رمان سایه پرستو پارت ۱۴

 

 

مارینا خانم بلند شد

 

مارینا :حتما عزیزدلم، برای کریسمس گیلدا هم میاد پس فردا پرواز داشت از پایان‌نامه‌ش یه ایراد گرفتن بتونه قبل از تعطیلات حل کنه ۲ روز دیگه تهرانه… توی تعطیلات قرار میذارم همدیگه رو ببینیم!

 

ولگا: شمارتو بده منم شماره خودمو و مامان و برات می‌فرستم… کسی که جلوی این ربات وایسته و حرصشو دربیاره نه تنها دوست خوبیه بلکه باید پرستشش‌‌ کرد!

 

یه لبخند تلخ زدم و سر تکون دادم… انقدر غرق فکر بودم که نمی‌دونم چجوری شماره رد و بدل کردم و خداحافظی کردم…

 

وقتی از خونه مارینا خانم بیرون اومدم هنوز از خونه آرنگ بوی سیگار میومد و نشون دهنده این بود که هنوز بیداره…

 

قبل از اینکه سوار ماشین بشم ناخداگاه نگاهم سمت پنجره خونه آرنگ رفت…

 

همه چراغ ها خاموش بود، نمی‌دونم الان چه حالی داره اما قطعا خوب نیست…

 

اون الان درگیر مرور خاطراتی هست که شاید اصلا جذاب نباشه…

 

الان دارم به ساختمونی نگاه میکنم که احتمالا تمام ساکنینش میدونن زن آرنگ خیانت کرده! و این برای یه مرد چه سخته، اینکه افرادی باشن که بدونن بهت خیانت شده!

 

سوار ماشین شدم، یه گوشه از ذهنم سر ناسازگاری داشت یه گوشه که فریاد میزد یه زن چرا باید خیانت کنه؟

 

من از آرنگ تصویر خوبی نداشتم، آرنگ حرف های قشنگی بهم نزده بود پس ذهنم حق داشت اینجوری بتازونه…

 

فکر های عجیبی به سرم میزد، انگار یه قسمت این ماجرا گنگه من نباید با فکر عذابی که آرنگ کشیده دلم براش بسوزه! باید منطقی به قضیه نگاه کنم…

 

این ماجرا یه نقطه گنگ داشت که عجیب مغزم روش مانور میداد اونم این بود که یه زن خیانت نمیکنه مگه اینکه از شوهرش خیلی خیلی زیاد بریده باشه!!

 

اما یه سوال مگه شوهر بد باشه زن باید خیانت کنه؟ اصلا این توجیه خوبی برای خیانت هست؟

 

خب اگه همه حرف های مارینا خانم هم درست باشه شاید آرنگ یکاری کرده که صدف از راه بدر شده، خب آخه تا علتی نباشه معلولی هم نیست!

 

یعنی فقط برای صدف علت خیانت وجود داشت؟ آدم های دیگه نیستن که شرایط زندگی سختی داشته باشن؟ همه اجازه خیانت دارن؟

 

تمام این مشکلات از خیانت صدف سرچشمه گرفته و نوک پیکان سمت صدف هست اما هیچکس از گذشته خبر نداره! ولی صدف الان یه زن دهن دریده‌س البته بایدم باشه چون اون همه مرزهای حیا رو شکسته و هیچی برای از دست دادن نداره‌…

 

رسیدم جلوی خونه… یه سوال توی سرم شکل گرفت اونم اینکه چرا تکلیفم معلوم نیست!

 

من می‌دونم خیانت صدف هیچ توجیهی نداره اما شاید چون از آرنگ تصویر قشنگی ندارم دوست دارم اونم توی این ماجرا مقصر بدونم!

 

توی ذهنم یه جمع بندی کردم من از آرنگ خوشم نمیاد اما قطعا صدف کثیفه، هیچ چیزی نمیتونه باعث بشه یه زن تعهدش و زیر پا بذاره و خیانت کنه اونم خیانتی به این بزرگی!!!

 

 

با فکری که همچنان درگیر بود در خونه رو باز کردم که تاریکی اتاق نشون میداد دوباره میگرن مامان عود کرده و خوابیده…

 

برای این بیدار نشه بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنم رفتم در یخچال و باز کردم.

 

با دیدن طرف سالاد ماکارانی که از داخل یخچال داشت بهم چشمک میزد چشمام از ذوق برق زد…

 

فدای مامان گلی خودم بشم که تحت هر شرایطی غذارو میپزه چون میدونه یه شکموی کم طاقت توی خونه داره.

 

غذا رو برداشتم و آروم حرکت کردم سمت اتاقم، اتاق ۹ متری که مامان به من داده بود و اتاق ۶ متری رو برای خودش برداشته بود…

 

روی تخت نشستم و اول یکی دو قاشق غذا خوردم وقتی یکم چشمام باز شد گوشی و دستم گرفتم و درحالی که اینستاگردی میکردم بقیه غذامو می‌خوردم…

 

اعلان های اینستاگرامم منو ترغیب کرد که ببینم امروز چه کسایی بهم درخواست دادن، یه نگاه به افرادی که بهم درخواست داده بودن انداختم که چشم به عکس و اسم ولگا افتاد…

 

درخواستشو قبول کردم، بنابر حس کنجکاوی زدم روی اسمش و وارد پیجش شدم…

 

بالای هزارتا عکس داشت و با دیدن فالوورهاش دهنم از تعجب باز موند، نگاهم و افتاد روی بیوگرافی‌ش که نوشته بود مترجم، مدلینگ…

 

بیوگرافی‌ش سوال به وجود اومده توی ذهنمو حل کرد برای همینه که تعداد فالوورهاش زیاده، این دختر رویای مدلینگی توی سرش داشت!

 

ناگفته نمونه واقعا عکس‌هاش بینظیر بود بیشتر نکات هنری رعایت شده بود، نور درست توی تصویر، بعد عکاسی دوربین، نقطه عکاسی مطلوب همچی عالی بود و این نشون میداد که از یه فرد حرفه‌ای کمک گرفته…

 

اومدم پایین تر تا بقیه عکس هاشو ببینم که چشمم به خورد به عکس یه دختر که برگشته بود به سمت دوربین با یه بارونی بلند مشکی درحال رژ زدن روی چهر‌ه‌ بدون نقص و پاک‌ش زوم کرده بودن…

 

ولی اووووم کاش لب هاشو ژل نمی‌زد، انگار به چهره‌ش نمیومد…

 

البته یکی باید اینارو به خودم بگه! والا ما دخترها همینیم وقتی بیکار میشیم بالاخره یکاری روی صورت خودمون انجام میدیم!

 

ولگا توی کپشن پست به زبان لاتین و فارسی تولدش و تبریک گفته بود و الان متوجه شدم که عکس گیلدا ست و ادبیات روسی میخونه…

 

پستشو لایک کردم و رفتم سراغ استوریش و اونو باز کردم که دیدم بازم هم عکس گیلداست!

 

البته اینبار به کت و شلوار چرم تنش بود و از اونجایی که از زبان لاتین هیچی سر در نمیارم تلاشی برای خوندن جمله زیر عکس نکردم و فقط برای ولگا نوشتم: الهی چه خواهر نازی، چهره‌ش خیلی معصومِ ندیده دوستش دارم

 

انتهای پیامم چندتا ایموجی قلب گذاشتم و ارسال کردم…

 

 

با پیامی که از ولگا دریافت کردم تازه متوجه شدم وقتی میگن طرف روی گوشی خوابیده یعنی چی!

 

ولگا انقدر‌‌‌ سریع جواب داد که یه آن حس کردم روی گوشی خوابیده، اومدم توی دایرکت و صفحه چتم با ولگا رو باز کردم که متوجه شدم لاتین نوشته…

 

مثل اول ابتدایی ها شروع کردم به خوندن…

 

ولگا: تنکس‌ یو…

 

تازه پیام اول رو خونده بودم که پیام دوم ولگا هم ارسال شد باز فینگلیش نوشته بود

 

ولگا: وقت داری زنگ بزنم؟

 

الان تنها خواستم از خدا همین بود چون قطعا توی چت با ولگا پیر میشدم پس خودم تماس گرفتم که با اولین بوقی که خورد جواب داد…

 

– سلام جانم، ولگا جان…

 

ولگا با خنده گفت

 

ولگا: سلام خانم شاخ غول شکن…

 

خندیدم…

 

ولگا: آخ که دلم خنک شد! ولی پناه خواستم تلفنی صحبت کنیم که بهت بگم اصلا برای راستین نگران نباش…

 

ناراحت لب زدم

 

– بنظرت میشه نگران نبود؟ خودت که این آدم بد عنق و می‌شناسی!

 

ولگا: حق داری ولی به Peevish (بد خلق) بودنش نگاه نکن اصلا آدم بد ذاتی نیست… تازه به یه مراقب و حامی واقعی هم هست… پناه، آرنگ توی خانواده درستی بزرگ شده اگه این نبود حتما دچار مشکل جدی میشد… اتفاقی که برای آرنگ افتاده چیزه کمی نیست، آرنگ خیانت دیده…

 

کلافه فکری که توی سرم بود و با هزارتا توجیه هم نتونسته بودم از ذهنم پاکش کنم و به زبون آوردم…

 

– ولگا من اونجا هم گفتم یه زن الکی خیانت نمیکنه شما که توی زندگیش نبودید از کجا میدونید شاید آرنگ مرد بدی بوده!

چه میدونم دست بزن داشته، یا خرجی نمی‌داده یا اصلا معذرت می‌خوام توی مسائل جنسی مشکل داشتن.‌‌..

هرچند هیچکدوم توجیه خوبی برای خیانت نیست ولی شاید یکاری کرده که زنش هم بریده!

 

ولگا: پناه من مثل مامان نیستم، رک حرف میزنم! اول اینکه چنین چیزی نبوده چون ما توی این چند ماه یه بارم صدای دعوا نشنیدیم که حالا بخواد به بزن بزن یا کتک کاری بکشه…

بعد اینکه دختر درباره‌ی کسی که سه دونگ خونه رو به نام زنش می‌کنه مسئله خرجی و نفقه ندادن کلا حذف میشه…

سوم اینکه صدف ۲ ماه بعد از ازدواجشون به پدر من پیشنهاد داده بود و براش ناز و فیس میومد، توی دو ماه چجوری متوجه شد آرنگ آدم نیست در صورتی که نامزدی هم نداشتن و یه دفعه عروسی کرده بودن!

ببین ما داریم درباره کسی حرف می‌زنیم که ۲ ماه بعد عروسیش انقدر‌‌‌ دریده و بی آبرو شده بوده که به یه مردی که دوتا دختر داره و اتفاقا همسایه‌ش هم هست پیشنهاد بده، این نشون میده صدف زیادی اینکاره بوده…

پناه صدفی که ۲ ماه بعد از عروسی چنین کاری میکنه اون روز اولین خیانتش نیست، غرق شده توی خیانت کردن که به خودش اجازه میده تا این حد دریده و راحت عمل کنه!

بعد من نمی‌دونم چرا ایرانی ها همیشه جای اینکه فرد خطاکار و تنبیه کنن به اونی که مورد ظلم قرار گرفته سرکوفت میزنن…

 

 

 

حرفی نداشتم در جواب ولگا بزنم برای همین فقط گفتم

 

– تو خودتو ایرانی نمیدونی؟ حالا کی اینطوری بوده؟

 

ولگا: چرا منم خودمو ایرانی می‌دونم حتی مادر و پدرمم اینجا بدنیا اومدن ولی نمیشه رگ و ریشه و اصالت و فراموش کرد…

پناه دقیقا ایرانی ها همینجوری هستن توی ایران اگه یه فردی دختری و بدُزده و به دخترِ تجاوز کنه همه میگن ببین معلوم نیست چی کرده که پسرِ نتونسته خودشو کنترل کنه و درنهایت دختری که ضربه خورده خودش میشه لکه ننگ ولی پسرِ راست راست می‌چرخه…

یا برای مثال اگه به کسی خیانت بشه اون فردی که خیانت دیده هم مقصر میدونیم و با یه دید بد بهش نگاه میکنیم درحالی که اونی که خیانت دیده می‌تونه بی گناه ترین آدم باشه، یه آدم که از بد روزگار یا انتخاب اشتباه بازیچه یه آدم مریض شده پس فرد خیانت دیده مقصر نیست ولی ما میگیم معلوم نیست چیکار کرده که طرف بهش خیانت کرده!

ببین پناه آدم های مریض و نباید کات گرفت، شاید تو رفتاری از آرنگ دیدی که اصلا درست نبوده ولی نباید منکر مریض بودن صدف بشی و توی این ماجرا آرنگ رو مقصر بدونی… صدف یه آدم مریض بود و هست که از بد روزگار سر راه آرنگ قرار گرفت و زندگی آرنگ و به جهنمی تبدیل کرد که هنوزم نمیتونه ازش فرار کنه…

آرنگ محکم ایستاده در این شکی نیست اما این و مطمئن باش که آرنگ دیگه مثل سابق نمیشه!

 

متفکر گفتم

 

– آره دیگه اینم هست خیانتِ به این بزرگی اونم دوماه بعد از ازدواج عجیبه! اما ولگا تو میگی آسیبی به راستین نمیزنه! ولگا جان آرنگ یه آدم ضد زن هست میتونه کاملا غیرمستقیم به راستین یاد بده که به خانم ها ضربه بزنه… حتی می‌تونه ازش یه متجاور بسازه!!

 

ولگا صداش جدی شد و یکم بلند گفت

 

ولگا:پناه چی داری میگی؟؟ دختر مثلا ۲۴-۲۵ سالته چرا بچگانه حرف میزنی؟؟

اون ابرهای بالای سرتو پاک چقدر خیال بافی می‌کنی رسما از آرنگ دیو ساختی!! آخه متجاوز!؟ اگه اینطور بود که تا الان به چندین مدل دخل من و گیلدا اومده بود! دیگه خداییش هم از لحاظ اندام هم چهره‌مون صدتای صدف هستیم…

 

از رک بودن یهو جبهه گرفتن ولگا خندم گرفت

 

– خب خب آروم باش… دختر حقا که رُکی! والا میگن هنرمندها راحتن تو دست که چه عرض کنم پای مارو هم بستی…

 

ولگا: آخه مگه دروغ میگم؟ ما هر هفته چند شب پیش آرنگیم تا حد امکان حتی بهمون دست هم نمیزنه، حتی باهاش تعطیلات رفتیم شمال محلشون، ماهم که ترگل ورگل راحت میتونست باهامون هرکاری کنه!

 

– دختر به تو که جرات نداره نزدیک شه از مرد بودن ساقطش می‌کنی!

 

 

ولگا کم نیاورد و سریع گفت

 

ولگا: گیلدا چی؟ ببین آرنگ چنین آدمی نیست، نمیگم مذهبیه نه تا حالا ندیدم نماز بخونه ولی نمی‌دونم چه بیماری لاعلاجی داره که روزه میگیره، راستی برای امام حسین هم عزاداری می‌کنه… خب حالا این بیوگرافی رو داشته باش تا یچیزی برات تعریف کنم هنگ کنی!

 

– چی؟

 

ولگا: پناه میدونستی آرنگ اصلا از پیج اینستای من خوشش نمیاد؟

 

متعجب پرسیدم

 

– چرا؟

 

ولگا: ببین چون پیج من باز و راحته اصلا خوشش نمیاد، چون دین و اعتقادات من با شما فرق داره به خودش حق دخالت نمی‌ده و حرفی نمیزنه وگرنه مطمئنم اجازه نمی‌داد اینجوری توی اینستاگرام فعالیت کنم… چند ماه پیش یه بار بحث پیج اینستاگرامم شد میدونی چی گفت؟

 

با هیجان پرسیدم

 

– چی گفت ؟؟

 

ولگا: داشتم با آب و تاب از کامنت هام حرف میزدم ؛بدون اینکه گوش بده بلند شد فقط گفت توی پیجت چیز جالبی برای بازدید نیست!

پناه، آرنگ خیلی غیرتیه من و گیلدا هم واقعا براش مهمیم کافیه بفهمه کسی اذیتمون کرده فاتحه طرف و با خونسردی تمام میخونه!

ببین من خیلی آرنگ و اذیت میکنم ولی خیلی برام عزیزه، آرنگ واقعا چشمش هرز نیست یا آدمی نیست که فکر کنی از راستین یه متجاور میسازه…

طبیعیه از زن ها بدش بیاد چون از هم جنسشون خاطره خوبی نداشته ولی شک ندارم هیچ آسیبی از طرف آرنگ به هیچ زنی نمی‌رسه…

پناه من خیلی جلوی آرنگ راحتم یعنی وقتی میرم پیشش شورتک و نیم تنه می‌پوشم یه بار هم ندیدم زل بزنه به اندامم یا کاری کنه که معذب بشم!

 

از حرف های ولگا تعجب کردم برای همین پرسیدم

 

– ولگا شاید حس و غرایضش از بین رفته باشه اما خب باز می‌تونه تاثیر منفی روی راستین بذاره…

 

ولگا: هووووف دختر تو چه سرسختی!! یه دنده تر از خودم ندیده بودم تو از منم بدتری!!

ماهایا جون همیشه میگه مردها توی تابوت هم باشن موقعی که پاپ داره دعای تدفین و بعد از مرگ میخونه بازم یه زن بره بهشون دست بزنه زنده میشن…

مگه میشه غرایض‌‌ توش مُرده باشه؟

تازه آرنگ کسی نبوده که از لحاظ جنسی مشکل داشته باشه وقتی ازدواج کرده یعنی آدم سالمیه، من منکر مسائل سرکوب نمیشم بالاخره اونم حق داره… آرنگ از همجنس من و تو ضربه‌ بدی خورده!

پناه ولی توی تمام این سال های من یچیزی برام خیلی گنگه!

 

فوری گفتم

 

– چه چیزی ولگا؟

 

 

 

ولگا چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت

 

ولگا: اینکه نمیدونیم آرنگ دقیقا چی از صدف دیده! من حس میکنم فراتر از یه دوستی ساده و دل و قلوه گرفتن توی ماشین بوده…

 

یهو ناراحت گفت

 

ولگا: وای پناه نمیدونی با چه حالی آوردیمش خونه! آرنگ به سنگ، یخ، جسم بدون روح تبدیل شده بود… من که صدف و واگذار کردم به مریم مقدس ولی بنظرم اون خودش گور خودشو کنده!!

 

– چطور مگه؟؟

 

ولگا: آخه از یکی از دوستام شنیدم اعتیاد شدید به گل و ماریجوآنا پیدا کرده… بالاخره کسی که هر لحظه با یه نفره اونم زن باید یه چی مصرف کنه که توانش بره بالا… صدف هم که از اول عقل توی سرش نبود حتما برای اینکه داغ کنه و توانش بره بالا معتاد شده… متوجه هستی که منظورم چیه؟

 

– والا من تجربه ندارم ولی دروغ چرا منم دل خوشی ازش ندارم!

 

ولگا: تو چرا؟

 

– سر همین قضیه پگاه دیگه… همین عوضی بود زندگی خواهرمو به خاک سیاه نشوند درسته آرنگ برای اینکه زندگی پگاه از هم نپاچه اومد گفت من محمد و واسطه کردم تا با صدف حرف بزنه ولی هیچکس باور نکرد حداقل من باور نکردم… منم امیدوارم خدا جوابشو بده!

 

ولگا: می‌دونی پناه، صدف پلیدی، سیاهی، دروغ ، کلک و همه‌جور انرژی منفی و حواله زمین و کائنات کرده من منتظرم این سنگ ریزه ها که به کوه میزنه تبدیل به ریزش کوه بشه و با شدت سرازیر شه روش… چون مطمئنم زندگی شیطان درست نمیشه…

 

– اینم هست…

 

با تردید اسمشو صدا زدم

 

ولگا: جانم؟

 

– من هنوزم میترسم…

 

ولگا: نمی‌دونم چرا حس میکنم این ترس و تنفرت نسبت به آرنگ به امروز مربوط نیست! درکل بیخیالش زیاد غصه نخور ما آدم های یه دنده خودمونو عقل کل میدونیم…

سعی کن ناراحتی و تنفر خودتو قاطی رابطه راستین و آرنگ نکنی!

آرنگی که ما می‌بینیم به آرنگِ راستین زمین تا آسمون فرق می‌کنه…

کم کم آرنگ و می‌شناسی، به خودت زمان بده…

خب کاری نداری من بخوابم که فردا کلاس دارم!

 

آره ولگا حق داشت ، من مدیریت نکردم و خیلی عجولانه داشتم تنفر خودم از آرنگ و با موضوع راستین قاطی میکردم ولی خب نمیتونستم کوتاه بیام اما میتونستم صبر کنم و به خودم زمان بدم برای شناختن آرنگِ راستین…

 

وقتی از خونه مارینا خانم زدم بیرون این عذاب وجدان گریبان گیرم شده بود که الان به اوج خودش رسید و مجبورم کرد به زبونش بیارم…

 

 

من همین بودم آدمی که زود عصبی میشه و چند دقیقه بعدش دچاره عذاب وجدان و پشیمونی میشه!

 

– ولگا من عذاب وجدان گرفتم… بوی سیگار آرنگ توی راهرو پیچیده بود ولی برق های خونه خاموش بود…

 

با استرس لب زدم

 

– یه موقع… یه موقع اتفاقی براش نیوفته؟؟

 

صدای خنده ولگا توی گوشی پیچید که با حرص گفتم

 

– من استرس دارم تو میخندی؟؟؟

 

ولگا: چیه فکر کردی برای دوتا حرف درشت تو خودشو می‌کشه یا انقدر مشروب میخوره تا اوردوز کنه؟؟؟ نه خانم هرشب من میرم خونه‌ش همین حرف هارو بهش میزنم…

تازه اگه به کشتن بود همون وقتی که صدف خیانت کرد باید خودشو میکشت!

 

با نگرانی گفتم

 

– آدمیه دیگه… یه موقع سیگار از دستش نیوفته اینم که مسته خونه رو به آتیش بکشه…

 

صدای خنده ولگا که دوباره بلند شد من و وادار کرد سکوت کنم

 

ولگا: مگه فیلمه ؟ چه شیک پلن به پلن‌ش هم چیدی! دختر تو واقعا به همه چیز خیلی ریز فکر می‌کنی… نه بابا نگران نباش رفت باشگاه! اون روبه مردن هم باشه باشگاهشو ول نمیکنه… آقا نمیخواد اندامش بهم بخوره!

 

ولگا با حرص خنده داری ادامه داد

 

ولگا: بیشرف زنم نمیگیره، به کسی هم پا نمی‌ده! اون اندام‌شو داره برای حوری های بهشتی میسازه…

پناه فکر کن بخوایم یه مرده و رو دفن کنیم که خب آخرش سوسک و موش و ملخ میخورنش…

یسری سوسک و موش و ملخ میرن سمت یه چاق و بیریخت یسری هم خوش شانسن میان سمت یکی مثل آرنگ…

وای خدایا واقعا حیفه این بمیره… جذابِ عوضی!

 

با شیطنت گفتم

 

– ولگا چشمت گرفته ها…

 

ولگا: هیچوقت این حرفو نزن… شوگرددی نمیخوام… تازه من و گیلدا به آرنگ مثل یه دوست نگاه میکنیم!

 

لبخندی زدم و مهربون گفتم

 

– شوخی کردم از رفتارت مشخص بود! برو برو بخواب عزیزم شبت خوش

 

ولگا خمیازه کشید

 

ولگا:اووووم… ببخشید… شبت ستاره بارون!

 

تماس و قطع کردم…

 

 

 

اگه بخوام منطقی تصمیم بگیرم با حرف های ولگا باید نظرم درباره آرنگ عوض میشد!

 

اما آیا واقعا نظرم عوض شده بود؟

 

ظرف سالاد ماکارونی که خالی شده بود روی پاف تخت گذاشتم و خودمو روی تخت پرت کرد و به سقف زل زدم…

 

من نمی‌خواستم منطقی تصمیم بگیرم… آره من بخاطرِ تنفرم از آرنگ داشتم از فکر کردن به اینکه شاید آدم بدی نباشه فرار میکردم!

 

آرنگ بهم توهینی کرد که تمام وجودم توی آتیش سوخت چجوری میتونستم فراموشش کنم؟

 

ولی میتونم بگم که حرف های ولگا درباره اینکه آرنگ بی تقصیره و هیچ گناهی توی خیانتی که بهش شده نداره قبول کنم…

 

من امشب با تمام وجود به ضرب المثل خر چه داند قیمت نقل و نبات ایمان آوردم!

 

صدفی که قیافه‌ش مثل تراکنش ناموفقِ زیر پای نصف مردهای شهر رو خالی می‌کنه و میشه خائن، و به چه کسی هم خیانت می‌کنه، آرنگ راستگو که حسابی خوش استایل و خوش چهره هست!!

 

چطوری تونسته به آرنگ اون روزها که قطعا از لحاظ رفتاری هم خیلی خوب بوده خیانت کنه؟؟

 

یه دونه زدم توی پیشونی خودم و زمزمه کردم

 

– آی دختر حواست کجاست مگه داماد اُسکلت نبود که به فرشته ای مثل پگاه خیانت و فروختش به این دختره؟

 

خدایی ملت گول چی صدف و میخورن؟ یعنی از جذابیت های یه چهره این هیچی نداره!

 

آرنگ عجب سلیقه افتضاحی داشته، با انتخابش گند زده…

 

ولی به صدف میخورد مخ‌‌زن باشه طرز تیپ زدنش هم شبیه مخ زن ها بود…

 

به خودم تشر زدم که دختر قضاوت نکن خوبه خودت همش میگی آدم ها رو نمیشه از روی تیپ و قیافه قضاوت کرد!؟

 

یهو حواسم جمع شد که تیپ و قیافه چیه من دارم درباره صدفی که حرف میزنم که همه عالم و آدم می‌دونن چیکارست! قضاوت کجا بود؟

 

وای واقعا دارم گیج میزنم، یکم دیگه فکر کنم دیوونه میشم یه نگاه به ظرف غذا که روی پاف تخت بود انداختم…

 

– خب مثل همیشه حوصله ندارم ببرمت تا آشپزخونه، کاشکی خودت پا داشتی!

 

کلافه باز به ظرف نگاه کردم

 

– بیخیال همونجا بمون!

 

چرخیدم و چشمامو بستم… طبق معمول سر سه سوت غرق خواب شدم…

 

 

“آرنگ”

 

عصبی به سیگار توی دستم نگاه کردم…

 

دختره‌‌ی نفهمِ بیشعور… زن یا دختری که پا به پای مرد اینجوری جواب بده میشه دهن باز، میشه سلیته!

 

این واقعا خواهر پگاه هستش؟ پگاه و پناه اصلا باهم قابل قیاس نیستن!

 

این باید زن محمد میشد، تا دهنشو جر بده جفت پاهاشم قلم کنه که فکر خیانت هم به سرش خطور نکنه چه برسه به اینکه بخواد انجامش بده…

 

شب یلدا از رفتار و لوده بازی‌ش معلوم بود وَرای اون مادر و خواهر هست…

 

امروز با اون حرفاش فریاد زدنش جلوی صدف بهم ثابت شد اصلا آدم نیست!

 

دختر و چه به چاله میدون بازی؟ شده پناه کماندو، برای خودش ناتاشایی بود!

 

اگه ولش میکردی کار به گیس و گیس کشی هم میرسید!

 

کلافه دستی به صورتم کشیدم و رفتم ساک لباس های باشگاه رو برداشتم…

 

دهن ولگا رو باید بوسید! حداقل توی خیابون صداشو نمیدازه روی سرش…

 

از خونه بیرون زدم و سوار ماشین شدم، ماشین و روشن کردم و راه افتادم…

 

حیف حیف این پناه از خانواده من نیست وگرنه یا با مرگ موش دخلشو میاوردم یا انقدر‌‌‌ توی خونه زندانیش میکردم تا آدم بشه…

 

انقدر‌‌‌ میزدمش تا صدای سگ بده… دختره‌ی بی حیا!!

 

توی این سرما انقدر دمای بدنم بالا بود که شیشه ماشین رو کشیدم پایین و باد سردی توی صورتم خورد

 

من امشب فرقی بین صدف و پناه ندیدم! باز صدف اولش فیلم بازی کرد این که یه دفعه ذات خودشو رو کرد!

 

نگاهم به جعبه سیگار روی داشبورد افتاد!

 

به من میگه سیگاری؟ سیگاری هفت جد و آبادته!

 

من برای راستین ضرر دارم؟ من بهش آسیب میزنم؟ دیوانه بدترین سم برای راستین آدمی مثل توعه که هیچ کنترلی روی هیچ کدوم از رفتارات نداری، دهنتو باز می‌کنی تا جا داره و نفست یاری میکنه توهین بار طرف مقابلت می‌کنی…

 

نه منی که تا الان راستین حتی یه حرف رکیک ازم نشنیده!

 

جلوی باشگاه پارک کردم و رفتم داخل، به خیالش الان میشینم توی خونه حرص میخورم!

 

کور خوندی دختر من از سد خیانت صدف رد شدم تو که عددی نیستی حرف های تو حرف های هست که این پنج سال از آدم های زیادی شنیدم!

 

آدم های زیادی بودن که مثل تو کوته فکر بودن و هنوز زمزمه هاشون زیر گوشم هست که میگفتن از کجا معلوم آرنگ کاری نکرده که زنش دست به خیانت زده!

 

داشتم با حوله موهامو خشک میکردم، وقتی از باشگاه برمیگشتم بخش زیادی از انرژی ها منفی ذهنم از بین میرفت…

 

درست مثل الان که حرف های پناه و به فراموشی سپرده بودم و خودشم پرتاب کردم توی زباله دان تاریخ…

 

زباله دانی که تصمیم گرفتم توی ذهنم نگه‌ش دارم و تمام آدم های که قرار با کوته فکریشون عذابم بدن رو حواله‌ی اون کنم…

 

صدای زنگ گوشیم باعث شد دست از خشک کردن موهام بردارم، نگاهی به گوشی انداختم که دیدم شماره از روسیه‌ هست پس کسی نیست جز گیلدا…

 

– سلام

 

گیلدا با استرس گفت

 

گیلدا: سلام آقا آرنگ بیدارید؟

 

کلافه گفتم

 

– بیدارم که جواب دادم بگو

 

گیلدا: آقا آرنگ میخواستم باهاتون مشورت کنم…

 

چرا انقدر کشش میداد؟ مگه نمیدونه من حوصله پر حرفی و ندارم؟؟

 

جدی گفتم

 

– گیلدا خلاصه کن ساعت اینجا از ۱۲ گذشته منم صبح می‌خوام برم سرکار…

 

هول شد و فوری گفت

 

گلیدا: ببخشید… آقا آرنگ چند روز پیش مامان گفت میخواد با تیگران صحبت کنه منم شرایطو محیا کردم باهم تماس تصویری گرفتن، مامان گفت اگه منو میخواد همین تعطیلات کریسمس بیان خواستگاری و اگه شرایط خانواده ها باهم اوکی بود نامزد کنید…

دلیل مامان این بود که به اندازه کافی همو می‌شناسیم و اینکه دوستی طولانی خوب نیست…

حالا از اون روز تا الان تیگران چندتا دلیل آورده برای نیومدن، که ما برای کریسمس می‌خوایم بریم شهرستان پیش فامیلا و اگه من اینکارو کنم برای خودت بد میشه، من می‌خوام خانوادم با منت تو رو عروس خودشون کنن، الان هول هولی باشه ارزشت نیاد پایین، یا خانوادم به این احتمال میرسن که…

 

اینجای حرفش که رسید سکوت کرد و نتونست بگه، متوجه شدم منظورش این بود که تیگران گفته اگه الان هول هولی بیام خانوادم فکر میکنن اتفاقی بینمون افتاده…

 

یه لحظه از سرم گذشت درد و بلای گیلدا با این حیا تُن تُن بره به جون پناه و صدف ذره از حیای دخترونه هیچ بویی نبردن!

 

برای اینکه بیشتر از این اذیت نشه گفتم

 

– گیلدا متوجه شدم حالا نظر خودت چیه؟دوستش داری؟

 

 

 

 

احتمال میدادم سوالم درباره دوست داشتن و جواب نده، همینطور هم شد و گیلدا با چند ثانیه مکث گفت

 

گیلدا: آقا آرنگ بنظرم پُر بیراهم نمیگه، بالاخره نمیشه سر چند روز یه ازدواج سر بگیره …

 

روی تخت دراز کشیدم و چشمام و بستم در همون حین رُک گفتم

 

– من اینطور فکر نمیکنم برای من تیگران مساویه با صدف…

 

گیلدا با با هیجان شروع کرد به دفاع کردن از تیگران که همین عکس العملش جواب سوال چند ثانیه پیشم و داد

 

گیلدا: نـــه آقا آرنگ تیگران اصلا مثل صدف نیست!!

 

دستمو گذاشتم روی پیشونیم

 

– چرا هست چون اونم یه زبون بازه…

گیلدا ولگا میگفت که شک داره تیگران بعد از اینکه تو رفتی روسیه اومده اونجا که بخواد مخدتورو بزنه!!

 

یکمی مکث کردم تا ببینم گیلدا عکس العملی داره یا نه که با سکوتش حس کردم شاید اونم به این موضوع شک کرده و حرف ولگا رو قبول داره برای همین ادامه دادم

 

– من صددرصد حرفه ولگا را قبول نکردم اما حالا مطمئن شدم که این پسر یه مخ‌زنه میخواد تورو به حدی عاشق کنه که نه راه پیش داشته باشی نه راه پس…

 

می‌دونستم احتمال داره با این حرفم خجالت بکشه اما واقعیت بود برای همین به زبون آوردم که بیشتر مواظب خودش باشه

 

– حالا توی این رفت و آمدها میتونه اتفاقی هم بیفته که کاملا به ضرر تو باشه…

تو دو ترم زودتر از اون فارغ التحصیل میشی یا اونم ترم آخرِ؟

 

گیلدا آروم و کوتاه جواب داد

 

گیلدا: نه برای اون دو ترم مونده…

 

– تا حال پیش اومده بگه بمون همینجا کار کن یا مثلاً بمون برای دکترا شرکت کن و اینجا در آرامش درس بخون و از این مدل پیشنهادها؟

 

گیلدا: چرا اما من واقعا تحمل دوری ندارم… البته اگه ولگا فستیوال شرکت میکرد و میومد میموندم…

 

پوزخندی زدم و زیر لب جوری که بشنوه گفتم

 

– پس آقا با برنامه داره پیش می‌ره…

 

سکوت گیلدا نشون میداد حرفمو شنیده برای همین پرسیدم

 

– گیلدا شما چند وقته باهم دوست هستید؟

 

گیلدا: خوب از همون ترم سومِ من، که اومد خیلی تلاش کرد باهاش دوست بشم یا در ارتباط باشیم… ولی من قبول نکردم الان اما سه ماهه که برای آشنایی بیشتر با هم صحبت می کنیم.

 

یکم خیالم راحت شد

 

– شکر که شانس آوردی…

4.1/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x