رمان عشق موازی

رمان عشق موازی پارت 15

* * * *

متعجب از دور بهش خیره شدم …
داره چیکار میکنه دقیقا؟! …
پوفی کشیدم و قدم زنان بهش نزدیک شدم …
پشتش ایستادم و لب زدم :

+ میشه بگی دقیقا داری چیکار میکنی؟! … .

کلافه برگشت سمتم و گفت :

_ خب خودت نمی بینی؟! …
میخوام تاب درست کنم … ولی شاخه ی درخت خیلی بالائه … دستم بهش نمیرسه این طناب کوفتی رو بهش وصل کنم ! … .

چند لحظه متعجب بهش خیره شدم …
میخواد تاب درست کنههه؟! …
اب دهنمو با بهت قورت دادم و گفتم :

+ میخوای تاب … درست کنی؟! …

با لب و لوچی آویزون سری به نشونه ی آره تکون داد …
یکهو به خودم اومدم و زدم زیر خنده …

_ عععععع … ایلیااااااد …
به چی میخندیییی؟! … .

با خنده لب زدم :

+ بِه … به این کارات … .

پوفی کشید و عصبی گفت :

_ کارای من کجاش دقیییقا خنده داره؟! … .

همونطور که گوشه ی لبمو می خاروندم ، لب زدم :

+ خب … همه جاش …

پوکر فیس بهم زل زد که با لبخند ادامه دادم :

+ ما الان وسط ماموریتیم …
بعد تو بیخیال اومدی اینجا و داری واسه خودت تاب درست میکنی …!
از تو بیخیال تر ، ندیدم ! … .

چشماشو گرد کرد ، به خودش اشاره کرد و شاکی لب زد :

_ من بیخیالمممم؟! … منننننن؟! … .

با شنیدن لحن حرصیش بدتر خندم گرفت ، خنده ی کوتاهی کردم و سری به نشونه ی آره تکون دادم که عصبی گفت :

_ الان بهت نشون میدم کی بیخیاله ! … .

ابرویی بالا انداختم که به طرفم دویید …
خنده ی ریزی کردم و منم شروع کردم به فرار کردن …
اون دنبال من بود و منم در حال فرار ! …

_ ایلیااااد … فقط دعا کن دستم بهت نرسه ، وگرنه کُشتمت … .

+ اوه اوه … ترسیدم خانوم موشه ! … .

جیغی کشید که صدای خندم بلند شد …

_ من موش نیستمممم … تو چرا اصلا هی روم لقب میزارییییی؟! … .

با خنده ، مغرورانه لب زدم :

+ از خداتم باشه … خیلیا هستن دلشون میخواد من از این لَقبا روشون بزارم ! … بعله … .

از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم …
از بس دوییده بود به نفس نفس افتاده بود …
خنده ی کوتاهی کردم و سری تکون دادم …
با نفس نفس سر جاش ایستاد و همونطور که پهلوشو گرفته بود لب زد :

_ خب برو واسه همونا لقب بزار …
من اصلا از این القابت خوشم نِمی …

در ادامه ی حرفش ، جیغ فرا بنفشی کشید و  به طرفم دویید …
متعجب به حرکاتش خیره شده بودم …
رد داده حتما ! … .
پشتم پناه گرفت و همونطور که از پشت کاملا بهم چسبیده بود ، لب زد :

_ ایلیااااد … اون … اونجا سوسکه ! … .

با چشمای گرد شدم با بهت به نقطه ی نامعلومی خیره شده بودم …
بعد از چند لحظه ؛ پوفی کشیدم و همونطور که از گوشه ی چشم بهش خیره شده بودم ، بی حوصله گفتم :

+ بخاطر یه سوسک این ادا بازی ها رو در میاری؟! …
تو مگه بچه ای که از سوسک میترسی؟! …

با زجر بیشتر بهم چسبید و با جیغ گفت :

_ مگه برای ترسیدن از سوسک حتما باید بچه بود؟! …
ایلیااااد تورو خدا نجاتم بده ، الان میاد اینجا … .

حرصی هوفی کشیدم …
خدایا ، منو از دست این نجات بده … .

+ توی جنگل که عادیه اینجور جونورا پیدا شه ..‌.
من در عجبم تو چطوری با این ترسو بازیات ، رئیس گروه به اون عظمت و بزرگی بودی ! … .

یکهو انگار کلا ماجرای سوسک رو فراموش کرده باشه …
ازم جدا شد و دست به کمر گفت :

_ عع واقعا که ایلیاد …
خب هر کسی یه فوبیا داره دیگه …!
یکی فوبیای تاریکی داره ، یکی فوبیای آسانسور داره …
یکی هم مثه من از سوسک میترسه ! … .

ابرویی بالا انداختم …
واسه اینکه یکم سربه سرش بزارم و حرصشو در بیارم ، با خنده گفتم :

+ آها … حتما وقتی توی ماموریتا سوسک می دیدی ، میرفتی پشت افرادت قایم میشدی که اونجا سوسکه ! …
درست گفتم؟! … .

صورتش رنگ گوجه گرفته بود …
جیغ کشید :

_ ایلیااااااااااد ، میکُشمت بخدااااا … .

خنده ی بلندی کردم و الفرار …
یه پنج دیقه ای میشد که همینطور داشتیم دوییدیم ، من که از اول تا آخر کارم شده بود خنده و خنده … .
یکهو با صدای آخی که آلیس گفت ، متعجب ایستادم و به عقب خیره شدم …
افتاده بود روی زمین و زانوش رو گرفته بود …
نگران به طرفش قدم برداشتم ، کنارش روی زمین نشستم و گفتم :

+ چیشد آلیییس؟! …
چِت شد یکهو آخه دخترررر؟! ….

خودمو جلو کشیدم ، دستمو جلو بردم تا ببینم چشه که یکهو به سمتم حمله ور شد …
چون حرکتش غیر منتظره بود ، به عقب پرت شدم و پخش زمین شدم …
خودشو انداخت روم و شروع کرد به کشیدن موهام …
کثافتتت کلک زد بهِم …
با زجر و همونطور که سعی داشتم موهامو از لای دستاش بکِشم ، لب زدم :

+ ای کلک باز ! …ولم کن بابا ، کَندی موهامووو … .

بی توجه به کارش ادامه داد و در همون حین ، عصبی گفت :

_ گفته بودی من بیخیالم ، آره؟! … .

خنده ی بدجنسانه ای کردم و گفتم :

+اوهومممم … .

فشار دستشو  بیشتر کرد و گفت :

_ ایلیااد بخدا موهاتو میکَنماااا … .

خنده ای کردم که یکهو کنترل خودشو از دست داد و پرت شد روی سینم …
حالا دقیقا فیس تو فیس هم بودیم …
صورتش دقیقا رو به روی صورت من بود با فاصله ی خیییلی کم …
آب دهنشو آهسته قورت داد و به چشمام خیره شد …
دستامو دور کمرش حلقه کردم و به لباش با نگاه منظور داری خیره شدم …
با دودلی یکم بهم زل زد …
کلافه لب زدم :

+ داری استخاره میگیری؟! … بده لبو بابا …

در ادامه خودم دستمو گذاشتم پشت سرش و به پایین فشارش دادم که لباش گذاشته شد روی لبام …
خوشمزه بود … از اون خوشمزه هایی که دلت نمیخواد اصلا ازش جدا بشی …
با نفس نفس سرشو بالا گرفت و بهم زل زد …
بعد از اینکه هردومون نفسی تازه کردیم ، خواست از روم بره پایین که دستامو دور کمرش محکم حلقه کردم و لب زدم :

+ نه … یکم دیگه بمون … .

متعجب بهم خیره شد و بعد از چند لحظه سرشو گذاشت روی سینم …
دستامو از کمرش پایین تر بردم و به باسنش چنگی زدم …
شاید خیلی عجیب و غیر واقعی به نظر بیاد ، ولی در کمال تعجب من داشتم ازش آرامش میگرفتم …
انگاری اون منبع انرژی بود و منم داشتم شارژ میشدم … .
واقعا دوست داشتن خیییلی عجیبه !
اخلاق و رفتارت شبیه طرف میشه …
قیافت شبیهش میشه ، بوی اون آدمو می‌گیری …
علایقت علایق اون آدم میشه ، اهدافش میشه اهدافت ، و تو ، میشی اون …
دقیقا موضوع منو آلیس هم همینه … .

حس میکنم دارم تغییر میکنم ، همیشه میگن تغییر خیلی سخته … من میترسم آلیس رو از دست بدم …
اونوَقته که دیگه من میمونم و یه قلب عاشق ! … .

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫10 دیدگاه ها

    1. اونقدرا هم دقیق نه 😅ولی خب پارت گذاری روزانه هست 🤗
      .. حالا شاید یه روز دو پارت بزارم یا هم یه پارت 🙄و اگه کلا هیچی پارت نزاشتم ، جبرانیشو فرداش یه پارت اضافه خواهم گذاشت 😘😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن