رمان شالوده عشق پارت۱۰۸

 

 

 

عاقبت درست وقتی که بی‌طاقت و دوان دوان به سمت خانه دوید، امیرخان سرش را عقب کشید و اتصال لب هایمان را قطع کرد.

 

 

به شدت نفس نفس می‌زدم.

 

 

با مهربانی گونه‌ی سرخ از خجالت و حرارتم را نوازش کرد و لب زد؛

 

-داشتی خفه می‌شدی عسل

 

 

با همان نفس مقطع و همانطور که در آغوشش بودم سرم را به شانه‌اش چسباندم و چشم بستم.

 

 

در آغوشش بودن ترس ها را از خاطرم پاک می‌کرد.

 

فقط کافی بود نزدیک عطر نفس هایش باشم.

 

 

-به چی داری فکر می‌کنی؟ یه چیزی شده، حسش می‌کنم!

 

-…

 

-چطوره قبل اینکه خودم بفهمم تو بهم بگی… هووم؟!

 

 

مضطرب فاصله گرفتم و از آغوشش بیرون آمدم.

 

 

مطمئن بودم اگر حرف های شاهین درست باشد، تک تک دروغ هایی که بگویم در ذهنش می‌نشیند و بعداً بخاطر همه‌ی شان بازخواستم می‌کند.

 

 

مستقیم نگاهم می‌کرد و مثل همیشه نگاه خیره‌اش باعث می‌شد که دست و پایم را گم کنم.

 

 

-راستش… راستش می‌خواستم بگم تو الآن منو بوسیدی اما این باعث نمی‌شه چیزی بینمون تغییر کنه. هنوزم پای حرفای دیشبم هستم!

 

-با بوسیدن من نه اما چون توئم تو این بوس شریک بودی پس…

 

 

چطور می‌شد که حرارت چشمانش هم هیجان زاده‌ام کند و هم تا حد مرگ بترسانتم؟!

 

 

-پس؟!

 

گونه‌ام را کشید و با جدیت تمام گفت:

 

-پس تغییر می‌کنه کوچولو اونم خیلی زیاد!

 

 

 

-نمی‌تونی اینجوری بگی. مگه ما دیشب این همه با هم حرف نزدیم؟ مگه به نتیجه نرسیدم؟ مگه…

 

 

بی توجه به حرف هایم دست در جیب هایش کرد و سوت زنان به سمت خانه رفت.

 

 

حرصی جیغ زدم.

 

عقلم کم بود که بهانه دستش دادم وگرنه هیچکس به اندازه من نمی‌دانست این مرد چقدر توانایی این را دارد که نزده برقصد، چه رسد به اینکه روی خوش هم ببیند!

 

 

با تنی که در سرما و گرما می‌سوخت، سمت اتاقمان رفتم و به خودم قول دادم یه امشب را فقط یه امشب را به گندم و اتفاقات مربوط به او فکر نکنم.

 

 

مطمئن بودم اگر می‌خواستم تا آخر شب دوام بیاورم، باید پای قولم می‌ماندم باید…!

 

 

_♡_

 

 

 

-تعارف نکن یه چند نفر دیگه هم بفرست تا با یه تیم فوتبال برم خونه مَردم!

 

 

لپ تاپش روی پاهایش و نگاهش با خیرگی تمام روی جزء به جزء تنم و صورتم می‌چرخید.

 

 

برای اینکه بهانه دستش ندهم تمام سعیم را کرده بودم تا مطابق سلیقه‌اش لباس بپوشم.

 

 

گرچه خودم هم دوست نداشتم که در مهمانی غریبه ها اللخصوص جایی که برادر ساسانی وجود داشت، زیاد در چشم باشم و توجه ها را به خود جلب کنم.

 

 

پیراهن مشکی آستین بلندم با یقه‌ی کیپ انتخاب مناسبی به نظر می‌آمد.

 

پوشیده و زیبا بود اما باز هم نشانه‌ای از رضایت در صورت امیرخان بزرگ وجود نداشت!

 

 

-نجمی فقط قراره برسونتتون. بیرون وایمیسته تا هر وقت خواستید برگردید راحت باشید.

 

-سوگل چی؟

 

-سوگل چی؟ می‌خوای تو تولدی که هیچکسو اونجا نمی‌شناسی تک و تنها چیکار کنی؟!

 

 

هیچ حواسم به این موضوع نبود.

 

 

-خیلی‌خب باشه

 

 

تقه هایی به در خورد و پشت بندش صدای سوگل آمد.

 

 

-شمیم من حاضرم.

 

تا امیرخان گفت:

 

-بیا تو ببینم.

 

 

سوگل سریع و با رنگ و رویی پریده وارد شد.

 

 

-آقا من ه..همیشه شمیم جانو خانوم صدا می‌کنم. الآن… الآن حواسم نبود بخاطر همین وگرنه…

 

 

از هول شدنش خنده‌ام گرفته بود اما امیرخان همچنان اخمالود نگاهش می‌کرد.

 

 

 

 

 

 

 

4.6/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x