رمانرمان سروناز

رمان سروناز پارت اول

بـــه نــام خــدا🕊

رمان سروناز🌻

نوشته: میم.مقدم 🦋

ژانر: عاشقانه🌱

 

“نازنین”

داشتم لباسام رو جمع میکردم‌ که نگار بدون در زدن اومد توی اتاقم…

عصبی گفتم : چند بار بهت بگم بدون در زدن وارد اتاق من نشو؟! خستم کردی دیگه!

نگار با استرس گفت : آجی تروخدا غرغر نکن… بیچاره شدم!

نیم نگاهی بهش انداختم : که چی؟

نگار : ببین این همسایه بقلیمون بود؟ خانوم مرادی؟ برای خاستگاری زنگ زد…

با ذوق گفتم : آخجـــون! برای من؟! بالاخره از ترشیدگی در میام!

پوکر فیس گفت : نه احمق! برای تو نه که… برای من! امروز صبح سر میز صبونه شنیدم مامان به بابا میگفت، منم یه غلطی کردم رفتم به بردیا گفتم، اونم داشت خودشو جر میداد که من پسره رو میکشم!

پیراهن قرمز مشکیم رو هم توی ساک گذاشتم و با تعجب گفتم : بردیا کیه دیگه؟

نگار : اه نازی! اکسم دیگه :/

اکس! چرا نگار با ۱۹ سال سن اکس داره و یارو تازه براش غیرتی هم میشه بعد منی که چهار سال ازش بزرگترم همینجوری پشم موندم؟

خسته از این افکار مسخره ام سری تکون دادم و به بی حواسی خودم لعنت فرستادم، نگار قبلا ماجرای بردیا رو برام گفته بود!!!

نگار : نازییی؟

من : ها چیه چته؟

نگار با حرص پوفی کشید و گفت: اصلا گوش دادی چی میگم؟

من : چی میگی؟

نگار : لعنتی… دارم میگم میخوام باهاش حرف بزنم خودش پا پیش بذار بیاد خاستگاری مگر نه بابا منو به همین پسر ریقوئه میده…

مثل عقده ‌ای ها گفتم : چه بهتر ردت کنه بری از شرت خلاص بشم!

نگار همونطوری که هم خندش گرفته بود و هم سعی داشت اخم کنه کوسن روی مبل تو اتاقم رو برداشت و محکم پرت کرد سمتم که مستقیم خورد توی دماغم!

با داد گفتم : هویـــی! چته وحشی؟!

نگار دندون قروچه ای کرد و گفت : ای بابا نازی! انگار نه انگار خواهر بزرگتر منی! مثل پشم میمونی! مثل چیه؟ تو خود خود پشمی! بابا یه راه حلی، یه نظری فکری چیزی؟!

پوفی کردم و سعی کردم اون روی محبت خواهرانه و متفکرم‌و رو کنم!

من : ای بابا… تو زنگ بزن به این بردیا خان کلی بترسونش، ماجرا رو بزرگ کن بگو بابام قرارو گذاشته و میخواد بهشون جواب مثبت بده و من نمیخوام و فلانه و بهمانه… بیان خاستگاری، اگر بابا قبول کرد که احتمال زیاد بکنه که هیچی به سلامت! اما اگر نشد من وارد کار میشم… مطمئنا با یکمی اصرار قبول میکنه!

نگار پوفی کرد و روی همون کاناپه ولو شد…

نگار : حالا توی این هیری ویری تو کجا میری؟ مگه دانشگاه نداری؟

آروم گفتم : سارا زنگ‌ زد اصرار اصرار داشت خودشو میکشت که باهاش بلد بشم برم تهران، اولین ماموریتش بعد از شروع به کار شدنشه استرس داره. به زور تونست بلیط جور کنه. دانشگاه ها هم که برای تابستون تعطیله…

نگار با ناراحتی پوفی کرد و گفت : آخه شرایط حساسه… کاش میموندی!

به ارومی گفتم : نمیشه دیگه… سارا کلی به گردنم حق داره. همه کارای دانشگاهمو اون انجام داد اون نبود مجبور میشدم با مدرک ذاغارت دیپلمم اونم رشته هنر برم تو کوه گوسفند بچرونم! حالا یه بار ازم یه چیزی خواست، نمیشه بگم نه که!

نگار تک خنده ای کرد و دیگه چیزی نگفت…

***

چمدونم رو گذاشتم جلوی در منتظر سارا موندم.. دقیقا همون لحظه نگار با جیغ و داد و خوشحالی از راه پله اومد پایین و حتی یه ثانیه هم مجال نداد و شروع کرد : وای وای وای نازنین خیلی خیلی خیلی خوشحالم اصلا نمیدونم باید چی بگم چیکار کنم نازنین به بردیا گفتم داشت پس میوفتاد از ترس… امروز صبح نفهمیدم برای مراسم خاستگاری زنگ زد به بابا اونم همین الان باهام صحبت کردددددد وای نازی خیلی خوشحالمممم!

سریع پریدم وسط حرفش : اوهه چته؟ یه نفس بگیر بابا من جای تو خفه شدم!!! چته؟! باشه باشه هول نکن! الان سکته میزنی دیوونه!!

همون لحظه تا نگار خواست جواب بده صدای بوق ماشین خواهر سارا، سیما جلوی در بلند شد… خداروشکر بالاخره رسید!

فورا دستی برای سارا و سیما تکون دادمو خطاب به نگار گفتم : ببین سارا اومد باید عجله کنیم مگر نه دیر میرسیم فرودگاه بعد نمیتونیم به موقع برسیم تهران!

بعدشم سریع بدون این که باهاش خداحافظی کنم دویدم اون سمت کوچه تا سوار تیبا سفید رنگ سیما بشم…

فورا چمدون رو توی صندوق گذاشتم و سوار ماشین شدم، شروع کردم احوال پرسی که سارا گفت : احوال پرسی رو ول کنید… سیما بگاز که اگر دیر برسیم کلتو میکنم!!!

سیما سرشو تکون داد و راه افتاد. سارا هم دست برد به سمت ضبط و  روشنش کرد، نوای آهنگ بیکلام توی ماشین پیچید..

سرمو به پشتی تکیه دادم و چشمامو بستم…

خب یه بیو از خودم بدم بهتون… من نازنینم، نازنین مشایخ. اولین بچه از یه خانواده چهار نفره… یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم به اسم نگار که برای کنکور میخونه و یه ساله پشت کنکور مونده!

مادرم خانه داره و پدرم مدیر عامل یه شرکت واردات و صادرات. خودم دانشجوی رشته طراحی ام و ۲۳ سالمه.

توی همین افکار بودم که با صدای سیما به خودم اومدم…

سیما : خب رسیدیم!

همراه سارا از ماشین پیاده شدیم و چمدون هارو از صندوق در آوردیم.

کنار ماشین وایستادیم…

سیما : خب برید به سلامت. مواظب خودتون باشید. رسیدین هم زنگ بزنید به ما. منم باید برم برسم اداره ، فقط دو ساعت مرخصی ساعتی گرفتم.

من : دستت درد نکنه مارو رسوندی… حتما، زنگ‌میزنیم!

سارا : خسته نباشی…

بعدشم برگشت سمت من : بریم؟

من : بریم…

از سیما هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم……

2

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *