رمان عشق موازی

رمان عشق موازی پارت 16

&& آلیس &&

نفس عمیقی کشیدم و به نقطه ی نامعلومی خیره شدم …
رفتارای ایلیاد خیلی عجیب شده …
همش با کاراش ذهنمو ، قلبمو درگیر خودش میکنه …
یه بار میاد کلی تحقیرم میکنه ، باز یه بار دیگه کلی نازمو میکِشه … .
کلافه پوفی کشیدم که از پشت یکی بهم چسبید و دستاشو دور شکمم حلقه کرد …
به دستاش خیره شدم ، از روی تتوی دستش متوجه شدم ایلیاده …
سرشو گذاشت روی شونم و لب زد :

_ خوبی؟! …

لبخندی زدم و گفتم :

+ آره … .

_ بیا بریم توی خیمه … چرا اومدی بیرون وایستادی؟! …

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

+ هوای بیرونو بیشتر دوست دارم ‌… ‌‌.

_ عع ! …

+ آره … .

بوسه ای روی گونم کاشت و با لحن مظلومانه ای لب زد :

_ حتی بیشتر از من؟! … .

متعجب از گوشه ی چشم بهش زل زدم و در آخر لب زدم :

+ یعنی چی؟! …
تو داری خودتو با هوا مقایسه میکنی؟! …

خنده ی کوتاه و جذابی کرد و گفت :

_ هرچی باشه آلیس …
هیچ چیزی و هیچ کسی رو اصلا و ابدا نباید بیشتر از من بخوای ! … .

چشم غره ای بهش رفتم زیر لب پررویی خطاب بهش گفتم …
محکم تر از قبل بغلم کرد و سرشو توی گودی گردنم فرو برد …
بوسه ی ریزی روی پوست گردنم کاشت …
بعد از چند لحظه ، با لحن تلخی لب زدم :

+میگم ایلیاد …

_ بله …

+ تو که توقع داری هیچی رو نباید بیشتر از تو بخوام ، بنظرت اشتباهه که منم از تو همین درخواستو داشته باشم؟! …

نفس عمیقی کشید و گفت :

_ خب قطعا نه …

لبخند تلخی زدم و گفتم :

+ میشه یه سوالی بپرسم ازت؟! …

_ آره … .

+ چقدر دوستم داری؟! … .

با شنیدن این سوالم ، سرشو از توی گردنم بیرون آورد و متعجب به نیمرخم خیره شد …
آب دهنشو آهسته قورت داد و گفت :

_ این چه سوالیه دیگه؟! … .

+ خب میخوام بدونم …
البته اگه مایل نیستی ، اجباری نیس … اصلا نگو … .

نفسشو محکم بیرون فرستاد و گفت :

_ خب … اول تو بگو تا بعد من بگم … .

همیشه واسه این سوال یه جواب عالی داشتم …
یعنی همیشه این لحظه رو واسه خودمو ایلیاد صحنه سازی میکردم واسه همین قاطع و محکم جواب دادم :

+ اندازه ی کل ستاره های آسمون …
حالا اگه میتونی برو بشمار … .

نگاهی به آسمون تاریک بالا سرمون انداخت و خنده ی کوتاهی کرد ، مشخص بود از جوابم حسابی حال کرده …!
بعد از چند لحظه ، زبونی روی لباش کشید و گفت :

_ خب … راستشو بخوای ، من یه دونه دوستت دارم … .

با شنیدن جوابش ، لبخند تلخی زدم …
میدونستم دوستم نداره …
دقیقا با جوابش میخواست بهم برسونه که اصلا واسم ارزشی نداری که فقط یه دونه دوستت دارم ! …
وقتی دید ساکتم و هیچی نمیگم ، لب زد :

_ چرا دلیلشو نمی پرسی؟! …

پوزخندی زدم و با اخم گفتم :

+ خودم منظورتو گرفتم …

ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ اوه اوه … ولی من مطعنم بد برداشت کردی …
خب … ببین من تورو یه دونه دوست دارم ، چون همیشه یه دونه ها خاص ترینن …
همیشه ، اونی که یکیه خیلی ارزشمند تر از اونیه که صدتای دیگه هم مثل خودش داره …
تو واسم یه دونه ای … مثل ماه ای که توی آسمونه …
میبینی ، ستاره ها خیلین و واسه همین زیاد کسی بهشون توجه نمیکنه … ولی ماه ، جایگاه و ارزش خاصی داره …
تو واسم یه دونه ای ، مثل یه مدل بستنی ای که فقط یه دونه ی ، وسط کلی بستنی دیگه ‌…
اگه دقت کرده باشی ، همه دنبال این یه دونه ها هستن …
و حالا من یه دونه خوبشو دارم … !

از جوابش اونقدر کِیف کردم …
اونقدر کِیف کردم که زودی چرخیدم سمتش و پرید توی بغلش …
لبخند از روی لبام کنار نمیرفت …
تا حالا توی عمرم اینقدر ذوق زده نشده بودم …
بعد از چند لحظه سرمو عقب بردم و بهش زل زدم …
لبخند ریزی زد و گفت :

_ دیدی بد برداشت کرده بودی؟! …
هیچوقت بیخودی کسی رو قضاوت نکن …
از روی حرکات و حرفاش … چون ممکنه اون نفر منظورش یه چیز دیگه بوده باشه و تو … بد برداشت کرده باشی ! …

زبونی روی لبام کشیدم و گفتم :

+ خب من اهل قضاوت نیستم …
ولی … ولی …
هوففف … تو واسه من با همه فرق میکنی ایلیاد …
واسه همین روت خیلی حساسم و با کوچیکترین حرفی که میزنی ممکنه ذوق کنم ، یا هم دلم پر غصه بشه …

لبخندش پررنگتر شد .‌..
سرشو جلو آورد و بوسه ی کوتاهی روی لبام نشوند ، به چشمام خیره شد و گفت :

_ دوستت دارم … .

لبخندی زدم و گفتم :

+ منم همینطور … .

توی آغوشش منو گرفت و محکم به خودش فشارم داد …
خوشحال بودم که بالاخره با خودش کنار اومد …
خوشحالم که میبینم بین انتقام و عشق ، عشق رو برگزیده …
سارا متوجه بشه ، از خوشحالی بال در میاره که بالاخره داداششم داره سر و سامون میگیره ! … .

 

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

‫6 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *