رمان رسم دل پارت ۱۸۴

 

کنجکاو شدم. این اولین باری بود که خودش

میخواست هم صحبت من بشه. نگاه متعجبم رو بهش

دادم و گفتم:

-بله حتما. چیزی شده؟

-نه نگران نباش چیز خاصی که نیست. ولی دلم

میخواست دربارهی این مدت محرمیتی که با هم

داشتیم یه کم باهات صحبت کنم. علت یه سری از

رفتارام رو بهت توضیح بدم. تا خدایی نکرده سوتفاهمی

برات پیش نیاد.

 

 

با دقت داشتم به حرفاش گوش میدادم و نگاهم به

لباش بود. دستی لای موهاش کشید و ادامه داد:

-من تو این مدت تمام تلاشم رو کردم تا یه گوشه از

کمبودهاتو برطرف کنم. خودم خوب میدونم یه خانم

باردار به جز نیازهای جسمی، نیازهای روحی و عاطفی

زیادی هم داره و تو توی این مدت بارداری متأسفانه

همیشه تنها بودی و کسی نبود این نیازهاتو برات

برطرف کنه.

بعد از محرمیتمون که کاملا اجباری بود و هیچ

کدوممون راضی نبودیم، با خودم فکر کردم اگه

مصلحت خدا در این بوده پس حتما منم در قبال این

 

 

مصلحت، مسئولیتی دارم. ولی این مسئولیت برام خیلی

سنگین بود.

از طرفی دلم میخواست گوشهای از اون همه کمبود

عاطفی رو برات جبران کنم و از طرف دیگه باید مواظب

میشدم به احساسات و روحیهات ضربهای نزنم. یا

خدایی نکرده باعث نشم که وابسته و دلبسته بشی. در

این مورد تمام تلاشم رو کردم و نمیدونم چقدر موفق

بودم.

در مورد بچهها هم سعی کردم کمتر باهاشون در ارتباط

باشی تا دلبستگی عاطفی پیدا نکنی. پس اگه تو

موقعیتهای مختلف مانع شدم که بیشتر کنارشون

باشی ازم دلگیر نشو.

 

 

 

تمام مدت خیره به چشماش و لباش بودم و با دقت

داشتم حرفاش رو گوش میدادم و توی ذهنم هلاجی

میکردم. نفسی گرفت و ادامه داد:

-اینا همش به خاطر خودت بوده. میدونم که نه ماه با

بچهها انس گرفتی و دوستشون داری و چه بسا بهشون

 

 

 

وابسته شدی. ولی باید ازشون جدا بشی تا بیشتر از

این به روحیت ضربه نخوره.

و حرف آخرم که از همه مهمتره و دوست دارم روش

فکر کنی، قضیه بنیامین، خیلی دلش میخواد باهات

صحبت کنه و یه سری از مسائل رو باهات مطرح کنه.

ولی از اونجایی که تو هنوز محرم من هستی. حجب و

حیایی که داره، بهش اجازه نمیده که نزدیکت بشه یا

حتی از من یه همچین درخواستی بکنه.

واسهی همین من پیش خودم فکر کردم بهتره باقی

ماندهی مدت صیغه رو بهت ببخشم و تو بتونی راحت با

بنیامین صحبت بکنی و برای آیندهتون و زندگیتون

 

 

 

 

تصمیم بگیرین. ولی دلم میخواد برای این تصمیم تو

هم راضی باشی. پس نظرت برام مهمه

تک تک حرفایی که بهم زد نیاز به فکر کردن داشت. این

قدر تند تند حرفهاشو گفت که هنوز از شوک اولی

بیرون نیومده بودم شوک بعدی بهم وارد شد. اصلا

فکرشم نمیکردم توی این مدت این قدر به فکر من

بوده. وقتی دید سکوت من طولانی شده خودش گفت:

-الان نیازی نیست که بهش فکر کنی و سریع جوابم رو

بدی. دیگه پاشو بریم داخل که سردت نشه. بعدا فکراتو

بکن و بهم جوابت رو بگو.

 

 

 

 

زیر لب باشهای گفتم که از جاش بلند شد و دستش رو

به طرفم دراز کرد و گفت:

-اجازه بده کمکت کنم تا از جات بلند بشی. بعد میریم

به سمت عمارت

دستم رو بهش دادم و آروم از جام بلند شدم. چشم

بستم و دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم. دیگه به

خاطر حرفایی که زده بود بهتر بود این رابطه رسمیتر

باشه.

 

 

وقتی دستم رو از توی دستش کشیدم. عکس العملی از

خودش نشون نداد. همین طور عادی کنارم قدم

برمیداشت و حرفی نمیزد.

بعد از این که کیاوش از عمارت رفت و کمی آروم

شدم. روی تخت دراز کشیدم و به تک تک حرفاش فکر

کردم. واقعا کیاوش یه مرد به تمام معنا بود که توی این

مدت فکر همه جا رو کرده بود تا من هم کمبودی حس

نکنم. از طرفی هم همیشه به فکر سارا بود.

 

 

 

 

این قدر غرق در افکارم شدم که نفهمیدم کی خوابم

برد. با صدای جیک جیک گنجشکها توی باغ از خواب

بیدار شدم. صبح شده بود و خورشید داشت بالا میومد.

با پشت دست چشمام رو مالیدم و گوشیم رو از روی میز

کنار تخت چنگ زدم و برداشتم.

چند تا پیامک از طرف کیاوش و بنیامین داشتم.

کنجکاو شدم و سریع اول پیامکهای کیاوش رو باز

کردم. بعد از سلام و احوال پرسی فقط یه سوال پرسیده

بود.

-تونستی به حرفام فکر کنی؟ امروز منتظر جوابت

هستم.

 

 

 

نفسم رو بیرون دادم. چقدر برای فسخ صیغه عجله

داشت!

پیامهای بنیامین رو باز کردم و خوندم.

-شیدا باید هر چه زودتر ببینمت و باهات حرف بزنم.

آقای آریایی بهم قول داده که یه روز تو همین روزا بهم

اجازه میده تا بیام ببینمت. ولی کار من واجبه و خیلی

عجله دارم.

کنجکاو شدم که بنیامین چه کار مهم و واجبی میتونه با

من داشته باشه! ولی هر چی که بود یه رابطهای بین

 

 

 

کیاوش و بنیامین وجود داشت که هر دو همزمان بهم

پیام داده بودن.

از جام بلند شدم و آبی به صورتم زدم تا یه کم سرحال

بشم. اول باید جواب کیاوش رو میدادم. تو یه جمله

فقط براش نوشتم:

” سلام امروز هر ساعتی که وقت داشتید بیاید تا

ببینمتون ”

 

آهی کشیدم و به صفحهی گوشیم و پیام بنیامین خیره

شدم. مونده بودم چی بهش بگم. بعد از چند دقیقه

براش تایپ کردم:

” سلام چی شده؟ اتفاق جدیدی افتاده که این قدر

عجله داری؟ با کیاوش حرف میزنم و بهت خبر میدم. ”

کیاوش تا قبل از ظهر خودش رو به ویلا رسوند. فکر

نمیکردم از کار و دانشگاهش بزنه و این قدر زود به

دیدنم بیاد. با ورودش به اتاق از روی تختم بلند شدم و

 

 

 

روی نزدیکترین مبل نشستم. بعد از سلام و احوال

پرسی، خیره به چشمای من شده بود. مکثی کرد و

پرسید:

-خب من در خدمتم. میشه بگی تصمیمت چی شد؟

آب دهنم رو قورت دادم. سر به زیر بودم و داشتم با

انگشتام بازی میکردم که آروم گفتم:

-راستش بله فکرامو کردم. به نظر من دیر یا زود این

روزای باقی مونده هم میگذره و همه چیز تموم میشه.

پس چه بهتر که زودتر همه چیز رو تموم کنیم و زندگی

شما هم به حالت عادی خودش برگرده.

 

 

 

بر خلاف میلم مجبور شدم زودتر به این صیغه پایان

بدم. حتما کیاوش هم از طرف سارا تحت فشار بود که

اینقدر توی این کار عجله داشت. کیاوش این قدر با

مرام و پر محبت بود که حتی یه هفته هم در کنارش

بودن رو به هر چیزی ترجیح میدادم چون بهم حس

آرامش و امنیت میداد.

ولی حیف که خودش پیشقدم این موضوع شده بود.

وقتی متوجه سکوتم شد دستی لای موهاش کشید و

گفت:

 

 

 

-ببخشید اگه پیشنهادم یهویی بود. ولی شما تا هر وقت

که دلتون بخواد میتونید پیش ما بمونید. از این بابت

اصلا نگران نباشید.

 

آب دهنم رو قورت دادم و آهی کشیدم و گفتم:

 

 

 

-نه خواهش میکنم این چه حرفیه! تا همین جاشم شما

به من خیلی لطف داشتید و در حقم محبت کردین و

مثل یه خانوادهی دلسوز بودین. مخصوصا شما که مثل

یه برادر بزرگتر هوامو داشتین و حمایتم کردین.

بالاخره منم قراردادم تموم شده و باید همین روزا برم

پی زندگیم. بازم بابت همه چیز ازتون ممنونم.

سرش پایین بود و حرفی نمیزد مشخص بود که

ناراحته. دستی لای موهاش کشید و در حالی که داشت

از جاش بلند میشد گفت:

 

 

 

-خواهش میکنم کاری نکردیم. وظیفه بوده. پس من

همین جا مدت باقی ماندهی صیغه رو بهتون میبخشم.

از همین الان دیگه ما نسبتی با هم نداریم. اگه اجازه

بدید از خدمتتون مرخص بشم.

چشم بستم. تموم شد. همه چیز به همین راحتی تموم

شد. نمیدونستم این چه بغض لعنتی بود که به گلوم

فشار میاورد برای سر باز کردن. دیگه نتونستم حرفی

بزنم. فقط با سر حرفش رو تأیید کردم. خودش هم

متوجه ناراحتیم و بغضم شده بود.

بی هیچ حرفی به سمت در اتاق رفت و قبل از این که از

در خارج بشه همون طوری که پشت بهم داشت گفت:

 

 

 

-مهمون دارید. بیرون منتظر مونده تا من بهش خبر

بدم بیاد دیدنتون. اگه آمادگی دارید بگم بیاد داخل و

شما رو ببینه.

از حرفش تعجب کردم. کی میتونست باشه! ته ذهنم

گفتم حتما ساراست اومده دیدنم. خودش گفته بود که

سر فرصت بهم سر میزنه. دستی به موهام کشیدم و

لباسم رو مرتب کردم و گفتم:

-باشه اشکالی نداره. بگید بیان. اتفاقا کار خوبی کردین

که با خودتون آوردینش. شاید با شنیدن این موضوع

کمی دلش آروم بگیره.

 

 

 

 

کیاوش سر چرخوند به طرفم و نگاه گذراشو بهم داد و

ابرویی بالا انداخت و گفت:

-پس خودتون حدس میزدین که قراره بیاد دیدنتون.

خوبه اینجوری آمادگیش رو دارین.

 

 

از حرفش تعجب کردم. موقعهای که سارا بالای پلهها

گفت که میاد دیدنم، خودش اونجا بود و شنید. شونهای

بالا انداختم و دیگه چیزی نگفتم.

بعد از رفتن کیاوش طولی نکشید که در اتاق زده شد.

صدام رو صاف کردم و گفتم:

-بله، بفرمایید.

با باز شدن در سرم بالا اومد و نگاهم به درگاهی در

خشک شد. با دیدن بنیامین واقعا تعجب کردم. در

حالی که با چشمهای از حدقه بیرون زده داشتم نگاهش

میکردم، گفتم:

 

 

 

-تو! تو اینجا چیکار میکنی؟! مگه قرار نشد بهت خبر

بدم؟ چطوری جرأت کردی پاشی بیای این جا؟

نفسش رو بیرون داد و در حالی که داشت به سمتم

میومد گفت:

-سلام، ممنونم از مهموننوازی گردمت و استقبال

بینظیرت. من سر خود نیومدم با صاحب خونه هماهنگ

کردم. باید زودتر میدیدمت. کارم فوری بود و

نمیتونستم صبر کنم. واقعا از کیاوش ممنونم که

موقعیت حساس منو درک کرد و اجازه داد تا بیام و

ببینمت. به معنای واقعی مرده.

 

 

 

 

ابرویی بالا انداختم و با تعجب پرسیدم:

-منظورت از موقعیت حساس دقیقا چیه؟ فکر میکردم

ما قبلا حرفامون رو زدیم و دیگه حرفی بینمون باقی

نمونده.

نفسش رو بیرون داد و رو نزدیکترین مبل کنار تختم

نشست و گفت:

-این موضوع جدیده و اصلا فکرش رو هم نمیتونی

بکنی که چه اتفاقی افتاده.

 

 

 

منو منی کرد که عصبی گفتم:

– ِد حرف بزن ببینم چی شده. جونم رو بالا آوردی.

-پس بی مقدمه میرم سر اصل مطلب. مامان و بابات

دارن دنبالت میگردن. خیلی هم مصر هستن که زودتر

پیدات کنن. اصلا باورت نمیشه اگه که بهت بگم از سر

ناچاری به منم زنگ زدن.

 

حق با بنیامین بود اصلا باورم نمیشد بعد از نزدیک به

یه سال که از خونه فرار کرده بودم مامان اینا یاد من

افتاده باشن و بخوان دنبالم بگردن. از تعجب چشام از

حدقه بیرون زده بود و مات و مبهوت داشتم بنیامین رو

نگاه میکردم که دستی جلوی صورتم تکون داد و گفت:

-حالت خوبه؟ چرا خشکت زده؟ اصلا شنیدی چی

گفتم؟!

آب دهنم رو قورت دادم و با تته پته پرسیدم:

 

 

 

 

-مطمئنی با مامان و بابای من حرف زدی؟ امکان نداره

بعد از این همه مدت تازه یاد من افتاده باشن! شمارهی

تو رو از کجا آوردن؟

نفسش رو بیرون داد و خودش رو روی مبل جلو کشید و

دستاش رو توی هم گره کرد و جواب داد:

-درسته چند سال از اون روزاها گذشته ولی هنوزم

صدای جدی حاج طلوعی تو گوشمه و هر جا که بشنوم

میشناسم. آره دیروز بود که بابات بهم زنگ زد. منم

اولش مثل تو حسابی جا خوردم.

 

 

بابات خیلی جدی افتاده در به در داره دنبالت

میگرده. رفته در خونهی ما و شمارهام رو از مامانم

گرفته. باورت نمیشه اگه بهت بگم چیا بهم گفته.

سکوت کرد و دیگه ادامه نداد که چشم ریز کردم و با

جدیت پرسیدم:

-خب بگو دیگه چی بهت گفته؟ معلوم نیست باز چه

نقشهای تو سرشه و چه خوابای برای من دیده.

-بهتره بابات رو قضاوت نکنی. اتفاقا این بار خیلی هم

خیرخواهانه داشت حرف میزد. برعکس چند سال پیش

کمی نرمتر و مهربونتر شده بود. بهم گفت که خیلی

 

 

 

دنبالت گشته و من آخرین نفری هستم که امید داشت

ازت خبری داشته باشم.

سریع پریدم وسط حرفش و هول شده پرسیدم:

-تو که چیزی بهش نگفتی؟ جای منو که لو ندادی؟

نفسش رو بیرون داد و دستی لای موهاش کشید و

گفت:

-نه متأسفانه نتونستم بهش چیزی بگم. امید یه پدر رو نا

امید کردم. چون از خودت اجازه نگرفته بودم مجبور

 

 

 

شدم سکوت کنم و حرفی بهش نزنم. ولی بهش قول

دادم دنبالت بگردم.

 

چشم بستم و سری به تأسف تکون دادم. بنیامین به

خاطر سکوتش عذاب وجدان گرفته بود و نمیدونستم

من توی اون خونه چه جهنمی رو تحمل کردم و آخرش

 

 

 

از سر ناچاری با حسابی خالی، پا به فرار گذاشتم. آهی

کشیدم و گفتم:

-نمیخواد خودتو سرزنش کنی. اصلا هم لازم نیست

دنبالم بگردی. زنگ بزن بهش بگو پیدام نکردی و

خلاص. بذار اونا هم قطع امید بکنن تا شاید دست از

سر کچلم بردارن.

-چی داری میگی شیدا؟ تو که این قدر سنگ دل

نبودی! اونا هر چی که باشن بازم پدر و مادرتن و

دوستت دارن. بابات خیلی نگرانت بود. این قدر نگران

که حتی به ازدواج ما هم رضایت داد و گفت اگه تو رو

پیدا کنه دیگه مانعی برای ازدواجمون وجود نداره.

 

 

 

 

پوزخندی زدم و ازش چشم گرفتم و گفتم:

-بگو پس چرا آقا داره طرفداری حاج طلوعی رو

میکنه. نگو بهش وعدهی ازدواج دادن. اونم چه

وعدهی پوچ و تو خالیی! بابام هنوز منو پیدا نکرده

داره باز شوهرم میده. دیگه نمیدونه این بار با همهی

دفعههای قبل فرق داره. الان قویتر شدم و میتونم

خودم تنهایی از پس زندگیم بربیام.

-ولی شیدا اجازه بده بهشون خبر سلامتیت رو بدم.

واقعا خیلی نگرانت شدن. حتی اگه قرار نیست که ما با

هم ازدواج کنیم.

 

 

-چقدر تو سادهای بنیامین! معلومه که قرار نیست ما

ازدواج بکنیم. اینایی رو هم که میبینی همش تلهاس

برای کشیدن من سمت خودشون. باز معلوم نیست که

بابام منو میخواد به کی بده!

-شیدا تو خیلی بد بین شدی. بابات گفت که فهمیده

اون سالها اشتباه کرده و نباید با ازدواجمون مخالفت

میکرد. برای به دست آوردن دل تو و جبران گذشته

گفت به ازدواجمون راضیه و حرفی نداره. حاج طلوعی

و مامانت فقط میخوان تو رو ببینن. مخصوصا مامانت

خیلی بیتابی میکنه.

 

 

پوزخندی زدم. واقعا حرفاش برام خندهدار بود.

بیتابی! چه کلمهی مسخره و بی مفهومی بود برام. چرا

همون روزا که بهش احتیاج داشتم تا یه زنگ بهم بزنه

بیتابی نمیکرد؟! چرا همون موقع سراغی ازم

نگرفت؟! الان یادش افتاده که بیتابی بکنه! واقعا

خندهدار و مسخرهاس

سری تکون دادم و گفتم:

 

 

 

-واقعا بیتابی کردنش برام مهم نیست. چون هیچ

ارزشی برام نداره. فکر نمیکنن بعد از یه سال دیگه

برای این کارا خیلی دیر شده! خب دیگه پیغامت رو

رسوندی و جوابت رو گرفتی. بهتره دیگه بری. برای

امروز کافیه. خیلی خسته شدم و باید استراحت کنم.

عصبی و ناراحت بودم و حتی حضور بنیامین رو هم

نمیتونستم تحمل کنم. ناامید و ناراحت از جاش بلند

شد و بی هیچ حرفی به سمت در خروجی رفت. قبل از

این که از در خارج بشه در حالی که پشت به من داشت

با بغضی که تو صداش بود گفت:

 

 

 

-امیدوار بودم به حرفام فکر کرده باشی و امروز یه

جواب معقول بهم بدی. ببخشید وقتت رو گرفتم.

خداحافظ

با رفتنش نفسم رو بیرون دادم و روی تخت دراز

کشیدم. احساس میکردم تمام اجزای بدنم تک به تک

نبض میزنن و درد میکنن. این همه فشار روحی رو یه

جا توی این شرایط نمیتونستم تحمل کنم. چشم بستم و

سعی کردم بخوابم تا شاید بتونم برای چند ساعت همه

چیز رو فراموش کنم.

چند روز استراحت منم به پایان رسید و بالاخره وقت

رفتن و خداحافظی رسید. با مهشید هماهنگ شده بودم

تا بیاد دنبالم. تا پیدا کردن خونه مجبور بودم یه مدت

 

 

 

مهمون مهشید باشم. تمام وسایلم رو جمع کردم و

چمدونم رو یه گوشه گذاشتم و منتظر مهشید نشستم.

اکرم خانم هم زانوی غم بغل گرفته بود و رو به روم روی

مبل نشسته بود و ریز داشت اشک میریخت و هی

دماغش رو بالا میکشید.

 

 

آهی کشیدم و از جام بلند شدم و سمتش رفتم و

کنارش روی زمین زانو زدم و سرم رو روی زانوش

گذاشتم و گفتم:

-الهی من قربون اون دل مهربونت بشم. چرا داری گریه

میکنی؟ من که نمیرم که بمیرم. همین جا تو همین

شهرم و قول میدم حتما بهت سر بزم. اصلا صبر کن خونه

پیدا کنم خودم میام میبرمت چند روز بمونی پیشم.

باشه؟

فین فین میکرد و دست نوازش روی سرم میکشید.

آهی کشید و گفت:

 

 

 

 

-انشالله صد و بیست سال عمر کنی دخترم، این چه

حرفیه که میزنی. والاه به بودنت عادت کردم. برام

مثل دخترم بودی. انشاالله هر جا که میری سفید بخت

و خوشبخت باشی. راستی یه جعبهی کوچیک هم هست

یادم رفت بهت بدم. صبر کن برم برات بیارمش.

با تعجب سر بلند کردم و نگاهی به اکرم خانم انداختم

که از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت و یه جعبه با

خودش آورد و کنار وسایلم گذاشت و گفت:

-اینم آقا برات آورده و گفت که بهت بدم تا با خودت

ببری.

 

 

 

 

ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:

-کیاوش آورده؟ حالا چی هست؟

-تمام لوازم شیرینی پزی که خریده بودی. گفت اینا رو

هم به یادگار ببری و گاهی اوقات هم با یه کیک خیس

یادش کنی.

آهی کشیدم و لبخند تلخی زدم. یاد اون کیک خیس و

ماجراهاش افتادم. زیر لب باشهای گفتم و روی مبل

نشستم. زنگ آیفون زده شد که از جا پریدم و گفتم:

 

 

 

 

-مهشیده؛ بالاخره اومد. خودم میرم دم در دیگه

نمیخواد در رو باز کنید.

اکرم خانم کمی جلوتر اومد و نگاهش تو آیفون دقیقتر

شد و گفت:

-ولی مثل این که آقا کیاوش نه مهشید خانم. صبر کن

در رو باز کنم.

با شنیدن اسم کیاوش تعجب کردم. قرار نبود که اینجا

بیاد. تلفنی خداحافظی کرده بودیم و هر چقدر اصرار

کرده بود که خودش منو برسونه قبول نکرده بودم.

واسهی چی باز اومده بود اینجا؟!

 

 

 

 

اکرم خانم در رو باز کرد و به سمت باغ و به استقبال

کیاوش رفت. منم شالم رو روی سرم مرتب کردم و پشت

سرش راه افتادم.

 

 

ند متری ازشون فاصله داشتم که دیدم کیاوش و اکرم

خانم دارن سلام و علیک میکنن. کیاوش تنها اومده

 

 

 

بود. آروم در گوش اکرم خانم چیزی گفت و اکرم خانم

با گفتن چشمی به سمت عمارت برگشت. من دورتر

ایستاده بودم و فقط داشتم نگاهشون میکردم.

اکرم خانم به سمتم اومد و گفت:

-آقا با شما کار دارن. منم برم براتون یه نسکافه درست

کنم. وسایلتم خودم برات میارم.

باشهای گفتم و تشکر کردم و بعد به سمت کیاوش رفتم.

سرش پایین بود مثل اوایل آشناییمون، دیگه بعد از

تموم شدن مدت صیغه نگاهش رو ازم میدزدید. رو به

روش ایستادم و سلام دادم و گفتم:

 

 

 

-چرا به زحمت افتادین. من که گفتم نیازی نیست شما

این همه راه رو بیاید. وقتی اکرم خانم گفت شما

اومدین فکر کردم نظرتون عوض شده و با سارا جون و

بچهها اومدین.

نفسش رو بیرون داد و در حالی که داشت با سنگ

ریزهی زیر پاش بازی میکرد گفت:

-نه نظرم عوض نشده. دیدن بچهها اصلا به نفعتون نبود

و نیست. من میدونم خانمها چقدر عاطفی و احساسی

هستن. هر چقدر بیشتر بچهها ببینید بیشتر وابستهشون

میشین و این اصلا به صلاح خودتون و آیندهتون نیست.

 

 

4.9/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x