رمان رسم دل پارت ۱۸۲

 

 

اشک تو چشام حلقه زد و ادامه دادم:

-اکرم خانم من خیلی میترسم. حالا باید چیکار کنم؟

اکرم خانم با لبخند کنار تختم نشست و خیلی خونسرد

گفت:

-ترس نداره که دخترم. من پیشتم. بعد هم زایمان

همیشه یه امر غیر قابل پیشبینی و از قبل معلوم

نمیکنه دقیقا کی قراره اتفاق بیفته. انشاالله که خیره

و به سلامتی بارتو زمین میذاری. الان که بهتری، منم

برم آماده بشم تا باهاتون بیام بیمارستان

 

 

 

 

نگاه ملتمس و مضطربم رو بهش دادم و گفتم:

-ممنونم که هستین. این جور وقتا همهی دخترا،

مامانشون کنارشونه و دلداریشون میده. ولی من چی؟!

نه مامانی دارم که پیشم باشه و قوت قلبم نه شوهری که

بخواد نازم رو بکشه. تو این دنیا تنها و بیکس بودن

خیلی سخته.

نمیدونم چرا دلنازک شده بودم و داشتم این حرفا رو

به اکرم خانم میزدم. حس کردم تو اون لحظه نیاز

دارم با یه نفر درد و دل کنم. اشک از گوشهی چشام

جاری شد و دیگه ادامه ندادم که اکرم خانم خم شد و

پیشونیم رو بوسید و گفت:

 

 

-غصه نخور عزیز دلم، همهی ما تو این دنیا تنهاییم و

جز خدا کسی رو نداریم. تو هم خدا رو داری. توکل

کن بهش و مطمئن باش صدات رو میشنوه. فکر کن

منم جای مادرت، انشاالله همه چی به خیر و خوشی

تموم میشه. آقا کیاوش هم مرد خوب و مهربونی؛ خب

دیگه من برم.

چشم بستم و ازش به خاطر دل مهربونش تشکر کردم.

اکرم خانم تازه از اتاقم بیرون رفته بود که دوباره درد

شدیدی زیر دلم و کمرم شروع شد.

 

 

اینقدر شدید بود که این بار جیغ بلندی کشیدم که در

کسری از ثانیه همه نگران دورم جمع شده بودن و بین

اون همه درد و فشار فقط میشنیدم که هر کس یه

چیزی میگفت:

-وای مامان پری حالش خیلی بده بدو زنگ بزن به

اورژانس، اگه بلایی سرشون بیاد چه خاکی تو سرم

بریزم.

 

 

 

-وا شیدا که هنوز وقت زایمانش نشده! چرا این قدر

زود درداش شروع شده؟!

-هول نکنید آقا کیاوش انشاالله طوری نمیشه. این بچه

دردش زیاده تا اومدن اورژانس نمیتونیم صبر کنیم.

بیاید کمک کنید خودمون ببریمش بیمارستان

این قدر حالم بد بود و درد تمام وجودم رو در برگرفته

بود که اصلا نفهمیدم چطوری به بیمارستان رسیدم.

اینقدر آه و ناله کرده بودم و جیغ زده بودم که دیگه نا

نداشتم. برای لحظهای که دردم کمتر شده بود چشم باز

کردم و مهتابیهای بالای سرم رو دیدم که سریع ازشون

رد میشدیم. نگاهی به کنار دستم انداختم یه طرفم

 

 

پرستار بود و طرف دیگهام کیاوش که نگران و مضطرب

داشت برانکارد رو هول میداد.

وقتی دید چشم باز کردم و دارم نگاهش میکنم دست

نوازشی روی سرم کشید و به طرفم سر خم کرد و با

لبخندی توام با نگرانی گفت:

-نگران هیچی نباش. به دکترت هم زنگ زدم الان

میرسه تو راهه. همه چی تحت کنترل و خطری

تهدیدتون نمیکنه. فقط یه کم دیگه تحمل کن.

لبخند بی جونی زدم و با پلک زدن حرفش رو تأیید

کردم. دستش هنوز بین موهام بود و بهم حس آرامش

 

 

میداد. اون لحظه دلم میخواست بغلش کنم. به زور

لب باز کردم و گفتم:

-امیدوارم بچههاتو صحیح و سالم ازم تحویل بگیری.

این بار ابرویی بالا انداخت و در گوشم پچ زد:

-سلامتی تو هم برام مهمه. این قدر خودخواه نیستم که

فقط به بچهها فکر کنم. قوی باش لطفا؛ من میدونم که

تو میتونی و از پسش بر میای.

 

گرمی هرم نفسهاش در گوشم، ته دلم رو لرزوند. دست

بلند کردم و آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و آروم

فشاری دادم که خودش محکم دستم رو گرفت و بوسهی

آرومی روی دستم گذاشت و با صدای بغض آلودی

آروم گفت:

-حلالم کن. نتونستم اون طوری که نیاز تو بود کنارت

باشم. میدونم خیلی کمبودها داشتی ولی بیشتر از این

از دستم برنمیاومد.

 

 

 

اشک از گوشهی چشام جاری شد و تا خواستم جوابی

بهش بدم، در آسانسور باز شد و پرستار رو به کیاوش

گفت:

-خب دیگه از اینجا به بعد شما نمیتونید بیاد داخل

لطفا بیرون اتاق عمل منتظر باشید.

نگاه حسرت باری بهش انداختم و ازش خداحافظی

کردم. لحظهی آخر متوجه اشکاش شدم که با انگشت

سریع از روی چشاش پاک کرد.

 

با احساس درد خیلی شدیدی زیر دلم، چشم باز کردم.

بین خواب و بیداری بودم و هنوز اثرات بیهوشی کامل

از بین نرفته بود. زیر لب ناله میکردم. دهنم خشک

خشک بود و لبام بهم چسبیده بودن. چشام نیمه باز بود

و نگاهی به اطرافم انداختم.

دور و برم ساکت بود و خبری از گریه بچهها نبود. یه کم

سرم رو کج کردم. از کنار تخت اکرم خانم رو دیدم که

روی صندلی نشسته و سرش رو به دیوار تکیه داده و

خوابش برده. درد داشتم. با آه و ناله آروم صداش زدم.

که بعد از چند بار صدا زدن از خواب پرید و سریع اومد

سمتم.

 

 

-بالاخره به هوش اومدی عزیزم؛ حالت خوبه؟ اگه

دردت زیاده بگم پرستارت بیاد مسکن بزنه؟

-آره درد دارم. نمیتونم اصلا تکون بخورم. بچهها،

بچهها کجان؟ حالشون خوبه؟

اکرم خانم لبخندی زد و پیشونیم رو بوسید و گفت:

-حالشون خوبه نگران نباش. خدا خیرت بده که بعد از

این همه سال دل این خانواده رو شاد کردی و به

آرزوشون رسوندی. خانم و آقا کیاوش خیلی خوشحالن

اصلا پری بانو رو پاش بند نیست. میخواست کل فامیل

رو خبر کنه که آقا جلوشو گرفت. آخه سارا خانم هنوز

 

 

 

از شهرستان نرسیده. بلیط گیرش نیومده با اتوبوس

داره میاد تو راهه.

 

 

 

نفسم رو بیرون دادم و چشم بستم و خدا رو زیر لب

شکر کردم. بالاخره بعد از نه ماه تونسته بودم با تمام

 

 

 

 

اتفاقات و مشکلات، امانتدار خوبی باشم و امانتهای

کیاوش رو سالم تحویلش بدم. کیاوش مرد با خدا و

مهربونی بود که لیاقت داشتن بهترینها رو توی

زندگیش داشت.

همراه با پرستاری که وارد اتاقم شد پشت سرش کیاوش

هم وارد شد. خبری از اکرم خانم و پری بانو نبود.

لبخند عمیقی به لب داشت و کنار تختم ایستاد و آروم

پرسید:

-حالت خوبه؟

پلک زدم و با لبخند کم جونی گفتم:

 

 

 

 

-فکر کنم خوبم فقط دردم زیاده. بچهها کجان؟ چرا

نیاوردنشون اینجا؟

پلک زد و به نشانهی صبر، سکوت کرد تا پرستار مسکنم

رو تزریق بکنه و بره. بعد از رفتن پرستار یه دستش رو

روی دستم گذاشت و نرم فشاری داد و دست دیگهاش

رو نوازش وار روی سرم کشید و با لبخند گفت:

-واقعا ممنونم ازت؛ نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر

کنم! کاری از دستم برنمیاد تا بتونه جبران زحماتت

باشه. امیدوارم خدا عوضت رو بده. بدون تا آخر عمرم

همیشه دعاگوت هستم.

 

 

 

 

از حرفای قشنگی که میزد و از این که قدردانم بود،

اشک توی چشام حلقه زد و گفتم:

-ممنونم؛ من که کاری رو بدون پول و از سر لطف انجام

ندادم. پس وظیفهام بوده. ولی از صمیم قلب برای تو و

سارا خوشحالم

ببینم نکنه اصلا نمیخواید من بچهها رو ببینم که

نمیاریشون؟!

لبخندش عمیق شد و گفت:

 

 

 

 

-نه بابا این چه حرفیه! راستش چون بچهها یه کم زودتر

به دنیا اومدن. دکترشون احتیاط کرد و گفت یکی دو

روز تو دستگاه بمونن. الان هر دو پشت ویترین هستن.

ولی خدا رو شکر حالشون خوبه و مشکلی ندارن. بهت

هم سلام رسوندن.

یه لحظه دلم براشون پر کشید و مشتاقتر شدم زودتر

ببینمشون. با لبخند باشهای گفتم. مسکنی که بهم

تزریق کرده بودن کم کم داشت اثر میکرد و پلکام

سنگین میشد. نفهمیدم کی خوابم برد.

 

نفهمیدم چند ساعت خوابیده بودم. وقتی چشم باز

کردم کیاوش و اکرم خانم رو کنار تختم دیدم که

داشتن آروم با هم حرف میزدن. صداشون این قدر

آروم بود که متوجه حرفاشون نمیشدم.

 

 

 

 

بعد از چند ثانیه کیاوش سریع متوجه بیدار شدنم شد و

به سمتم اومد. نگاه نافذ و مهربونش رو بهم داد و

پرسید:

-حالت چطوره؟ دردت کمتر شده؟ اگه چیزی لازم داری

به خودم بگو

خیلی تشنهام بود و آب دهنم خشک شده بود. به زور

لب زدم:

-ممنون، بهترم دردم کمتر شده. فقط خیلی تشنهام؛

پس کی میتونم آب بخورم؟

 

 

 

 

کیاوش به سمت اکرم خانم چرخید و گفت:

-بی زحمت از اون آبمیوه یه لیوان بریز بیار. دکترش

اجازه داده مایعات بخوره.

لیوان آب میوه دست کیاوش بود و من نمیتونستم سر

بلند کنم. نگاهی به اکرم خانم انداخت که اونم بدون

هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتن اکرم خانم

نزدیکتر اومد و دست انداخت زیر گردن و کمی سرم رو

بلند کرد و لیوان رو به لبای خشکیدم چسبوند.

چند قلوپ از آب میوه خوردم که خودش لیوان رو عقب

کشید و گفت:

 

-این جوری اذیت میشی. بذار برات نی بذارم.

بعد از خوردن آبمیوه کمی حالم بهتر شد. نفسی گرفتم

و ازش تشکر کردم و گفتم:

-سارا جون کی میرسه؟ خیلی دلم میخواد بچهها رو

ببینم.

-تا یکی دو ساعت دیگه ان شاءالله میرسه. الان از

پرستارت اجازه میگیرم. تا از تخت بیارمت پایین، اون

وقت میبرمت پیش بچهها تا ببینیشون. مامان پری که از

 

 

 

 

کنارشون جنب نمیخوره. میترسم سر بچهها با سارا

دعواشون بشه.

لبخندی گوشهی لبم نشست و گفتم:

-انشالله که دعوا نمیکنن. بالاخره سارا مادر بچههاس.

حق بیشتری داره.

با هر مکافاتی که بود با کمک پرستار و کیاوش از تخت

پایین اومدم. روی ویلچری که کیاوش از قبل آماده

کرده بود نشستم. و به سمت اتاق بچهها رفتیم

 

 

 

برای دیدن بچهها هیجان زیادی داشتم. دیدن دو تا

موجود کوچولو که نه ماه تو شکم من بودن و از وجودم

تغذیه کردن و بزرگ شدن. همه برام جالب و هیجان

انگیز بود. بیشتر از هر چیزی دوست داشتم سریعتر

بدونم بچهها شبیه کی هستن.

پشت در بخش Nlcuرسیدیم. کیاوش ویلچر رو متوقف

کرد. منم نفسی گرفتم. در بخش رو زدیم و برامون باز

 

 

 

کردن. آروم به سمت اتاق بچهها رفتیم. با دیدن علی و

آلا توی دستگاه هم دلم مچاله شد و هم از دیدنشون

ذوق زده شدم.

سرم رو به عقب چرخوندم و گفتم:

-میشه جلوتر بریم تا نزدیک ببینمشون؟

-بله چرا نشه! اتفاقا مامان پری هم همینجاست اون

سمت بچهها صندلی گذاشته نشسته.

 

 

 

 

ویلچرم رو نزدیکتر برد که پری بانو متوجه اومدنمون

شد. از جا بلند شد و با لبخند به سمتمون اومد. منو در

آغوش گرفت و گفت:

-دست گلت درد نکنه عروس گلم. دو تا تیکهی ماه، دو

تا دسته گل، دو تا فرشته، به دنیا آوردی. واقعا دست

مریزاد اگه تو نبودی من هیچ وقت به آرزوم

نمیرسیدم.

لبخندی زدم و از آغوشش بیرون اومدم و گفتم:

-خواهش میکنم کاری نکردم. خدا رو شکر که بچهها

صحیح و سالم هستن. شما هم به آرزوتون رسیدین.

 

 

 

 

عروستون هم به سلامتی تو راهن و انشاالله به زودی

میرسن.

پری بانو با شنیدن حرفم رو ترش کرد و پشت چشمی

نازک کرد و در حالی که به سمت بچهها میرفت گفت:

-حالا بیا این دو تا فرشته رو ببین که چقدر شبیه

کیاوشم هستن. هر دو شون با بچهام مو نمیزنن.

سرم رو به شیشهی دستگاه علی چسبوندم و با لذت غرق

در تماشاش شدم. باورم نمیشد که من به دنیا

آوردمش.

 

 

بعد سر چرخوندم به سمت آلا، کیاوش منو به نزدیکی

آلا برد و گفت:

-نظرت چیه؟ بچهها شبیه کی هستن؟

نگاه شیطنت باری بهش انداختم و چشمکی زدم و

گفتم:

 

 

 

-وقتی پری بانو تو یه متری من نشسته مگه جرأت دارم

بگم شبیه کی هستن؟!

لبخند عمیقی زد و سری تکون داد و گفت:

-پس معلوم شد اصلا به من نرفتن. با این حساب تمام

زحمتام به باد رفته.

خندیدم و بعد از این که تو صورت آلا دقیق شدم گفتم:

-نه، نه، نا امید نشو مثل این که خیلی هم بی نصیب

نموندی و دخترِ بابا عین خودشه؛ آلا خیلی شبیهت

 

 

 

 

شده. قربون خدا برم تقسیم عادلانهای کرده. دل هیچ

کدومتون نمونده.

سر بلند کرد و از ته دل خدا رو شکر کرد. درد داشتم و

زیاد نمیتونستم روی ویلچر بشینم. نگاهی به کیاوش

انداختم که خیلی سریع متوجه حالم شد و گفت:

-فکر کنم بهتره دیگه بریم. تو هم باید استراحت کنی.

پری بانو بلند شد و به سمتم اومد و گفت:

-آره برو استراحت کن تا حالت بهتر بشه. منم چند باری

اومدم اتاقت تا ببینمت ولی هر بار خواب بودی.

 

 

 

 

حسابی مراقب خودت باش. اگه کاری داشتی منم

همین جا هستم. بهم زنگ بزن تا بیام.

با لبخندی ازش تشکر کردم و کیاوش منو به اتاقم برد.

درد زیادی توی سینههام حس میکردم. سینههام پر

شیر شده بودن و حسابی سنگینی میکردن. خجالت

میکشیدم در موردش به کیاوش چیزی بگم. به زور

روی تخت دراز کشیدم. منو منی کردم و گفتم:

-میشه پرستار رو بگی بیاد اینجا؟

با نگرانی ابروهاش تو هم رفت و تو صورتم دقیق شد و

پرسید:

 

 

-چی شدی یهو؟ درد داری؟ حتما خیلی نشستی واسه

همین، الان میرم صداش میزنم.

به دقیقه نرسید که کیاوش همراه پرستار وارد اتاق

شدن. پرستار آمپول به دست ازم پرسید کجام درد

میکنه. نگاهم بین کیاوش و پرستار در رفت و آمد بود

و تو حضور کیاوش نمیتونستم چیزی بگم.

 

پرستار که متوجه معذب بودنم شده بود از کیاوش

خواست تا بیرون منتظر باشه. کیاوش مکثی کرد و

پرسید:

-چیزی شده؟ اگه مشکلی هست بهم بگین.

-نه مشکل خاصی نیست. بهتره شما بیرون باشید تا

صداتون کنم.

بعد از رفتن کیاوش، پرستار منتظر و سوالی داشت منو

نگاه میکرد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

 

 

 

 

-سینه هام خیلی سنگین شده و درد داره. دیگه نمیتونم

تحمل کنم. نمیدونم چیکار کنم تا بهتر بشه.

پرستار نگاهش به سمت سینههام کشیده شد و لبخندی

زد و گفت:

-خب عزیزم این عادی اصلا جای نگرانی نیست. همین

که به بچهها شیر بدی حالت بهتر میشه و دیگه درد

نداری. الان با بخش هماهنگ میکنم تا بتونی بری به

بچههات شیر بدی.

 

 

 

حرفش رو تموم کرد و منتظر جوابی از طرف من نموند

و از اتاق بیرون رفت. دم در اتاق کیاوش جلوش رو

گرفت که پرستار خیلی عادی بهش گفت:

-چیز خاصی نیست. نگران نباشید. به خاطر این که به

بچهها شیر نمیده، شیر توی سینههاش جمع شده و داره

اذیتش میکنه. هماهنگ میکنم که، ساعتی یه بار

ببریدش تا به بچهها شیر بده. اینجوری دردش هم کم

میشه.

با شنیدن حرفش از خجالت آب شدم. دلم نمیخواست

کیاوش چیزی بفهمه. تو فکر فرو رفتم و به حرف پرستار

فکر کردم به این که میگفت به بچههام شیر بدم. واقعا

 

 

 

ای کاش این بچهها مال خودم بودن و مادرانه در

آغوش میکشیدمشون.

تو فکر بودم که حس شیر دادن چطور میتونه باشه.

این اولین باری بود که یه بچه قرار بود سینههام رو مک

بزنه. با صدای کیاوش به خودم اومدم.

-حالت چطوره؟ دردت زیاده؟

با خجالت سر بلند کردم و گفتم:

-ممنونم، خوبم چیز خاصی نیست. راستش ظاهرا

طبیعیه. من نمیدونستم.

 

 

یهو نگاهش به سمت سینههای پر از شیرم کشیده شد.

رد نگاهش رو گرفتم و سر خم کردم. شیر از سینههام

جاری شده بود و لباسم رو خیس کرده بود. خجالت

زده، سریع ملافه رو روی خودم کشیدم. کیاوش هم

متوجه حالم شد و سریع چشم گرفت و گفت:

 

 

 

 

-حتما باید راه دیگهای هم باشه برای تسکین دردت و

برطرف شدن این مشکل

نگاه متعجبم رو بهش دادم و ابرویی بالا انداختم و

پرسیدم:

-یعنی اجازه نمیدن تا به بچهها شیر بدم؟

کیاوش منو منی کرد و گوشه پیشونیش رو خاروند و

گفت:

 

 

 

 

-راستش فکر نکنم از طرف دکترشون برای این کار

مشکلی باشه. فقط من خودم نمیخوام که این اتفاق

بیفته.

با شنیدن حرفش برای یک لحظه دنیا دور سرم چرخید

و دلم مچاله شد. فکر نمیکردم که کیاوش راضی نباشه

که من به بچههاش شیر بدم. ناراحت چشم بستم و دستم

رو به پیشونیم گرفتم.

خیلی سریع متوجه ناراحتیم شد و تا کنار تختم جلو

اومد و گفت:

 

 

 

 

-خواهش میکنم فکر بدی دربارهی این حرف من نکن.

اتفاقا کی بهتر از شما که بخواد به بچهها شیر بده. فقط

موضوع ایجاد وابستگی، اگه بهشون شیر بدی خیلی

بیشتر وابسته میشی و بعد دل کندن برات سخت میشه.

این که دلم نمیخواد بهشون شیر بدی فقط به خاطر

خودت و احساساتت که خدایی نکرده لطمه بهشون

نخوره. بازم اگه خیلی مشتاقی تا این کار رو انجام بدی

من حرفی ندارم و جلوت رو نمیگیرم.

به حرفاش فکر کردم و دیدم حق با کیاوشه. حتی خیلی

بیشتر از این حرفا بهشون وابسته میشدم. منم مهمون

یکی دو هفتهی این عمارت بودم و باید اونجا رو ترک

 

 

میکردم. پس چارهای نداشتم جزء این که به حرف

کیاوش گوش بدم.

با سر حرفش رو تأیید کردم و گفتم:

-راست میگی حق با شماست. اینجوری خیلی بهتره،

پس پرستار رو صدا بزن تا بیاد یه راه حل دیگه پیشنهاد

بده.

 

کیاوش باشهای گفت و از اتاق خارج شد بعد از چند

دقیقه صداشو رو از پشت در میشنیدم که داشت به

پرستار توضیحاتی میداد که قانعش کنه فعلا بچهها با

شیر خشک راحتترن.

دلش نمیخواست کادر بیمارستان از قضیه رحم

اجارهای با خبر بشن. از این موضوع جز دکتر متخصصم

کسی خبر نداشت. کیاوش تمام تلاشش رو میکرد تا

من راحت باشم و از لحاظ روحی اذیت نشم. از این

همه ریز بینی و دقیق بودن و حمایتگریش خیلی

خوشم میومد.

 

 

 

بالاخره پرستار کوتاه اومد و همراه با کیاوش وارد اتاق

شدن. پشت چشمی نازک کرد و در حالی که زیر لب غر

میزد نزدیکم اومد. نگاهی به سینههای متورم کرد و

بدون مقدمه دست انداخت و از روی لباس فشاری داد

که آه از نهادم بلند شد.

با دادی که کشیدم ابروهای کیاوش در هم رفت و

پرستار ابرویی بالا انداخت و معترض گفت:

-چه خبرته؟ من که هنوز کاری نکردم. تازه میخواستم

ببینم حجم شیری که جمع شده چقدره. با این اوصاف

ماساژ دادن رو که اصلا نمیتونی تحمل کنی!

 

 

 

سکوت کردم و نگاه ملتمسم رو بهش دادم تا دست از

سرم برداره. دستش رو عقب کشید و رو کیاوش گفت:

-برید از داروخونه یه شیر دوش تهیه کنید. اولش باید

کمی سینههاش تخلیه بشه بعد با ماساژ زیر دوش آب

گرم میتونید کاملا شیری رو که جمع شده خالی کنید.

خودم میام نحوه ماساژ دادنش رو بهتون یاد میدم.

پرستار با حرصی که تو نگاهش بود از اتاق بیرون رفت و

منو کیاوش هر دو سر به زیر سکوت کرده بودیم.

کیاوش کلافه دستی لای موهاش کشید و گفت:

 

 

 

 

-من میرم داروخونه اگه چیز دیگهای هم لازم داری بگو

تا برات بخرم.

آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:

-ممنونم چیزی نمیخوام. فقط اگه میشه بگین اکرم

خانم بیاد پیشم این جوری راحتترم.

 

 

باشهای گفت و از اتاق بیرون رفت و منم نفسم رو بیرون

دادم. ظاهرا دردسرهای بعد از زایمان هم تمومی

نداشت. دلم گرفته بود و میخواستم به مهشید زنگ بزنم

و بهش خبر زایمانم رو بدم ولی گوشیم رو پیدا

نمیکردم.

بعد از کلی درد و مصیبت کشیدن. بالاخره با کمک

اکرم خانم و پرستار کمی از دردم کمتر شد. نفس

راحتی کشیدم و رو به اکرم خانم گفتم:

-واقعا ممنونم. خسته نباشید. خیلی کمکم کردین. الان

حالم بهتره. راستی از گوشی من خبر دارین؟ پیداش

نمیکنم.

 

 

 

اکرم خانم مادرانه جلو اومد و گونهام رو بوسید و گفت:

-خواهش میکنم دخترم کاری نکردم. انشاالله زودتر

لباس عافیت بپوشی و از بیمارستان مرخص بشی.

گوشیت هم فکر کنم دست آقا باشه. الان میرم ازشون

میگیرم. ظاهرا سارا خانم رسیدن و دوتایی رفتن تا

بچهها رو ببینن.

لبخند محوی زدم و به فکر فرو رفتم. چند وقتی بود که

کلا با سارا قطع ارتباط کرده بودم. گاهی اوقات از

طریق کیاوش جویای حالم میشد که بیشتر نگران

بچههاش بود تا من! منم کلا اهمیت نمیدادم. الان هم

 

 

3.8/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x