رمان شالوده پارت ۲۰

 

 

 

 

-قربان…

 

-این چه وضعیه؟

 

-باور کنین ما بی تقصیریم امیر خان… کار خدمتکارتونه…

 

-خدمتکارم؟

 

-بله شمیم خانوم…

 

اخم های امیرخان درهم شد و بلند فریاد زد:

 

-مرتیکه تو فکر کردی کی هستی که اسم زنی که کناره من میادو به زبون میاری؟!

 

-ق..قربان من

 

-بـریـد بـیرون بـبـیـنم یـالـا…با همتونم. مثل پیرزنا فقط نشستید پشت این و اون صفه بذارید. بیرون…یـالـا

 

-چشم… چشم ببخشید

 

امیرخان چشم ریز کرد و سریع گفت:

 

-یا نه صبر کنید. همه اونایی که گنده‌تر از دهنتون حرف زدین، اول از خانوم معذرت خواهی می‌کنید بعد می‌رید بیرون!

 

چه احتیاجی به این کارها بود…؟

 

ناخودآگاه اخمالود شدم و تا خواستم اعتراض کنم همه‌ی پرسنلش که لحظه‌ی قبل مرا از خشم طوفانی امیرخان می‌ترساندند، یک صدا عذرخواهی کردند.

 

-خیلی متاسفیم… شرمنده که باعث ناراحتیتون شدیم.

 

-ا..اشکالی نداره.

 

بعد از رفتنشان چرخید و با اخم های درهم شروع به وارسی اتاق کرد.

 

حرصی جلو آمد و خشن گوشم را گرفت و کشید.

 

-آخ چیکار می‌کنی ولم کن.

 

-این چه وضعیه؟ مگه بهت نگفتم بشین یه گوشه تا برگردم؟!

 

 

 

 

در حالی که امیرخان منتظر بود تا مثل همیشه از خودم دفاع و او را بخاطر امر و نهی‌ کردن‌هایش سرزش کنم، خم شدم و شروع به جمع کردن جلدهای شکلات کردم.

 

-چیکار داری می‌کنی؟!

 

-…

 

-با توام؟

 

-اتاقو بهم ریختم… دارم جمع می‌کنم.

 

چشم ریز کرد و با شگفتی قد و بالایم را وارسی کرد.

 

همه‌ی موشک ها را از کنار دیوار برداشتم و صافشان کردم.

 

-شمیم؟!

 

-اینارو خودم دوباره تایپ می‌کنم تا فردا بهت می‌دم…نگرانش نباش.

 

-چت شده تو؟!

 

-…

 

سکوتم عصبانی‌ترش کرد. یکدفعه جلو آمد و بازویم را گرفت.

 

-نگام کن ببینم؟ چه مرگته تو بچه؟!

 

لبانم را با زبان تـَر کردم.

 

-یعنی چی که چه مرگته؟ معلوم نیست واقعاً؟ حتی همه‌ی پرسنلتم متوجه شدن. خوب نیست آدم اِنقدر به خدمتکارش بها بده!

 

یک قدم جلوتر آمد و با عصبانیتی که کمی غیر عادی حرص زد؛

 

-وقتی هنوز انقدر شعورت قد نمی‌ده که درست حرف بزنی، پس ببند اون وامدنتو!

 

-مگه غیر اینه؟!

 

ناگهان فریاد زد؛

 

-مـعـلومـه که غـیـر ایـنـه! خـر، تـو خانواده مـنـی. کـسی هـسـتـی که بخاطرت میزنم تو دهنه همه و غلط می‌کنی که راجع به خودت اینجوری حرف می‌زنی!

 

 

 

 

دهانم خود به خود بسته شد و سکوتم جری‌ترش کرد.

 

-دیوونه نکن منو یه چیزی بگو…کوش اون زبون شیش متریت؟

 

اعصابم خرد بود و چه کسی بهتر از خودش برای خالی کردن حرص و عصبانیتم…؟!

خودی که با شبیخون زدن یکدفعه‌ای افکارم را متلاشی کرده بود.

 

همیشه، همه چیزهایی در مورد احساسات امیرخان می‌گفتند. بعضی‌ها مستقیم و بعضی غیر مستقیم…اما این‌که خودش اعتراف کند مثل زلزله چهل ریشتری بود.

 

-از چی اِنقدر ناراحت شدی؟ از حدومرزی که همه قبولش دارن و حالا خودم دارم بهش اعتراف می‌کنم؟ این واقعیته دلیلی نداره که بخوایم بخاطرش ناراحت بشیم.

 

چشمانش خون‌آلود بود وقتی که فریاد زد؛

 

-من هیچ وقت نخواستم به تو مرزی و نشون بدم یا کوچکت کنم، این جایگاه لعنتی که می‌گی به هیچ جامم نیست!

 

-چرا؟!

 

وقتی که چرا گفتم اشک در چشمانم حلقه زده بود.

 

-چون مثل تو خانواده بودن و فقط به هم خون بودن نمی‌بینم!

 

ابرو بالا انداختم.

 

-جدی؟ پس یعنی منو مثل گندم می‌بینی؟!

 

چنان جا خورد که تمام عصبانیتش رفت و تنها شوکه نگاهم کرد.

 

-هووم؟ امیرخان؟ منو مثل گندم می‌بینی؟ مثل خواهرت؟!

 

نمی‌دانم دنبال چه جوابی بودم. اما التماس کردم چیزی بگوید که آرام شوم!

 

-تو رو مثل کسی می‌بینم که قراره فامیلیمو بگیره! خانواده فقط از مادر و خواهر تشکیل نمی‌شه!

 

 

-…

 

با یک چشمک جذاب به منی که خشک شده خیره‌اش بودم، ضربه‌ی آخر را زد.

 

-روابط دیگه‌ای هم هست!

 

هر چه که می‌خواست را گفت و خیلی ریلکس انگار که هنوز همه چیز بین ما عادی‌ست، سوئیچش را برداشت و گفت:

 

-کارم تموم شد بریم. اینجارو همه بچه ها حلش می‌کن ولش کن.

 

-…

 

-باز خوابیدی؟ راه بیفت دیگه دختر مگه تو فردا دانشگاه نداری؟

 

ربات‌طور کیفم را برداشتم و برای این‌که از سنگینی فشاری که روی قلبم سنگینی می‌کرد کم کنم، لب زدم؛

 

-تو آمار کلاسای منو هم داری؟

 

گستاخانه‌تر پچ زد؛

 

-آدم عاقل باید از همه چی خانوادش خبر داشته باشه!

 

حرصی و بی‌طاقت غریدم؛

 

-امــیـرخـان

 

صدای خنده‌ی بلندش و دستی که حمایت‌وارانه پشت کمرم گذاشت، لبخند را به لبان من هم چسباند.

 

امیرخان مردی بود که با وجود همه‌ی خلقیات بد و رواعصابش هر کاری که می‌کرد، تنفری نسبت به او در وجودت شکل نمی‌گرفت.

 

شاید این موضوع به این علت بود که هیچوقت فیلم بازی نمی‌کرد و همیشه خوب و بدش را با هر شدت و میزانی که بود، نشان همگان می‌داد.

 

 

_♡_

 

 

4.2/5 - (21 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
...
...
1 ماه قبل

پارت نیست یا برای من نمیاره؟

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x