رمان سرمست پارت ۷۰

 

 

یکی از پسرا از کنارش یه دبه آب برداشت و روی آتیش ریخت. بالافاصله صدا و دود زیادی بلند شد.

 

بی حوصله به زمین چشم دوختم که دستی روی شونه‌م نشست.

– چرا پکری؟

 

حسن بود. لب کج کردم و آروم جواب دادم:

– چیزی نیست.

 

دست توی جیب شلوارش کرد.

– شفا دهنده میخوای؟

 

ابرویی بالا انداختم.

– شفا دهنده چیه دیگه؟

 

دستش و یکم بیرون آورد و به پلاستیک کوچیک اشاره کرد و مرموز گفت:

– ناب نابه! تازه به دستم رسیده. کاری میکنه که تموم درد و غمات رو فراموش کنی.

 

صورتم جمع شد. با ترشرویی روم رو برگردوندم.

– نه ممنون.

 

– ای بابا… داریوش و میبینی؟ به نظرت خیلی شاده نه؟

 

به داریوش که درحال گفت و گو و خنده به کناریش بود نگاه کردم.

– که چی؟

 

پوزخندی زد و خودش رو جلو کشید.

– از همینا بهش دادم، وگرنه الان باید از تو پاسگاه می‌کشیدیمش بیرون! میدونی چرا؟

 

سر کج کردم و سوالی دستم رو زیر چونه‌م زدم.

– ببین من اعصاب درست حسابی ندارم! یا حرفت و بزن یا هی سوال پیچم نکن.

 

دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد.

– معذرت!… زنش به خاطر اعتیادش ازش طلاق گرفته و رفته با یکی دیگه. اینم نزدیک بود بره خون و خونریزی راه بندازه من با این شفا دهنده آرومش کردم. الان تو فضاست عین خیالش هم نیست!

 

پوست لبم رو جویدم. سرم و به طرفین تکون دادم و با پرخاش گفتم:

– به من ربطی نداره؛ من معتاد نیستم.

 

شونه‌ای بالا انداخت.

– با یه بار آروم کردن روان، معتاد نمیشی ولی بازم خوددانی. اگه نظرت عوض شد در خدمتم!

 

چینی به بینیم دادم و با درد سرم رو بین دست‌هام گرفتم. از همه طرف داشتم عذاب میدیدم و نمیدونستم چه غلطی به حال خودم بکنم!

 

داریوش که حالم رو بد دید، با کنجکاوی گفت:

– کارِت چیه آقا ماهد؟

 

 

هنوز همه چی رو تقریبا تار میدیدم.

خمیازه‌ای کشیدم و بی حال گفتم:

– جراح.

 

همه به آنی ساکت شدن. داریوش بدون اینکه حرکتی کنه، چشم‌هاش رو درشت کرد.

– واقعا؟

 

قلنج انگشت‌هام رو شکوندم.

– چرا باید دروغ بگم؟

 

تکون ریزی خورد.

– نه آخه… خیلی عجیبه!

 

مردی که کنارش بود، سقلمه‌ای بهش زد.

– ندید بدید بازی در نیار پسر. فراریش میدیا!

 

داریوش ریش کم پشتش رو خاروند و دیگه چیزی نگفت. در ازاش حسن که فهمیده بود دکترم، در کمال تعجب کبکش خروس میخوند. بلند شد و خودش رو تکوند.

 

– من میرم واسه آق دکتر یه چی میخرم جلدی برمیگردم. زشته همینطور اینجا بشینن.

 

رک و بی رودربایستی دستم رو بالا نگه داشتم.

– نمیخواد، الان چیزی از گلوم پایین نمیره.

 

چشمکی زد.

– یه نوشابه که این حرفا رو نداره. جایی نری تا برگردم.

 

بعد قبل اینکه دوباره مخالفت کنم، از خرابه بیرون زد. همشون خاکی و خونگرم به نظر میومدن.

 

شاید اگه یه زمان دیگه ای بهشون میپیوستم، منم باهاشون میگفتم و میخندیدم و همراهیشون میکردم اما الان حوصله‌ی خودمم نداشتم.

 

فقط دلم میخواست هرچه زودتر به جایی برم که هیچکس نباشه!

خودم باشم و خدای خودم…

 

در عرض دودقیقه حسن نوشابه به دست برگشت.

در بطری رو برام باز کرد و گفت:

– بزن روشن شی. تگریه!

 

عجیب خوابم گرفته بود.

پلک زدم و بطری رو پس زدم.

– ممنون ولی گفتم که نمیتونم چیزی بخورم.

 

باز هم اصرار کرد که بغل دستیش بهش تشر زد.

– سه پیچ نباش حسن! وقتی میگه نمیخواد، نمیخواد دیگه.

 

یاد مهشید افتادم. اونم وقتی یه چیزی رو نمیخوردم به همین اندازه گیر میداد.

 

با فکر به اون هر*زه، دندون‌هام رو بهم سابیدم و نفس های آتشینم رو به بیرون فرستادم.

 

ای کاش معجزه‌ای میشد تا یه فراموشی ای چیزی بگیرم. یه امشب هم این اتفاق میفتاد، برام کافی بود!

4.4/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x