رمان رسم دل پارت ۱۸۱

 

-اشکالی نداره. حالم خوبه میخوام بازم قدم بزنم و از

هوای باغ استفاده کنم. نگران نباش.

کیاوش رفت و منم به سمت آلاچیق قدم برداشتم. تازه

سیخ کبابها رو روی آتیش گذاشته بود. نگاهم به

آتیش سرخ شده بود و یاد اون جیگری که برام اوایل

حاملگیم درست کرده بود افتادم. آهی کشیدم و تا

خواستم روی صندلی بشینم در ویلا به شدت کوبیده

شد.

اولش ترسیدم بعد پیش خودم گفتم حتما کیاوش چیزی

جا گذاشته که این قدر زود برگشت.

 

 

شاید هم کلیدهاش جا مونده بود. از پشت آلاچیق به

سمت در ورودی رفتم که مسیرم کمی کوتاهتر بشه. به

نفس نفس افتاده بودم و پشت در قبل از باز کردنش یه

نفس گرفتم و بعد آروم در رو باز کردم و با لبخند سرم

بالا اومد. تا اومدم بهش بگم چه زود برگشتی. سر جام

خشکم زد.

 

 

با دیدن بنیامین دم در ویلا کلا وا رفتم. تمام بدنم به

لرزه در افتاده بود و حال خوبی نداشتم. احساس کردم

یه لحظه دنیا دور سرم چرخید. ابروهاش رو در هم

کشیده بود و خیلی عصبی و جدی گفت:

-مگه نگفتم باهام تماس بگیر؟ چرا کاری میکنی که پام

به زندگیت باز بشه و شوهرت از همه چی با خبر بشه؟

خیال کردی گمت میکنم و بی خیالت میشم؟ حواست

باشه تا بهم توضیح ندی عین سایه دنبالتم و ولت

نمیکنم. این دفعه هم تا پامو از این در بیرون میذارم

باید شمارت بیفته روی گوشیم. وگرنه دیگه ملاحظهی

زندگی و شوهرت رو نمیکنم.

 

 

از ترس آب دهنم خشک شده بود و نفسم بالا نمیاومد.

پاهام توان نگه داشتن وزنم رو نداشتن. به زور لب باز

کردم و گفتم:

-باشه میزنم. فقط تو رو خدا زودتر از این جا برو و

دیگه تعقیبمونم نکن. ازت خواهش میکنم. الان

کیاوش سر میرسه و آبرو برام نمیمونه.

نگاهی به سر تا پام کرد و چیزی نگفت فقط پوزخندی

زد و با سرعت به سمت ماشینش رفت و حرکت کرد.

سریع در ویلا رو پشت سرم بستم و به در تکیه دادم. کم

کم پاهام سست شدن و همون جا پشت در سر خوردم

روی زمین و نشستم.

 

 

 

 

چشمهی جاری شده از چشمام رو نمیتونستم کنترل

کنم. ولی باید خودم رو جمع و جور میکردم و قبل از

رسیدن کیاوش به حالت عادی برمیگشتم. به زور از

روی زمین بلند شدم و خودم رو لنگان لنگان به آلاچیق

رسوندم. از آب نمای وسط ویلا آبی به صورتم زدم تا

سرخی چشمام رو کمتر کنم.

 

چند تا نفس عمیق کشیدم و ریههام رو از هوای تازهی

بهاری پر کردم. سمت کبابا رفتم خدا خدا میکردم

نسوخته باشن. نگاهی انداختم یه کم برشته شده بودن

ولی خدا رو شکر نسوخته بودن.

همه رو چرخوندم و آروم به سمت صندلی رفتم و منتظر

اومدن کیاوش شدم. بعد از لحظاتی کیاوش در رو باز

کرد و با سرعت به سمتم اومد. متعجب نگاهی بهش

کردم و گفتم:

-سلام چیزی شده؟!

 

 

 

نفس نفس میزد و دستش دو تا نون سنگک بود. آب

دهنش رو قورت داد و گفت:

-حالت خوبه؟ ببخشید دیر کردم. نونوایی شلوغ بود

طول کشید.

-آره خوبم مگه قراره بود بد باشم؟! اینجا نشستم و کبابا

رو نگاه کردم دیگه

از سوالی که پرسید حسابی ترسیدم. اولش فکر کردم

بنیامین رو دیده ولی وقتی حرفی ازش نزد نفس

راحتی کشیدم. ابرویی بالا انداخت و با دقت نگاهی به

سر تا پام کرد و گفت:

 

 

 

 

-خدا رو شکر. امیدوارم همینی باشه که میگی.

لبخند تصنوعی زدم و چیزی نگفتم. تا آماده شدن کبابا

سریع از فرصت استفاده کردم و به بنیامین پیام دادم.

میترسیدم دیر بشه و بازم بیاد جلوی در آبروریزی

کنه. سریع یه جمله براش تایپ کردم.

” شیدام؛ شب باهات حرف میزنم. ”

سریع گوشیم رو روی سایلنت گذاشتم و انداختمش تو

کیفم. دیگه منتظر جوابش نشدم.

 

 

از اومدن بنیامین اگه فاکتور میگرفتم. بقیهی اون روز

خیلی بهم خوش گذشت و واقعا جشن خودمونی و

دلچسبی بود. دم دمای غروب وسایلمون رو جمع کردیم

به سمت عمارت رفتیم.

احساس خستگی میکردم و حسابی خوابم میومد.

داشتم خمیازه میکشیدم که کیاوش زیر چشمی نگاهم

بهم انداخت و کنار جاده نگه داشت و به سمتم برگشت و

گفت:

-برو پشت راحت دراز بکش و بخواب. الان برات پتو و

بالش هم میدم تو صندوق عقب هست.

 

 

از این همه توجهش قند تو دلم آب شد و با لبخند

باشهای گفتم و همزمان با کیاوش از ماشین پیاده شدم.

وقتی سرم به بالش رسید آروم گرفتم و چشم بستم. این

قدر خسته بودم که به هیچ چیز فکر نکنم و فقط خوابم

برد.

 

 

نفهمید کی و بعد از چند ساعت به عمارت رسیدیم.

وقتی کیاوش آروم در گوشم صدام میزد از خواب

بیدار شدم و چشم باز کردم و چهرهی مهربون و

جذابش رو دیدم.

-شیدا؛ شیدا خانم؛ نمیخوای بیدار بشی؟ رسیدیم ها

آروم سر بلند کردم و نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم:

-عه کی رسیدیم؟ من اصلا متوجه نشدم چقدر

خوابیدم! ببخشید خیلی خسته بودم.

 

 

همچنان لبخندش رو لباش بود. نگاهی به ساعتش

انداخت و گفت:

-البته که حق داری. دیر وقته. یه کم تو ترافیک ورودی

شهر معطل شدیم. الان دیگه راحت میتونی بری تخت

تا خود صبح بخوابی. اگه فردا طرف صبح خسته بودی،

عصری هماهنگ میشم بریم فیزیوتراپی

-باشه ممنونم. لطف میکنی. پس من با اجازه برم اتاقم

اگه کاری باهام نداری.

-نه کاری ندارم. میخوای تا اتاق کمکت کنم؟

 

 

آب دهنم رو قورت دادم. باز پیشنهاد وسوسه انگیزی

بود ولی این دفعه ردش کردم و گفتم:

-نه ممنونم نیازی نیست خودم میرم. راستی دستت درد

نکنه امروز همه چی عالی بود و حسابی این جشن دو

نفره، خوش گذشت.

دستی لای موهاش کشید و سر به زیر گفت:

-خواهش میکنم کار خاصی نکردم. خوشحالم که

خوشت اومده. شب خوش

 

 

شب بخیر گفتم و به سمت اتاقم رفتم. مانتو و شالم رو

در آوردم و خودم رو روی تخت رها کردم. تازه چشمم

به ساعت دیواری اتاق افتاد و هین نسبتا بلندی کشیدم

و سریع دستم رو روی دهنم گذاشتم. چقدر دیر شده

بود و منم از گوشیم خبر نداشتم. خدا خدا میکردم

فردا صبح باز بنیامین جلوی در خونه سبز نشه.

 

سریع گوشیم رو از کیفم در آوردم و روشنش کردم.

بالای صد تا پیام و تماس از طرف بنیامین داشتم. قبل

از خوندن پیامهاش سریع براش نوشتم:

” من تازه رسیدم خونه، صبر کن جواب میدم ”

سریع سین کرد و باشهای نوشت. نفس راحتی کشیدم و

شروع کردم به خوندن پیاماش از حس و حال اول

آشناییمون نوشته بود. تا اولین باری که اومد

خواستگاریم و بابام جواب رد به سینهاش زد و آخرین

دیدارمون و که چقدر از این که نتونسته بود غرایضش

رو کنترل کنه ناراحت و پشیمون بود و همش خودش رو

لعن و نفرین میکرد بابت اون قضیهای که پیش اومده

بود.

 

 

از سفرش نوشته بود و علت رفتنش از ایران، از غربت و

تنهایی و سختیهایی که توی این سالها کشیده بود تا

بتونه بالاخره منو به دست بیاره. خلاصه دل پر دردی

داشت و همه رو برام نوشته بود و بعضی از جاها با بغض

توی صداش ویس داده بود.

وقتی دوباره صداش رو میشنیدم ته دلم میلرزید.

وقتی پشیمونی و تلاشش رو میدیدم یه کم از خشمم

کم میشد و آروم میگرفتم. منم براش نوشتم از تمام

سختیهایی که به خاطرش تحمل کرده بودم. از

محدودیتهای بابام و سختگیریهاش و دست آخر

بلایی که به خاطر اون دیدار آخر به سرم اومده بود و

بنیامین هیچ وقت از اون قضیه با خبر نشده بود.

 

 

وقتی داشتم براش تعریف میکردم که چطور بی آبرو

شدم و ندونسته دخترانگیمون رو از دست دادم به هق

هق افتادم و دیگه نتونستم ویس بدم. آخرین جملهای

که براش تایپ کردم:

” دیگه نمیتونم ادامه بدم. الان که فهمیدی چه بلایی

سرم آوردی بهتره دیگه این طرفا پیدات نشه ”

بلافاصله گوشیم رو خاموش کردم و روی میز انداختم.

سر درد گرفته بودم و حال خوشی نداشتم. بعد از کمی

گریه کردن وقتی متوجه لگدهای پی در پی بچهها

شدم، سعی کردم خودم رو آروم کنم و بخوابم.

 

 

صبح با سر درد از خواب بیدار شدم. ولی خیلی دیر

وقت بود. سر چرخوندم به سمت میز تا گوشیم رو روشن

کنم که متوجه یه یادداشت کنار گوشیم شدم. با پشت

دست چشمام رو مالیدم و یادداشت رو برداشتم. از

طرف کیاوش بود.

 

 

” سلام صبح بخیر دیدم خوابت عمیقه دلم نیومد

بیدارت کنم. فهمیدم هنوز خستهای. برای عصر ساعت

پنج به بعد وقت میگیرم. ”

آهی کشیدم و کاغذ رو روی میز گذاشتم و گوشیم رو

روشن کردم. باز پیامهای پی در پی بنیامین بود. تازه

متوجه شده بود چه بلایی سرم آورده و از شدت

ناراحتی و عذاب وجدان کلی پیام و ویس داده بود و

آخرین ویسش که با گریه بهم التماس میکرد تا

ببخشمش، دلم رو لرزوند و اشک توی چشام حلقه زد.

حرفی برای گفتن نداشتم. واقعا نمیدونستم در جواب

نالههاش چی باید بگم. ته دلم شاید بخشیده بودمش

 

 

ولی نمیخواستم به این زودی به خودش هم این قضیه

رو بگم. آهی کشیدم و در جوابش فقط یه جمله نوشتم:

” کاریه که شده. این اتفاق مسیر زندگیم رو کلا عوض

کرد”.

این قدر زود پیامهام رو سین میکرد که حس میکردم

کلا توی صفحهی چتمون منتظر من نشسته. دوباره

عذرخواهی کرد و پرسید:

-کی متوجه این قضیه شدی؟ چرا به خودم اطلاع

ندادی؟ میتونستیم به همین بهانه با هم ازدواج کنیم.

 

 

فقط کمی صبر لازم بود تا اونی بشم که بابات

میخواست.

چرا خودتو بدبخت کردی و از سر سفرهی عقد فرار

کردی و آوارهی شهر غریب شدی؟! اگه به خودم

میگفتی لازم نبود تن به ازدواج اجباری بدی.

نفسم رو بیرون دادم. بنیامین از خیلی از چیزا خبر

نداشت و فکر میکرد به خاطر اون قضیه شب عقدم پا

به فرار گذاشتم.

 

 

-تو از خیلی چیزا خبر نداری. نمیتونستم صبر کنم.

دلمم ازت شکسته بود و نمیخواستم دیگه ببینمت. در

ضمن تو هم از ایران رفته بودی و خبری ازت نداشتم.

 

بلافاصله ویس داد و با حالت ناراحتی پرسید:

 

 

 

 

-الان این شوهر پولدارت آدم خوبیه؟ اذیتت نمیکنه؟

به نظر مذهبی میاد. سر اون قضیه بهت سرکوفت

نمیزنه؟ اصلا چطور باهاش آشنا شدی؟

دلم نمیخواست بهش جواب بدم. چون نمیخواستم

واقعیت رو بهش بگم. از طرفی دروغ هم نمیخواستم

بگم. ولی این قدر سوال پیچم کرد تا آخر مجبور شدم

کل قضیه رو از سیر تا پیاز براش تعریف کنم.

وقتی کل ماجرا رو شنید برای دقایقی هنگ کرده بود و

چیزی نمیگفت. منم دیرم شده بود. برای همین سریع

از فرصت استفاده کردم و قبل از این که حرفی بزنه

ازش خداحافظی کردم.

 

 

آماده شدم و توی هال روی مبل نشستم و منتظر اومدن

کیاوش بودم. تو فکر حرفای بنیامین بودم و اصلا

متوجه اطرافم نبودم که یهو صدای پری بانو رو شنیدم:

-به به چه شیک و پیک کردی شیدا خانم؛ به سلامتی

کجا میخوای بری؟

سر بلند کردم و نگاهم رو بهش دادم و گفتم:

-سلام ببخشید متوجه اومدنتون نشدم. هیچی، کجا رو

دارم که برم؟! قراره بریم فیزیوتراپی، امروز صبح نشد

که بریم.

 

 

 

ابرویی بالا انداخت و سر تا پام رو برانداز کرد و گفت:

-خیلی خوبه که این مدت محرم کیاوش شدی. دیگه از

هر جهت راحت شدیم. منم آرزو به دل نموندم و

آخرش صاحب یه عروس خوشگل و شیک پوش شدم.

نمیدونستم این حرفش طعنه و کنایه بود یا تعریف از

من! مونده بودم چه جوابی بهش بدم که فرشتهی نجاتم

سر رسید و با شنیدن صداش چشمام برق افتاد.

-سلام مامان پری؛ شما هم که اینجایین. نکنه قراره با ما

بیاین؟

 

 

پری بانو زیر لب غرغری کرد و رو به کیاوش گفت:

-من دیگه چرا بیام؟ خودتون دو تا با هم برین دیگه

ناسلامتی زن و شوهر هستین.

جبرانی

 

کیاوش چشم غرهای به مامانش رفت و آروم گفت:

-وا مامان پری این چه حرفیه؟ یعنی چی که …

استغفرالله اصلا ولش کن.

پری بانو که دست بردار نبود از کیاوش سر چرخوند به

سمت منو گفت:

-آره والاه این چه حرفیه؟! انگار دروغ میگم! اصلا هم

خانمت با دیدنت برق تو چشاش نمیاد. من که رفتم.

شما هم خوش باشید.

 

 

پری بانو کنایهاش رو زد و به سمت اتاقش رفت. منم که

هاج و واج مونده بودم چی بگم نگاهم رو به کیاوش

دادم و شونهای بالا انداختم و گفتم:

-مامان پری معلوم نیست با خودش چند چنده! الان

نفهمیدم دقیقا خوشحاله یا ناراحت و گلهمند

کیاوش نفسش رو بیرون داد و گفت:

-حرفای مامان پری رو خیلی جدی نگیر. بعضی وقتا یه

حرفایی میزنه. دیگه توی این مدت اخلاقش دستت

اومده. پاشو بریم که دیر شد.

 

 

ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. آروم دست به کمرم

گرفتم و از جام بلند شدم. این هفتههای آخر بیش از

اندازه شکمم بزرگ شده بود و کل بدنم باد کرده بود.

بعد از فیزیوتراپی طول مسیر رو تا خونه هر دو ساکت

بودیم. من تو فکر حرفای بنیامین بودم و کیاوش هم تو

فکر بود. ولی نتونستم بفهمم چی ذهنش رو این قدر

درگیر کرده.

خسته و بی حال روی تختم افتادم و گوشیم رو از کیفم

بیرون کشیدم و روشنش کردم. به محض روشن کردن

گوشی پیام بود که پشت سر هم از طرف بنیامین میومد.

 

 

یه سری پیامهای امیدوار کننده. مثل این که با حرفام

تازه نور امیدی برای زندگی با من پیدا کرده بود. بیشتر

حرفشم این بود که:

-پس یعنی زن و شوهر واقعی نیستین و همین روزا هم

محرمیتتون تموم میشه، درسته؟ اون وقت تو دیگه توی

اون عمارت هیچ کاری نداری و میتونی بری پی

زندگیت.

 

از این امیدی که پیدا کرده بود لبخند محوی روی لبام

نشست. خیلی مفید و مختصر جواب کوتاهی بهش

دادم:

” بله همین طوره، من خستهام شبت بخیر ”

حوصلهی سوال و جواب اضافه رو نداشتم. این روزا این

قدر سر در گم بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم.

نصف روزم با کیاوش میگذشت و نصف بقیهاش با

پیامهای وقت و بی وقت بنیامین

 

 

 

 

با احساس درد شدیدی توی کمرم از خواب بیدار شدم.

صبح خیلی زود بود و از بیرون صدای اذان صبح

میومد. گوشیم رو روشن کردم تا ساعتش رو ببینم. باز

صدای پیامهای رگباری بنیامین پشت سر هم اومد.

ناخوداگاه کنجکاو شدم نگاهی بهشون بندازم.

اولین پیامش یه آهنگ بود. از دردی که یهو تو کمرم

پیچید لبم رو به دندون گرفتم و محکم چشم بستم. بعد

از لود شدن آهنگ روی پلی زدم و صدای گوشی رو تا

حد امکان کم کردم.

درد کمرم کم شده بود و برای دقایقی درد نداشتم. با

شنیدن آهنگ، اشک تو چشام حلقه زد. من واقعا

 

 

بنیامین رو دوست داشتم و الان بعد از این همه مدت

عشق خشک شدهی چند سال پیشمون دوباره داشت

جوونه میزد. گوشی رو به گوشم چسبوندم با دقت

بیشتری آهنگش رو گوش دادم.

” خوبی؟ حالت چطوره بی من؟

خبر داری ازم بی رحم؟ نه نداری

خوبه، خوبه که حالت خوبه. قلبت میزون میکوبه،

آرومی

اصلا خبر داری چقدر دلتنگتم بی معرفت

مگه چی میخواستم ازت جز این که تو باشی فقط

 

 

تو تنهایی دلتنگتم، با آدما دلتنگتم، هر مدلی که فکر

کنی من این روزا دلتنگتم

مثل شکنجهاس واسم حسه، غریبه بودنم با تو گرفتی

چشم زیباتو

بارون یادم میاره چه آسون اون شبا توی خیابون حالا

خالی شده جامون ”

بعد از پیاماش آخرین ویسش رو گوش دادم که با

بغضی که داشت خفهاش میکرد و صداش میلرزید؛

گفته بود:

 

 

-شیدا التماست میکنم برگرد. بهت قول شرف میدم

خوشبختت کنم. من دیگه اون بنیامین سابق نیستم.

تمام تلاشم رو برای به دست آوردنت کردم. الان که

ازدواج نکردی و تو هم مثل من تنهایی بیا خانمی کن و

برگرد. ما قسمت همدیگه هستیم.

 

 

با تموم شدن ویس، درد شدیدتری توی کمر و پهلوهام

پیچید. نمیدونستم این چه دردیه که هی داره میگیره

و ول میکنه. برای زمان زایمانم فعلا خیلی مونده بود

و الان برای این دردها خیلی زود بود. نفسی عمیق

کشیدم تا یه کم دردم کمتر بشه.

دوباره بنیامین پیام فرستاد. خیلی زود متوجه میشد

که پیاماش رو کی سین میکنم.

-شیدا یه فرصت بهم بده. باور کن گذشته و تمام رنجها

و تنهایی رو که کشیدی برات جبران میکنم. چرا

جوابم رو نمیدی؟

 

 

از شدت درد بی حال شده بودم. باورم نمیشد حتی

این موقع صبح هم بیدار باشه! به زور براش چند کلمه

تایپ کردم تا فعلا دست از سرم برداره.

-حالم خوب نیست. درد دارم.

چشم بستم و نفسم رو بیرون دادم. برای چند دقیقه

آروم بودم و فکر کردم کلا یه درد زود گذر بود و تموم

شد. ولی اشتباه میکردم. توی یه لحظه چنان دردی

توی کمر و شکمم پیچید که آه از نهادم بلند شد. جیغ

خفهای کشیدم. از شدت درد نفسم بالا نمیاومد.

 

 

این بار دردم طولانی شد و ول کنم نبود. به زور به

گوشیم چنگ انداختم و شمارهی کیاوش رو گرفتم.

همون بوق اول صدای آرام بخشش تو گوشم پیچید. با

صدای خفهای که از شدت درد از ته گلوم خارج میشد

گفتم:

-تو رو خدا زود بیا دارم میمیرم.

بین دردی که میکشیدم صدای دوییدن کیاوش از

طبقهی بالا و پایین اومدنش از پلهها رو به خوبی

میشنیدم. به چند ثانیه هم نکشید که خودش رو

سراسیمه رسوند بالای سرم و با نگرانی نفس نفس زنان

پرسید:

 

 

 

 

-شیدا چی شده؟ کجات درد میکنه؟

از درد به خودم میپیچیدم و لوله شده بودم. نفسی

گرفتم و گفتم:

-دلم و کمرم خیلی درد میکنه. دارم میمیرم کیاوش

یه کاری بکن.

مضطرب و دست پاچه دستش رو روی پیشونیم گذاشت و

در گوشم خم شد و گفت:

-یعنی میگی وقتش شده؟! الان که خیلی زوده!

 

 

 

از درد لبم رو لای دندون گرفتم و فشار دادم و گفتم:

-خودمم نمیدونم. من که تجربه ندارم. ولی ظاهرا

علائم درد زایمانه. خیلی میترسم یه کاری بکن.

نوازش وار دستی روی سرم کشید و برای اولین بار روی

موهام بوسهی نرمی گذاشت و گفت:

 

 

 

-آروم باش چیزی نیست. نگران نباش الان زنگ میزنم

اورژانس میاد. به دکترت هم زنگ میزنم خودش رو

زودتر برسونه.

دردم داشت کمتر میشد. آروم سر بلند کردم و نگاه

خیس از اشکم رو بهش دادم. خیرهی چشمای گیرا و

مضطربش شدم. همون لحظه نگاهش عوض شد و

نگاهی مهربون بهم کرد و گفت:

-نترس و یه کم آروم باش. الان میرم لباس عوض

میکنم و میام. اکرم خانم رو صدا میزنم بیاد پیشت.

 

 

 

با سر باشهای بهش گفتم و تازه نگاهم به سر تا پاش

افتاد. یه تیشرت جذب سفید و یه گرم کن سورمهای

تنش بود و از روی تیشرت اندام ورزیدهاش خود نمایی

میکرد. این اولین باری بود که پیش من اینجوری

لباس راحتی میپوشید.

وقتی به خودم اومدم کیاوش رفته بود. صداش از هال

میومد که مضطرب اکرم خانم رو صدا میزد و میگفت:

-اکرم خانم بدو پیش شیدا حواست بهش باشه تا من

آماده بشم. درد داره. مواظبش باش.

 

 

 

اکرم خانم لنگان لنگان خودش رو رسوند به اتاقم و

اومد بالا سرم، از علائم دردم پرسید و این که توی چه

مدت درد دارم و بعد ساکت میشه. دست آخر بعد از

سوال و جواب، اکرم خانم دستی به کمرش گرفت و

گفت:

-خب دخترم قطعا درد زایمانه، اصلا نگران نباش.

شانس آوردی که امشب رو پری بانو منو اینجا نگه

داشت. خودم پیشتم اصلا نترسی ها. همین جوری چند

دقیقه یه بار میگیره و ول میکنه. هر موقع فاصلهی

دردات کمتر و کمتر شد یعنی دیگه واقعا بچهها دارن

به دنیا میان.

 

 

از شنیدن حرفای اکرم خانم چشمام گرد شد و ترس به

جونم نشست. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-ولی من اصلا آمادگیشو ندارم. قرار نبود این قدر زود

اتفاق بیفته! من کلی برای قبل از زایمان برنامه داشتم.

اصلا دکترم گفته بود قرار نیست درد داشته باشم و

بچهها رو قرار بود با عمل سزارین به دنیا بیاره.

 

 

4.6/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x