

 

 

 

در حالی که سعی داشت از ریختن قطره ها خون جلوگیری کنه، خودش رو به دستشویی رسوند و با وجود سوزش توی دستش زیر آب سرد نگهش داشت.

درد کشیدن بهش یاد می داد هوشیار بمونه.

نه انقدر خمار باشه که حتی نتونه درست فکر کنه که توی شهر به این بزرگی نیکی می تونست کجا رفته باشه.

 

حتی تصور این که نیکی با وجود غرورش دوباره پیش مادرش برگرده غیر باور بود و اونجا تنها مکانی بود که به ذهنش خطور نکرد.

 

مرسده دلش نمی خواست حالا که باعث و بانی شکستن گلدون شیشه ای شده، دست حافظ رو به عمان خدا ول کنه و با این وجود براش جعبه بانداژ رو اورد و فقط با تقه ای اونو روی سینگ دستشور گذاشت.

 

حافظ که بچه نبود با خودش لج کنه، دستش رو باند پیچی کرد.

انقدر هنوز ضعیف نشده بود که از کسی بابت این کار کمک بگیره و زود تر تمومش کرد.

گوشی موبایلش رو که همین چند دقیقه پیش روی مبل پرتش کرده بود رو برداشت و در حالی که سعی میکرد، اشک و فین فین های مرسده رو نادیده بگیره، شماره شایان رو لمس کرد.

 

– کجایی تو؟ اون گوشی صاحب مردت رو نمیتونی زود تر جواب بدی؟

 

این بهونه های الکی و خالی کردن عصبانیتش سر بقیه از جمله عادت های حافظ بود که شایان هم نمی تونست چیزی در برابرش بگه.

 

– شرمنده، دستم بند بود.

 

نفس حافظ لبریز از گدازه رها شد.

– آب دستته بزار زمین، برو دم خونه مادر نیکی!

 

 

شایان دیگه می دونست باید چطوری کارش رو انجام بده.

این اولین بارش نبود و یقینا آخریش هم به اینجا ختم نمی شد.

بدون سوال اضافه ای زیر لب زمزمه کرد “چشم”.

 

حافظ تلفن رو بدون خداحافظی قطع کرد.

حتی به شایان هم دیگه نمی تونست اعتماد کنه و باید خودش دست به کار می شد.

سوئیچ ماشینش رو برداشت که مرسده بین هق هق هاش گفت:

– می خوای با همین دستت رانندگی کنی؟

 

اخم هاش توی هم رفت.

یادش نمی اومد تا الان با کسی جواب پس داده باشه که مرسده دومی قرار بگیره.

– از کی تا حالا نگران منی؟

 

با پوزخندی درب رو بهم زد و ترجیح داد به جای اسانسور از پله ها استفاده کنه تا حداقل ادرنالینی که در اثر استرس توی بدنش ترشح شده بود رو تخلیه کنه.

 

***

پدال گاز و کلاج از فشار پای حافظ کلافه شدند و از این که بی هدف چند ساعت توی خیابون های شهر می چرخید به تنگ اومد.

با تماس شایان کنار خیابون متوقف شد و فورا جواب داد:

– چی شد؟ خبریه؟

 

کار شایان همین بود.

دیگه توی پیدا کردم نیکی استاد شده بود و ید طولایی شد.

– چراغ های خونشون تا چند دقیقه پیش خاموش بود، تقریبا پنج دقیقه ای میشه که از ماشین یه مرده پیاده شدن و رفتن بالا.

 

مرد؟ هر جنس مذکری از نظر حافظ یک تهدید جدی برای از دست دادن نیکی به حساب می اومد.

– کی بود؟ تاکسی؟

 

 

جواب شایان مساوی شد با جوشیدن خون حافظ و فریاد بلندش.

– چشم برندار…الان خودمو میرسونم.

 

گوشی موبایلش رو با عصبانیت جلوی داشبورد انداخت و طوری فرمون رو چرخوند که حتی نزدیک بود کنترل ماشین هم از دستش در بره.

 

***

#نیکی

 

در حالی بهادر قصد رفتن کرده بود، شالم رو راحت بیرون اوردم و از این که بیشتر نموند ممنونش شدم.

رفتار مامان باهام سرد و سنگین بود.

یقینا واکنشش بعد از این که دکتر گفته بود من حامله‌م خیلی بد تر از این ها بود که الان حتی حاضر نمی شد نگاهم کنه.

 

لباسم رو براش شیر دادن به آوا بالا زدم و همزمان زمزمه کردم:

– نمی خوای چیزی بگی؟

 

برگشتم.

طوری سمتم چرخید که زاویه نگاه چشم هاش درست رو به روی مردمک های لرزونم قرار گرفت.

– چی بگم؟ مگه تو جایی هم واسه حرف من گذاشتی؟ من جواب مرتضی رو چی بدم اون دنیا؟ بگم دست گلش رو به من سپرده که از خونه بخت برگشته و هنوز مهر طلاقش خشک نشده از مرتیکه حامله‌س؟

 

زهر حرف هاش تا پوست استخوانم رفت.

– حافظ نمیدونه هنوز!

 

جلو اومد طوری که یکم قدم بیشتر فاصله تا مبلی که روش دراز کشیده بودم نداشت.

– نکنه خیال اینو هم داری که بهش بگی؟ از دست تو یکی اونم سکته میزنه …قاشق نشسته رفتی وسط زندگی اون دوتا که چی بشه؟

3.9/5 - (20 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x