رمان زنجیر و زر پارت ۱۵۹

 

 

 

 

نازلی تکیه‌ام را به خودش داد و کمکم کرد روی مبل بنشینم.

 

 

نفسم به سختی بالا می‌آمد و عضلاتم تماماً شل شده بودند.

 

 

نازلی نگران صورتم را باد می‌زد و هستی شرمنده و با سری پایین، مقابل در ایستاده بود.

 

 

بعد از دقیقه های طولانی بالأخره صدای ضعیفش به گوشم رسید.

 

 

-وقتی اتفاقی تلفنی حرف زدن آرادو با اروند شنیدم متوجه یه چیزایی شدم. سه پیچش شدم که هر چی هستو باید بهم بگه. گفتم حق نداری چیزی که در مورد دوستمه‌رو ازم مخفی کنی. سخت قبول کرد ولی مجبورم کرد بهش قول بدم چیزی بهت نگم و تا روزی که برای فهمیدن حقایق آماده بشی، سکوت کنم. قبول کردم چون نمی‌دونستم قراره چه حقیقت وحشتناکیو بشنوم و بعد مدام قسمم داد. می‌گفت اگه از طرف اون، تو همه چی رو بفهمی بدجوری میونش با اروند بهم می‌خوره. نتونستم… نتونستم حرفشو زمین بندازم!

 

 

حرصی خندیدم.

 

 

-آره خب… به هر حال بحث اولویتاس مگه نه؟ نتونستی حرف آرادو زمین بندازی و بخاطر یه دعوای کوچیک که ممکن بود بینه دوتا برادر پیش بیاد، به من هیچی نگفتی! به من هیچی نگفتی ولی خیلی راحت تونستی سفره دلتو پیش خانوادت باز کنی! حقیقت زندگی منو که هیچ ربطی به اونا نداشت بهشون بگی و کاری کنی مثله یه تیکه آشغال بهم نگاه کنن. با من نه اما با بقیه خوب بلد بودی حرف بزنی!

 

 

سرش یکدفه بالا آمد و متعجب پرسید؛

 

-چی داری می‌گی؟!

 

 

دست نازلی را کنار زدم و به سختی ایستادم.

 

چشمان سوزناکم را محکم باز و بسته کردم.

 

 

-تو خبر نداری ولی من خیلی زودتر برای حرف زدن باهات اومده بودم!

 

-چــی؟!

 

-اشتباه کرده بودی. خیلی ازت ناراحت بودم. تو، اروند، خانوادم، آراد، آهو، همه کاری کردن بودن که دیگه نتونم به کسی اعتماد کنم اما من خودم دنباله درست شدنه رابطه‌م با تو اومدم. حتی دوییدم. چندین بار بهت زنگ زدم از ترست بود یا خجالتت، جواب نمی‌دادی. دو بارم اومدم جلو درتون و هر دو بارش با آراد بیرون بودی. بار دوم وقتی دیدم چراغتون روشنه اما کسی جواب نمی‌ده با لباسای خاکی که بخاطر صبح تا شب نشستن سر خاک زنی بود که سرنوشتمو عوض کرده، اومدم و نمی‌دونی وقتی اِنقدر زنگ زدم تا مامانت مجبور شد در و باز کنه چجوری نگام می‌کرد… دقیقاً مثله یه تیکه آشغال!

 

-امکان نداره اومده ب..باشی و به من نگفته باشن!

 

-هان پس حتماً بهم وحی شده که مامانت اینا از جزء به جزء زندگیم خبر دارن!

 

 

 

 

رنگ و رویش به شدت پریده و لب هایش سفیدِ سفید شده بودند.

 

 

-می‌دونی هستی، من وقتی مامانت بهم گفت وقتی تو صورتم گفت، تو چشمام نگاه کرد و گفت، تازه تونستم باور کنم که یه حرومزاده واقعی‌ام!

 

 

چشم بستم و اشک از بینه مژه های خیسم روی صورتم می‌ریخت.

 

 

دستانم را مشت کردم و با بغض زیادی گفتم:

 

«چی می‌خوای هی هر روز و هر شب اینجایی دختر؟ بسه دیگه دخترم بخاطر تو و مشکلاتت افسرده شده. شور و شوق جوونیشو از دست داده. اِنقدر به تو فکر می‌کنه مجبور شدم یواشکی با اون پسره بفرستمش بیرون. برو پی زندگیت، برو و هر وقت تونستی مشکلاته تموم نشدنیتو حل کنی بیا سراغ دختره من»

 

-دقیقاً این جمله رو گفت…واو به واوشو حفظم هستی جون اما دم آخر وقتی داشت در خونه رو می‌بست، اون… اون کلمه رو گفت. آ..آروم گفت خیلی آروم گفت اما من ش..شنیدم!

 

 

چشم باز کردم و خیره به رنگ و روی پریده‌اش که هیچ فرقی با یک روح متحرک نداشت، لب زدم؛

 

«دختر‌ه‌ی حر..حرومزاده یکی… یکی دیگه زاییدتش، بدبختیاشو بچه‌ی ما… بچه‌ی ما مجبوره جمع و جور کنه»

 

 

لب های هستی نیمه باز شد و با حسی عجیب خیره‌ام بود.

 

 

-رفته بودم مشکلاتمونو حل کنم، رفته بودم دوستیمونو حفظ کنم اما مامانت خوب چشمامو باز کرد. برای همین رفتم و پشت سرمو نگاه نکردم. برای همین بالا سر خاک کسی که منو باعث افسردگی دخترش می‌دونست، نیومدم. برای راحتی تو… فقط برای راحتی خودت!

 

-…

 

-خب؟ نظرت چیه؟ خوشت اومد؟!

 

-…

 

-تونستی حقیقتو ببینی مگه نه؟ به نظرم چشمای تو هم مثل مال من باز شد.!

-…

 

-خوبه حالا که همه چیزو فهمیدی دیگه برو، شوهرت بخاطر اینجا موندنت تا حالا سکته نکرده باشه خوبه!

 

 

چرخیدم و هنوز قدم اولم به دوم نرسیده بود که صدای افتادن و جیغ هراسان نازلی بلند شد.

 

 

بهت زده چرخیدم.

 

 

هستی پخش زمین شده بود و قبل از اینکه بتوانم قدم از قدم بردارم، کلید در قفل چرخید و اروند وارد خانه شد.

 

 

متعجب یک نگاه به من و یک نگاه به هستی بیهوش انداخت…!

 

 

4.8/5 - (20 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x