رمان رسم دل پارت ۱۴۳

 

 

 

برای اولین بار چنان حسی رو تجربه کردم که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم. آب دهنم رو قورت دادم و ازش چشم دزدیدم که بدون مقدمه پرسید:

 

-چرا سردت بود بهم نگفتی؟ می‌تونستیم تو ماشین بشینیم. بخاری رو برات روشن می‌کردم.

 

سریع از جام بلند شدم و در حالی که داشتم کفشام رو پام‌ می‌کردم گفتم:

 

-نه اتفاقا سردم نبود. من همیشه وقتی استرس دارم. دستام یخ می‌کنه. من تو ماشین منتظرم.

 

جلوی چشمای منتظرش ازش فاصله گرفتم و به سمت در خروجی و ماشین پا تند کردم. همش استرس داشتم نکنه یه آشنایی منو این جا با بنیامین ببینه. هوای داخل ماشین یه کم سرد بود و بعد از چند دقیقه دیگه قابل تحمل نبود. تا خواستم سوئیچ رو جا بندازم و ماشین رو روشن کنم. بنیامین در رو باز کرد و سوار شد و با تعجب پرسید:

 

-پس چرا روشن نکردی؟! این جا که دیگه حسابی سرده. بده من زودتر روشن کنم تا همین جا آدم برفی نشدی.

 

لبخندی زدم و دست دراز کردم سمتش. دوست داشتم یه بار دیگه دستم به دستش بخوره و اون حس خاص رو یه بارم با دقت بیشتری تجربه‌اش کنم. ولی این بار کف دستش رو جلوم باز کرد و مجبور شدم دسته کلید رو از بالا توی دستش بندازم. دمق شدم و ازش رو چرخوندم.

 

بی توجه به من سریع استارت زد و بالافاصله هم بخاری رو روشن کرد تا من سردم نشه. مسیر رو تا خود خونه سکوت کرده بودیم. ولی بنیامین لبخند عمیقی روی لباش بود و هر چند دقیقه یه بار با ذوق خاصی نگاهم می‌کرد و زیر لب می‌گفت:

 

-امروز بیشتر از روزای دیگه خوشگل شدی.

 

منم سرخ و سفید می‌شدم و از حرفش خجالت می‌کشیدم و سرم رو پایین می‌انداختم. تعریف‌هاش رو دوست داشتم. ذوق نگاهش رو دوست داشتم. اصلا از وقتی بهم گفته بود دوستم داره. جنس نگاهش فرق کرده بود. چنان با ذوق و اشتیاق نگاهم می‌کرد که هر بار دوست داشتم دوباره نگاهم توی نگاهش گره بخوره.

 

 

 

آهی کشیدم و چشم بستم. همیشه تماس‌های یهویی؛ منو یاد اولین تماس دستم با دستای همیشه گرم بنیامین می‌انداخت. بقیه‌ی چایی رو خوردم و سعی کردم کمی تو جام تکون بخورم تا شاید کمرم نرم بشه و بتونم لباس تنم کنم.

 

به هر زور و زحمتی که بود از جام بلند شدم کمد با تختم خیلی فاصله نداشت درش رو باز کردم و به اولین لباس‌هایی که دستم می‌رسید چنگ‌ انداختم و پوشیدم. موهای نیمه خیسم رو با کش بستم و یه شال هم انداختم رو سرم.

 

کمرم دردش شدید بود و نیاز به ماساژ و مسکن داشت. همش دعا دعا می‌کردم تا اکرم خانم زودتر برگرده خونه و برام کیسه‌ی آب گرم بذاره. یه کم با پماد کمرم رو ماساژ بده تا شاید دردش کمتر بشه. تازه خودم رو روی تخت انداخته بودم که با حس مایع گرمی بین پاهام؛ شوکه شدم و به سمت شلوارم سر خم کردم.

 

با دیدن رد خونی که بین پاهام بود. هین نسبتا بلندی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم. خدای من باورم نمی‌شد. خونریزی کرده بودم. با دست تو سرم زدم و گفتم:

 

-چه خاکی تو سرم کنم. بچه‌ها سقط شدن. حالا چطوری به کیاوش بگم؟!

 

بدون اختیار اشکم سرازیر شده بود و مستأصل بودم و هول کرده، نمی‌دونستم چیکار باید بکنم. با شنیدن صدای هین من کیاوش خودش رو به پشت در اتاق رسونده بود. در زد و پرسید:

 

-شیدا خانم حالتون خوبه؟ چیزی شده؟ اگه کمک لازم دارید بگید.

 

آب دماغم رو بالا کشیدم و با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم:

 

-لطفا آماده بشید زودتر از وقتمون باید بریم دکتر. منم خودم حاضر میشم.

 

سکوت کرده بود و حرفی نمی‌زد. فکر کردم کلا صدام رو نشنیده که یهو آروم گفت:

 

-چیزی شده؟ دارید گریه می‌کنید؟ حالتون این قدر بده؟

 

نفسم رو بیرون دادم. هم می‌ترسیدم هم روم نمی‌شد بگم خونریزی دارم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

 

-بله درد دارم بهتره زودتر بریم. لطفا زودتر آماده بشید.

4.2/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x