رمان عشق موازی

رمان عشق موازی پارت 14

_ آلیس … آلیس خانوم؟! …
خانومی نمیخوای بیدارشی؟! … .

خمیازه ای کشیدم و به زحمت چشمامو باز کردم …
با لبخند لب زد :

_ سلام ، صبحت بخیر خوشگل خانوم … .

لبخندی به روش پاشیدم و با صدای خواب آلودم گفتم :

+ سلام ، صبح تو هم بخیر … .

اشاره ای به سفره ی صبحانه ی روبه روش کرد و گفت :

_ پا شو … پا شو دست و صورتتو بشور ، بیا اینجا صبحونمونو بخوریم که دیگه کم کم باید راه بیفتیم … .

به سختی روی زمین نشستم و لب زدم :

+ باشه … تو کِی بیدار شدی؟! … .

بعد از زدن این حرفم چشمامو بستم …
چون هنوز تازه بیدار شده بودم ، چشمام به نور عادت نداشت واسه همین بستمشون …
بعد از چند لحظه که دیدم جوابی نمیده ، چشمامو باز کردم و متعجب بهش خیره شدم که دیدم بی حرکت به یه نقطه خیره شده …
ابرویی بالا انداختم …
اونقدر پَرت شده بود حواسش که لقمه ی صبحونه ای که توی دهنش بود ، رو نمی جویید …
چشمامو ریز کردم و رد نگاهشو دنبال کردم …
اما با چیزی که دیدم هینی کشیدم …
لعنتییییی … بند تاپم از روی شونم پایین افتاده بود و سینم
کاملا در معرض دید قرار گرفته بود … .
لب پایینیمو به دندون گرفتم و مضطرب و سریع تاپمو درست کردم …
با استرس دستمو روی بند تاپم گذاشته بودم …
یکهو انگار که به خودش اومده باشه ، سرشو بالا آورد و بهم زل زد ، اخم ریزی روی صورتش بود …
اما در کنار اون اخم ، توی چشاش کلی حرف بود …
خدایاااا … چه سوتی بدی دادم ! …
حالا نمیشد منو جلوش اینقدر خراب نمیکردی؟! … .
نفسشو حرصی بیرون فرستاد …
به سرعت از جاش بلند شد و از خیمه بیرون زد …
نگاهی به سفره ی روبه روم انداختم …
چه تزئین مزئینی هم شده ! …
بیچاره ایلیاد … نتونس صبحونشو بخوره … !
خنده ی شیطانی ای کردم …
یه طوری عین این پسرای سر به زیری که چیز ندیدن واسم بلند میشه از خیمه میزنه بیرون ! … انگار من نمیدونم اون چشم و دلش حسابی سیره …
شونه ای بالا انداختم …
حالا که خوب فکر میکنم اصلا واسم مهم نیس …
اتفاقیه که پیش اومده … نمیشه کاریش کرد ! … .

&& ایلیاد &&

به سرعت از خیمه فاصله گرفتم و به طرف جنگل قدم برداشتم …
جلوی یه درخت ایستادم ، بسته ی سیگار و فندکمو از توی جیبم در آوردم …
یه نخ بیرون کشیدم و با فندکم روشنش کردم …
بقیه ی سیگارا و فندک رو گذاشتم توی جیبم و تکیَمو به درخت دادم …
پوک عمیقی از سیگارم کشیدم ‌…
من … من از اون پسرای هول و کسایی که زود وا میدن نیستم ولی … ولی این در مورد آلیس روی من صدق نمیکنه …
آلیس بیش از حد دلرباس …
و اینه که کار رو واسم سخت تر کرده …
کلافه دود سیگار رو بیرون فرستادم و شروع به قدم زدن توی جنگل کردم …
خدایا … چرا من باید یه همچین حسایی به آلیس داشته باشم؟! …
قبوله ‌… اصلا من عاشقش شدم … ولی …
ولی این انصافه؟! … انصافه که من اینهمه سال سینگل باشم و حالا که ۲۶ سالمه عاشق دختری بشم که ۲۰ ساااال منو از مادرم جدا کرده؟! …
انصافه؟! … .
دود سیگار رو فوت کردم توی هوا …
آهی کشیدم … کاش آلیس وجود نمیداشت …
کاش اصلا نمی بود ! … .
کاش … کاش …
چشمامو با زجر بستم …
نمیدونستم دقیقا با خودم چند چندم ! … .
هم میخوامش هم نه …
هم … هم دوستش دارم هم نه …
هم ازش متنفرم و هم عاشقشم …
اره … اعتراف میکنم ، عاشقشم ولی …
ولی آخه … منو اون ، برای هم نیستیم …
راهمون از هم جداس … نه من به اون میخورم ، نه اون به من …
دقیقا مثل ترکیب رنگ سیاه و سفید …
من سیاهم ، اون سفید …
به قول قسمتی از آهنگه حامیم ، که میگه :

” توی وضعیت سفیدم باهات ،
متضاد منی ولی رفیقم باهات …!

من سیاه و تو سفید فرقمون زیااااد ،
اما جالب اینه کاملا بهَم میایم ! …

تیرگی من ، با روشنی تو …
قشنگه بعد شب تیره روشنی صبح ! …

تو دلیل من ، برای بودنی …
من دلیل تووو … . ”

حامیم توی این آهنگش به طور مختصر ، رابطه ی من و آلیس رو توضیح داده …!
لبخند ریزی زدم …
با وجود همه ی سختگیری هام ، با وجود همه ی تحقیر کردنام ، اما بازم اون تَه ته های دلم دوستش دارم …
اعتراف سختی بود … ولی بالاخره که چی؟! …
دیگران رو شاید ولی خودمو که نمیتونم گول بزنم …!
نفس عمیقی کشیدم ‌…
کاش لااقل تهِش رسیدن باشه …
نه نرسیدن … چون من واقعا تحمل دوری از آلیس رو حتی واسه یه دیقه هم ندارم …
توی این ماموریت ، جاهای زیادی رو مجبور شدیم به دو قسمت بشیم …
و من واقعا به این پی بردم که دوری ازش خیلی واسم سخته … خیییلی زیاااد … !

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *