رمان رسم دل پارت۱۳۳

 

 

شیدا که اصلا از پرستار خوشش نمی‌اومد و تنهایی رو به همه چیز ترجیح می‌داد ناراحت و سر به زیر گفت:

 

-اگه قول بدم خودم کاملا حواسم به همه چیز باشه و بیشتر مراقبت کنم، میشه پرستار نیارین؟

 

کیاوش ابرویی بالا انداخت و با تعجب پرسید:

 

-چرا نیارم؟ پرستار که کمک حالتون میشه. هر کاری داشتین انجام میده. خودشم حواسش بهتون میشه که یهو اگه خدایی نکرده حالتون خوب نبود زودتر خبرمون بکنه.

 

پری بانو و سارا هم حرفای کیاوش رو تأیید کردن و از پیشنهاد کیاوش استقبال کردن. شیدا آب دهنش رو قورت داد و گفت:

 

-آخه من تنهایی رو دوست دارم اینجوری که یه نفر همش منو چک بکنه آرامشم‌ رو بهم میزنه. یه جورایی استرس می‌گیرم. فکر نمی‌کنم نگرانی و استرس هم برای بچه‌ها خوب باشه.

 

کیاوش و سارا نگاهی بهم دیگه انداختن و مکثی کردن. بعد کیاوش نفسش رو بیرون داد و گفت:

 

-والاه چی بگم. ولی پرستار باشه خیال ما هم راحت‌تره

 

-خودم از این به بعد حتما بیشتر مراقبت می‌کنم. بعدم من اصلا تو خونه کاری ندارم جزء کارای شخصی خودم. بقیه کارا رو که اکرم خانم انجام میدن.

 

سارای سری به تأیید تکون داد و گفت:

 

-باشه عزیزم اگه این جوری راحتی یه مدت امتحان می‌کنیم اگه سختت نبود دیگه پرستار هم نمی‌گیریم.

 

شیدا که از شنیدن این حرف حسابی خوشحال شده بود خم شد گونه‌ی سارا رو بوسید و تشکر کرد. بعد از این که کیاوش ماشین رو پارک کرد پری بانو رو کرد سمتش و گفت:

 

-خب حالا کی قراره سور بدیم؟ یه مهمونی حسابی باید بگیرم و کل فامیل رو دعوت کنم تا چشمشون در بیاد. باید عوض همه‌ی اون گوشه کنایه‌های این سال‌ها رو در بیارم.

 

کیاوش معترض ابروهاشو در هم کشید و گفت:

 

-وا مامان پری این چه حرفیه؟! از شما بعیده به خدا. چرا خبر بچه‌دار شدن ما باید چشم‌ فامیل رو دربیاره؟!

 

 

 

پری حق به جانب نگاهی از سر تا پای کیاوش انداخت و گفت:

 

-واسه‌ی این که یه عمر دارم نیش و کنایه مردم رو می‌شنوم. هر کی از راه رسیده کلی حرف بارم کرده. که عروسش اجاقش کوره و کلا نسلشون منقرض میشه. تو که نمی‌دونی چیا گفتن و چیا شنیدم. الان وقت تلافی کردنه باید کاری کنم که عوض این سال‌ها در بیاد.

 

فقط دارم دعا، دعا می‌کنم که یکی از اون دوقلوها پسر باشه که حسابی سرم رو جلوی فامیل بالا بگیرم تا حرف و حدیث تموم بشه و بکوبم تو دهن همشون.

 

کیاوش با شنیدن حرفای پری، سری به تأسف تکون داد و زیر چشمی نگاهی به سارا انداخت که ناراحت و سر به زیر گوشه‌ی ماشین کز کرده بود و حرفی نمی‌زد. دیگه نمی‌تونست این همه نیش و کنایه مامانش رو ماسمالی بکنه. ترجیح داد حرف کش پیدا نکنه و فقط گفت:

 

-هر کاری صلاحه انجام بدید. تاریخ مهمونی هم با خودتون، فقط از قبلش بهم خبر بدین تا کارامو باهاش تنظیم کنم.

 

پری بانو خوشحال و راضی بود از این که کیاوش برای گرفتن مهمونی نه نیاورد و بی چون و چرا قبول کرد. لبخند عمیقی روی لباش نشست و گفت:

 

-باشه پس حتما خبرتون می‌کنم. ببینم چه روزی از همه بهتره، می‌خوام حتما همه باشن.

 

کیاوش زودتر در ماشین رو باز کرد و حین پیاده شدن رو به سارا گفت:

 

-عزیزم لطفا کمک کن شیدا خانم هم پیاده بشه. الان اکرم خانم رو صدا میزنم تا بیاد کمک

 

شیدا با کمک سارا از ماشین پیاده شد. الان که شنیده بود بچه‌ها دوقلو هستن بیشتر معنی حرف مامانش رو درک می‌کرد که همیشه می‌گفت: (خانم حامله بار شیشه داره باید خیلی مراقب باشه)

 

احساس مسئولیتش بیشتر شده بود و دلش می‌خواست واقعا بیشتر از قبل مراقبت بکنه تا این دو تا امانت رو صحیح و سالم به پدر و مادرشون تحویل بده.

5/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x