رمان رسم دل پارت ۱۶۶

 

 

 

برق اشک رو توی چشاش حس کردم. نگاه مظلومش رو

قفلی زده بود به صورتم. آب دهنش رو قورت داد و

گفت:

-شیدا من خیلی دوستت دارم. این قدر عاشقتم که فکر

نمیکنم تو دنیا از من عاشقتر هم پیدا بشه. من بدون

تو میمیرم. اجازه نمیدم کسی اذیتت بکنه. اینو مطمئن

باش. بیا همین جا یه قولی بهم بدیم. قول بدیم تا آخر

عمرمون هم که شده منتظر همدیگه بمونیم و فقط به هم

دیگه فکر کنیم. این جوری حتما بهم میرسیم. این یه

قانونه که ذهن هر چیز رو بخواد؛ دیر یا زود بهش

میرسه.

 

 

 

من هر شب و هر روز و هر لحظه بهت فکر میکنم. از

خدا خواستم منو به عشقم برسونه. پس تو هم همین کار

رو بکن.

به حرفاش لبخندی زدم و دستام رو جلو بردم و آروم

دستاش رو توی دستم گرفتم و گفتم:

-باشه منم قول میدم. بنیامین منم خیلی دوستت دارم.

خودت میدونی تو اولین پسری هستی که وارد زندگیم

شدی. من تو رو برای همیشه؛ برای زندگی و تا ابد

انتخاب کردم. پس مطمئن باش منم تمام فکر و ذهنم

فقط و فقط تو و با تو بودن.

 

 

 

دقایق آخر و زمان خداحافظی این قدر برام سخت بود

که نمیتونستم ازش دل بکنم. نمیدونستم تو خونه چی

در انتظارمه ولی هر چی که بود مطمئنا خوش آیند

نبود. هر دو اشکمون سرازیر شد و دست آخر سوار

ماشین شدیم.

بنیامین آهنگ غمگینی از شادمهر رو پلی کرده بود یه

دستش به فرمون بود و دست دیگهاش روی پیشونیش؛

میدونستم که سردرد شدیدی گرفته. منم هر چقدر به

خونه نزدیک میشدیم بیشتر استرس میگرفتم و تپش

قلبم بالا میرفت.

 

 

وقتی ترسم بیشتر از قبل شد که ویبرهی گوشیم به صدا

دراومد. بنیامین تو خودش بود و اصلا حواسش به من

نبود. گوشی رو آروم از جیبم بیرون کشیدم. شمارهی

خونه بود. رد تماس دادم و گوشی رو تو دستم محکم

فشردم.

از شدت استرس حالم بد بود. قلبم توی دهنم میزد.

چند بار دیگه گوشیم زنگ خورد حتی جرأت نگاه کردن

به صفحهی گوشی رو نداشتم. حتما مامانم بود. برای بار

پنجم زنگ خورد که نگاه بنیامین به سمتم کشیده شد و

سوالی نگام کرد. آروم زیر لب گفتم:

 

 

 

-مامانمه؛ اگه جواب بدم شروع میکنه به داد و بیداد

کردن. چند دقیقه دیگه میرسیم. خونه برم غرغراشو

بشنوم بهتره.

بنیامین باشهای گفت و حرفی نزد. تا اومدم باز رد

تماس بدم دیدم این دفعه شمارهی بابا رو گوشی. باورم

نمیشد که مامان همه چیز رو کف دستش گذاشته

باشه. نفسم توی سینه حبس شد.

سر کوچهمون رسیده بودیم. دست و دلم میلرزید ولی

ترجیح دادم به بنیامین حرفی نزنم. فقط آروم زیر لب

گفتم:

 

 

 

-بپیچ تو کوچه نزدیکیهای خونه پیاده میشم.

حال غریبی داشتم. دیدار آخر بنیامین و سرنوشت

نامعلومی که در انتظارم بود حالم رو بدتر از بد

میکرد. دل کندن از بنیامین و جدایی ازش برام

خیلی سخت بود. نزدیک خونه ترمز کرد وقتی سر

چرخوندم طرفش چشاش کاسهی خون بود. بغض راه

گلوم رو گرفته بود. میدونستم اگه کلمهی حرف بزنم به

هق هق میفتم.

فقط سیر نگاهش کردم. وقتی از ماشین پیاده شدم تازه

متوجه ماشین بابا شدم که دم درمون پارک شده بود.

قلبم از زدن ایستاد. فاتحهام خونده بود. برای بار آخر

سرم رو داخل ماشین بردم و گفتم:

 

 

 

-هر اتفاقی که بیفته یادت باشه من خیلی دوستت دارم.

اگه یه روزی نبودم قول بده بدون من هم خوشبخت

بشی.

جملهی آخرم همراه شد با ترکیدن بغضم و سرازیر شدن

اشکام. بنیامین بیشتر از من اشک میریخت که با

صدای دورگهای گفت:

-بدون توایی وجود نداره. تو نباشی منم نیستم. یادت

باشه بهم قول رسیدن دادیم.

 

 

با سر حرفش رو تأیید کردم که دیدم اشکاش رو با پشت

دست پاک کرد و صدای ضبط ماشین رو بلند کرد و

لبخندی زد و همراه با آهنگ خوند.

” آخ که چقدر با تو پشتم پره

راستی نگفتم چه موهات خوش رنگ شده

نمیدونی چقدر دوست دارم تورو

تو نمیدونی تا اومدی چه خبری شدو

یه حال عجیبی با تو میپیچه تو تنم

 

 

 

تو واسه منی حرف بزن باهام، دست بکش رو سرم

اونیکه واقعی عاشقته منم منم منم ”

منم، منم گفتنش، لبخند روی لبام آورد و برای چند

ثانیه کلا یادم رفت که تو چه موقعیتی هستم و قراره چه

بلایی سرم بیاد. لبخند بنیامین عمیقتر شد و چال

گونهاش مثل همیشه دلم رو برد. وقتی این جوری

میخندید دوست داشتم لپش رو بکشم و از گونهاش

ببوسمش.

با همون خندهی روی لب چشمکی زد و گفت:

 

 

 

-فقط منم که واقعی عاشقتم. پس بخند تا دنیا به رومون

بخنده. اگه دیدی خیلی داری اذیت میشی بهم بگو

خودم میرم شرکت بابات باهاش صحبت میکنم.

تو دلم به حرفش نیشخندی زدم. چقدر خوش خیال بود

که فکر میکرد میتونه با حرف زدن بابام رو متقاعد

کنه. سری تکون دادم و چشمی گفتم و بالاخره

خداحافظی کردم.

پاهام نای راه رفتن نداشتن. بنیامین منتظر داشت نگام

میکرد تا وارد خونه بشم. منم چارهای نداشتم جزء این

که جلوی چشم بنیامین خودم رو قوی نشون بدم. آروم

قدم برمیداشتم. تا این که دم در متوقف شدم. ترجیح

دادم خودم با کلید و بی سر و صدا در رو باز کنم.

 

کلید رو توی در چرخوندم و برای آخرین بار به عقب

نگاه کردم و دستی برای بنیامین تکون دادم. وارد

حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم و نفسی گرفتم.

گوشیم دستم بود. بیشتر از هر چیزی از محتویات

گوشیم میترسیدم. ترجیح دادم سیم کارتم رو از توش

دربیارم و خاموشش کنم.

با صدای بسته شدن در؛ مامان سریع پرید تو حیاط و با

قیافهی درهم و عصبی و نگرانی داد زد سرم و پرسید:

-تا حالا کدوم گوری بودی؟ چرا جواب تلفنت رو

نمیدی؟ یه ساعته بابات داره یه بند بهت زنگ میزنه.

 

 

حتی حال و حوصلهی جواب دادن هم نداشتم. تا دم

پلههای ورودی توی سکوت جلو رفتم و رو به روی

مامان ایستادم. نگاهی خیره به چشماش انداختم و با

حرص لب زدم:

-بالاخره کار خودتو کردی؟ سریع خبر رسوندی که چی

بشه؟ الان هم منتظری یه بلایی سرم بیاره تا دلت خنک

بشه؟

 

مامان که انتظار شنیدن این حرفا رو ازم نداشت،

عصبیتر شد و گفت:

-چی داری میگی برای خودت ور پریده؟! این پسرهی

بیهمه چیز چی تو گوشیت خونده که این قدر گستاخ و

پر رو شدی که وایستادی تو روی خانوادهات و این

جوری داری جواب مامانت رو میدی؟! دستم بشکنه که

همون بار اول این پاپتیها رو تو خونه راه دادم.

با سر و صدایی که راه افتاده بود بابا هم متوجه

مشاجرهمون شد و از داخل سالن دادی کشید که چهار

ستون بدنم لرزید.

 

 

 

-جلو در و همسایه آبروریزی راه نندازین. بگو بیاد تو

اون دختره هرزه رو تا تکلیفش رو روشن کنم.

مامانم از گوشهی چادرم گرفته و کشید و به سمت داخل

هولم داد. پام پیچ خورد و چیزی نمونده بود که پخش

زمین بشم. به زور تعادلم رو حفظ کردم و تا سر بالا

آوردم بابا جلوی چشمم بود و باهاش چشم تو چشم

شدم. از شدت عصبانیت صورتش به سرخی میزد.

چاقو میزدی خونش در نمیاومد. دندونهاش رو بهم

میسایید و قدم به قدم بهم نزدیک میشد. از ترس توی

دهنم یه قطره آب نمونده بود. به چند قدمی من که

رسید ایستاد و با تمام وجود غرید:

 

 

 

-دختر حاج طلوعی چه غلطی کرده؟ هان؟ بگو ببینم

چه گوهی خوردی و چند وقته آبروی منو چوب حراج

زدی؟ از کی تا حالا هرزگی رو یادت دادم که افتادی

کف خیابون و با پسرا میپلکی؟

نفسی گرفتم و با ترس آروم لب زدم:

-من کار اشتباهی نکردم. همدیگه رو دوست داریم.

قصدمون هم ازدواجه. بابا من هرزه نیستم. هیچ خطایی

هم نکردم.

 

 

 

با کشیدهای که روی صورتم نشست زبونم بند اومد و

دهنم پر خون شد.

-خفهشو اسم منو نیار. من دیگه دختری به اسم شیدا

ندارم.

 

دستم رو روی لبم کشیدم که خونی شد. گوشیم توی

دستم بود که محکم توی مشتم فشردمش. بابا قدمی

جلوتر اومد و سرم فریاد کشید:

 

 

 

-بده ببینم اون لامصب رو! با اون ماسماسک بهش پیام

میدادی نه؟ همین گوشی باعث آبروریزی من شده.

بدش من زود باش.

با ترس دستم رو جلوش دراز کردم و گوشی رو بهش

دادم. حتم داشتم تا متوجه بشه که خاموشه عصبیتر

میشه و ازم میخواد تا روشنش کنم. چشم بستم و توی

خودم جمع شدم. که با شنیدن صدای وحشتناک

برخورد گوشیم با دیوار پشت سرم هین بلندی کشیدم و

چشم باز کردم.

 

 

به عقب برگشتم گوشی هزار تیکه شد و تیکههاش پخش

پارکتهای سالن شد. با افتادن هر تیکهاش روی زمین،

صداش تو گوشم اکو میشد. دوباره بابا فریاد زد:

-حرف بزن ببینم این پسره از کجا سر و کلهاش تو

زندگی ما پیدا شد؟ چند وقته باهاش ارتباط داری؟ چه

غلطایی کردین؟ نکنه بلایی سرت آورده که الان مجبور

شده بیاد خواستگاریت؟ لال مونی نگیر حرف بزن.

مگه از ترس میتونستم حرفی بزنم. کمربندش رو در

آورده بود و یه دور دوره دستش پیچیده بود. نزدیکتر

اومده بود و صدای فریادهاش گوشم رو کر میکرد. تو

کسری از ثانیه نگاهم به مامان کشیده شد. اونم ترسیده

 

 

و مضطرب داشت بابا رو نگاه میکرد. وقتی برای بار

دوم داد کشید:

– ِد حرف بزن لعنتی چه غلطی کردی؟

همزمان کمر بندش بالا اومد که از ترسم به عقب

برگشتم و توی خودم مچاله شدم که محکم روی کمرم

خوابید. آخرین چیزی که شنیدم صدای جیغ مامان

بود. چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی متوجه نشدم.

وقتی چشم باز کردم. محیط اطرافم رو تار میدیدم.

درد تو تمام بدنم پیچید که آخی گفتم. کمرم درد

میکرد. تا اومدم به پهلو بپیچم با کشیده شدن سوزن

 

 

 

سرم توی دستم تازه متوجهش شدم. نالهای کردم که

صدای غریبهای رو شنیدم.

 

-به هوش اومدی عزیزم؟ حالت خوبه؟ دست راستت رو

تکون نده بهش سرم وصل کردم.

از لای چشمای نیمه بازم میدیدمش. خانم جوون و

مهربونی بود. دهنم خشک خشک بود. به زور لب زدم:

 

4.3/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x