رمان رسم دل پارت ۱۲۸

 

 

 

یه نفسی گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. بعد آروم گفتم:

 

-خانمم منم نگفتم دروغ بگی گفتم یه جوری جمعش کن. مثلا بگو دوستش مریض بوده برده بیمارستان. چه می‌دونم یه همچین چیزی. الانم نگران نباش اگه خبری شد بهت میگم.

 

صدای پرستار رو از ته راهرو شنیدم.

 

-همراه خانم طلوعی؛ همراه بیمار

 

-سارا جان دارن صدام می‌زنن فقط به خودت مسلط باش. نگرانم نباش فعلا خداحافظ

 

سریع خودم رو به پرستار رسوندم که با دیدنم گفت:

 

-گفتین خانمتون چند ماهشه؟

 

از شنیدن حرفش جا خوردم و بعد از مکثی گفتم:

 

-والاه هفته‌اش دقیق یادم نیست فکر کنم تقریبا دو ماهش باشه. حالش چطوره؟

 

-حالش خوبه سرم زدیم. دکتر دارو تجویز کرده اینم نسخه‌اش بگیرین بیارین. تبش کم کم داره میاد پایین. جای نگرانی نیست الان به هوش میاد.

 

نسخه رو از پرستار گرفتم و تشکری کردم. بعد از خریدن داروها بیرون اتاق شیدا روی نیمکت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. نفسی گرفتم و به تمام اتفاقات چند ساعت پیش فکر کردم. تو فکر بودم که باز پرستار صدام زد.

 

-خانمتون به هوش اومدن و حالشون هم بهتره. می‌تونید برید پیششون. سراغتون رو می‌گرفتن.

 

با تعجب از جام بلند شدم. فکر نمی‌کردم شیدا بخواد منو ببینه. تشکر کردم و با قدم‌های آرومی به اتاقش رفتم. چشاش بسته بود و موهای بلندش پریشون روی بالش بود. ازش چشم گرفتم و آروم جلو رفتم.

 

با شنیدن صدای پام چشم باز کرد و بی حال بعد از تک سرفه‌ای گفت:

 

-ببخشید شما رو هم به دردسر انداختم. از مهمونی امشب هم جا موندین. من الان حالم خوبه اگه خیلی دیر نشده، شما به مهمونیتون برسین.

 

سعی می‌کردم بهش نگاه نکنم. ملافه رو دور خودش پیچیده بود و فقط دستی که سرم بهش وصل بود بیرون بود.

 

 

نفسم رو بیرون دادم و گفتم:

 

-نه این چه حرفیه. بیشتر از من برای خودتون دردسر درست کردین. چرا تو خونه تنها مونده بودین؟ اکرم خانم چرا رفته بود؟

 

-تو رو خدا به اکرم خانم حرفی نزنید ها اون بنده‌ی خدا تقصیری نداره. خودم بهش گفتم که بره منم میرم پیش مهشید. ولی خب نشد که برم. بعد یهو تب و لرز کردم.

 

-خب چرا به من یا سارا خبر ندادین؟ اگه من اتفاقی خونه نمیومدم میدونید چه اتفاقی میفتاد؟! یه کم باید بیشتر احتیاط کنید.

 

حس کردم ازم رو چرخوند و بعد از مکثی با بغض گفت:

 

-راستش زنگ نزدم تا مهمونیتون رو خراب نکنم. گفتم چیزی نیست یه سرماخوردگی ساده‌اس. فکر نمی‌کردم یهو بدتر بشم.

 

کلافه دستی لای موهام کشیدم و گفتم:

 

-باید بعد از این بیشتر مراقب خودتون باشین و حواستون به همه چی باشه. شما شرایط خاصی دارین. اگه اینجوری پیش بره مجبورم یه پرستار تمام وقت فقط برای شما بگیرم که همیشه کنارتون باشه.

 

تا خواست حرفی بزنه و جوابی بده پرستار لبخند به لب وارد اتاق شد و رو به شیدا گفت:

 

-به‌به خانم خوشگله حالت چطوره؟ ماشاءالله بهتری‌ها. همسرت حسابی نگرانت بود. معلومه عاشق تو و بچه‌اشه هی میگفتم خانمم حامله‌اس. قدرشو بدون.

 

سرم پایین بود و حرفی نمی‌زدم که پرستار رو کرد سمت منو گفت:

 

-حال خانمتون خوبه و دیگه مشکلی نیست. سرمش هم داره تموم میشه. بعدش می‌تونید ببریدشون خونه.

 

تشکری کردم و پرستار از اتاق بیرون رفت. زیر چشمی نگاهی به شیدا انداختم که دیدم ساعد دستش رو روی چشماش گذاشته و به سمت پنجره رو برگردونده. هر دو ساکت بودیم. نمی‌دونستم چی بگم که خودش آروم توی همون حالت گفت:

 

-ببخشید براشون سوتفاهم پیش اومده. خدا رو شکر که سارا جون این جا نیست.

 

لبخند محوی گوشه‌ی لبم نشست و گفتم:

 

-اشکالی نداره پیش میاد. طبیعی خب اینا هم تقصیری ندارن. نگران سارا هم‌ نباشید. دلش دریایی برای خودش. اتفاقا زنگ زده بود و نگران حالتون بود. می‌خواست بیاد که اجازه ندادم.

4/5 - (2 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زلال
زلال
27 روز قبل

سلام.قاصدکی این رمان چن پارتس؟

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x