رمان سرمست پارت۷۵

 

 

با بوق سوم، بالاخره آیکون رو وصل کرد:

– الو؟

 

نفسم رو به بیرون فرستاد.

– سلام، سایه‌م. باید ببینمت!

 

لحن صداش پرتعجب شد.

– سایه؟! شماره‌ی منو از کجا پیدا کردی؟

 

به قدری نگران ماهد بودم که دلم میخواست به خاطر سوالاش گردنش رو بشکونم.

– این مهم نیست! گفتم باید ببینمت. کجایی؟

 

– خونه‌ی پدرم. مگه تو تهرانی؟

 

اینبار من بودم که ابروهام بالا پریدن.

– چطور‌؟

 

تک سرفه‌ای کرد و جواب داد‌:

– آخه یهو بی خبر گذاشتی رفتی، از ماهد پرسیدم گفتش که کارای خونه‌رو انجام دادی و رفتی شهرستان اونجا موندگار شدی.

 

حواسم رو جمع کردم و تند گفتم:

– آهان آره اما برگشتم دوباره. میتونی نیم ساعت یه ساعت دیگه بیای تو همون پارکی که آیدا گم شد؟

 

با تردید پچ زد:

– آخه…. باشه میام.

 

زیرلب “خوبه” ای گفتم و تماس رو قطع کردم.

پدرام با کنجکاوی چشم‌هاش رو ریز کرد.

– میخوای ببینیش؟

 

لبام رو به داخل دهنم فرو بردم.

– اوهوم. حتما حضوری باید باهاش حرف بزنم!

 

دست‌هاش رو از هم باز کرد و روی مبل گذاشت.

– پس برو آماده شو که بریم.

 

گوشی رو توی دستم فشردم.

– نه به شما زحمت نمیدم. خودم یه تاکسی ای چیزی میگیرم میرم.

 

اخم مخالفت آمیزی کرد.

– باز گفتی زحمت؟ برو فقط قبلش… یه سوال داشتم.

 

– بفرمایید.

 

با تردید صورتش رو خاروند و گفت:

– آیدا کیه؟

 

هنوز نمی‌دونست که من یه دختر دیگه هم دارم. چینی به بینیم دادم.

– دخترم.

 

جا خورد. ابروهاش رو سوالی بهم گره زد و با گیجی دستش رو تکون داد.

– دخ… دخترت؟ مگه دختر داری؟

 

واقعا وقت سوال پیچ کردن نبود!

برای اینکه وقت تلف نشه، لبخند الکی ای زدم.

– آره حالا بهتون توضیح میدم. من برم حاضر بشم تا دیر نشده.

 

بشکنی زد.

– آره درست میگی، برو.

 

محتاطانه خودم رو به اتاق رسوندم و شروع کردم به آماده شدن.

 

لباس‌هام رو با لباس‌های بیرونی و ساده عوض کردم که صدای بلند پدرام به گوشم خورد:

– من میرم تو ماشین تا تو بیای.

 

با دو از اتاق بیرون زدم و خودم رو بهش رسوندم؛ روی زانوهام خم شدم و با نفس نفس گفتم:

– من… منم حاضرم.

 

خندید.

– یواش دخترم.

 

نفسم که جا اومد، صاف ایستادم که در رو باز کرد و کنار رفت.

 

زودتر ازش پا به بیرون گذاشتم که پشت سرم اومد؛ قفل ماشین و که جلوی در بود رو باز کرد و سوار شد.

 

منم سوار شدم و آدرس رو بهش دادم.

راهنما زد و حرکت کرد. در همون حین که آینه‌ی ماشین رو تنظیم می‌کرد گفت:

– مطمئنی که میاد؟

 

دست به سینه نشستم.

– به نفعشه که بیاد! وگرنه میریم دم خونه‌ی پدرش. آدرس اونجا رو بلدی؟

 

سرش رو بالا پایین کرد.

– آره بلدم. حالا میریم پارک اگه نبود یه راست میریم اونجا!

 

از ته دل تشکر کردم و روی صندلی لم دادم.

سعی می‌کردم ریلکس باشم اما یه چیزی توی دلم می‌جوشید. آروم و قرار نداشتم!

 

نوک انگشت اشاره‌م رو بین دندونام گرفتم و انگشتم رو فشردم.

 

هرچی فکر میکردم هیچ جایی به ذهنم نمیرسه که ماهد رفته باشه!

 

به جز خونه خودش و ثریا خانم و پدر و مادر مهشید، کجا میتونه باشه؟!

 

نکنه رفته با یکی دیگه؟…

مشت آرومی به سرم کوبوندم. اصلا دلم نمیخواست یه لحظه هم فکر کنم که ماهد با یکی دیگه ریخته روهم!

 

– اینجا رو باید بپیچم؟

 

فکرای بیخود رو پس زدم و اوهومی گفتم که پیچید…..

در عرض یه ربع، به پارک رسیدیم.

 

قبل از اینکه ماشین کامل متوقف بشه، سریع پیاده شدم و با قدم‌های بلند و محکم وارد محوطه شدم.

3.4/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.