رمان عشق موازی

رمان عشق موازی پارت 20

+ بیا اینجا برنارد …

دستامو باز کردم که بدو بدو به سمتم اومد و پرید توی بغلم …
خنده ی کوتاه و خوشحالی کردم ‌…
داشتم نوازشش میکردم که با صدای ایلیاد به خودم اومدم :

_ خوب با هم جور شدینااا … .

با لبخند از جام بلند شدم و لب زدم :

+ توی این یه روز خیلی بهش وابسته شدم …
خیلی سگ نازیه …!

ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت :

_ والا اینو تا حالا هرکی دیده به خودش ریده !…
کجاش نازه آخه؟! ….
چشای وحشیش؟! … هیکل غول پیکرش؟! …
یا صدای وحشتناکش؟! … . هومممم؟! …

اخم غلیظی کردم و گفتم :

+ واقعا که ایلیاد …!
یعنی چی هرکی دیده به خودش ریده؟! …

به برنارد زل زدم و ادامه دادم :

+ ظاهرش با باطنش خییلی فرق میکنه … .
اونا که نمیدونن چقدر باوفا و ملوسه …!
مگه نه برناردِ من؟! … .

برنارد با ذوق چند بار دورم چرخید و شروع کرد به پاس کردن …
خنده ای کردم ، خم شدم و دستی روی سرش کشیدم …
بعد از چند لحظه ، آروم کنارم نشست و به دریای روبه رومون خیره شد …
درست ایستادم و به دخترا که داشتن داخل کشتی میشدن نگاه کردم … .
ایلیاد نزدیکم شد و دستاشو دور شونه هام حلقه کرد …
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

+ خب ، اینم از این ماموریت که اینقدر نگرانش بودی ! …
دیدی به خوبی و خوشی تموم شد … !

نفسشو راحت بیرون فرستاد و گفت :

_ آره …

آب دهنمو قورت دادم و لب زدم :

+ ایلیاد؟! … .

_ جونم …

+ میگم ، حالا چی میشه؟! … .

خودش منظورمو گرفت …
روبه روم ایستاد و همونطور که دستامو گرفته بود توی دستاش ، لب زد :

_ هیچی …
برمیگردیم پاریس ، من ازت خواستگاری میکنم …
ازدواج میکنیم و همه چی به خوبی و خوشی پایان پیدا میکنه … .

آهی کشیدم و گفتم :

+ ولی … ولی من اینطور فکر نمیکنم … .

ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت :

_ چرا؟! … .

+ خب ، خب ببین …
حس شیشمم بهم میگه قراره اتفاق بدی بیوفته … .
یه اتفاقی که … که … .

گریه اجازه نداد بیشتر از این حرف بزنم …
زدم زیر گریه ، ایلیاد یکم ساکت با نگاه غمگینش بهم زل زد و در آخر منو کشید توی آغوشش … .
سرمو گذاشتم روی شونش ، آروم شروع کرد به نوازش پشتم و در همون حین لب زد :

_ فدات شم ، آخه مگه میتونه چه اتفاقی بیوفته که منو تو از هم جداشیم؟! … .
من نمیزارم … تو اولین دختری بودی که معنی عشقو بهم یاد داد …!
نمیزارم ازم بگیرنت ، هیچی … هیچی نمیتونه منو تو رو از هم جدا کنه عزیزم … هیچییی ! ‌… .

* * * *

به عمارت زل زده بودم که با صدای ایلیاد به خودم اومدم :

_ بیا دیگه آلیس …

سرمو پایین انداختم و شونه به شونش داخل عمارت شدم …
مامان ایلیاد مثل اینکه از سفر برگشته بود …
با خوشحالی به طرف پسرش پا تند کرد و لب زد :

_ خوش اومدی به خونه پسرم … .

ایلیاد در جواب لبخندی زد و مادرشو توی آغوشش کشید …
بعد از چند لحظه از هم فاصله گرفتن …
مامان ایلیاد تا چشمش بهم افتاد ، اخم غلیظی کرد و گفت :

_ تو به چه جرعتی اومدی توی این خونه؟! …
تو جات توی زیر زمینه نه اینجا کثافت …!

سرمو ناراحت پایین انداختم که ایلیاد لب زد :

_ مامان ، میشه یه دیقه بیای … .

بعد از گفتن این حرفش به طرف یکی از اتاقا پا تند کرد …
یه چند لحظه با اخم بهِم خیره شد و بعد دنبال ایلیاد حرکت کرد …
داخل اتاق شدن و در رو بستن …
آهی کشیدم ، سرمو برگردوندم و به برنارد خیره شدم ، توی حیاط داشت با توپش بازی میکرد … .
لبخند ریزی زدم …
از عمارت بیرون زدم و مشغول بازی باهاش شدم … .

&& ایلیاد &&

+ ماماااان … چرا متوجه نیستی؟! …
دارم میگم من بهش علاقه مند شدم بعد شما اومدی میگی تفنگ بده خودم برم بکُشمش؟! …

عصبی لب زد :

_ من نمیزااااارممممم … نمیزارم این وصلت جور بشه ! … .
باید از روی جنازه ی من رد شی تا با این عفریته ازواج کنی …!

پوفی کشیدم و کلافه به موهام چنگ زدم …

+ چرا با واقعیت نمیخوای کنار بیای مامان؟! …
آلیس فقط یه جانشین بوده …
شما باید بری یقه ی پدرش که الان توی گورِ رو بگیری …
نه آلیسی که هیچ تقصیری این وسط نداره ! … .

چند تا نفس عمیق واسه کنترل خودش کشید …
وقتی آروم شد به طرفم حرکت کرد …
خم شد و با گذاشتن کف دستاش روی میز ، لب زد :

_ ببین ایلیاد … من این حرفا سرم نمیشه ! … .
توی این خونه … یا جای منه ، یا جای اون دختر …!
خودت باید یکیو بین ما دونفر انتخاب کنی … .

نفسمو با حرص بیرون فرستادم و گفتم :

+ مامان آخه … .

پرید بین حرفم و با بالا آوردن کف دست راستش ، جدی گفت :

_ من حرفامو گفتم …
دیگه هم نمیخوام چیزی بشنوم چون تصمیمم عوض نخواهد شد …! تماااام … .

2

sara norozi

تقصیر خودمونه ...😐 بعضیا عددی نبودن !! 🤐 به توان رسوندیمشون😂🙄

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *