رمان غیاث پارت ۲۲

 

 

 

 

دست هایش محکم تر دور کمرم پیچیده شد و تنم را محکم تر به تنش چسباند و با حرصی نهفته در صدایش کنار گوشم لب زد:

 

– باید ناخوناتو از ته بگیرم، گردنمو سوراخ کردی!

 

هینِ کشیده‌ای میگویم و ناخنم هایم را از گردنش بیرون می‌کشیم و شرمنده میگویم:

 

– ببخشید خیلی دردت اومد؟

 

اخم‌هایش همچنان در هم بود و من قیافه‌ای مظلومانه به خودم گرفتم تا کمتر توبیخم کند و اهسته گفتم:

 

– خب ببخشید ترسیدم بیفتم واسه همین هول شدم! میبخشی مگه نه؟

 

گوشه‌ی لبش به بالا کج شد و تنم را صاف کرد، دست‌هایش را از دور کمرم رها نکرد و گفت:

 

– نبخشمت چیکارت کنم؟ اونم وقتی همچین قیافه‌ی خر شرکی واسم گرفتی بچه!

 

عمیق میخندم و در چشمانِ قهوه‌ای رنگ ساده‌اش خیره می‌شوم!

چرا تا به حال اینقدر دقیق صورتش را وارسی نکرده بودم؟

 

فکی زاویه دار داشت که ته ریشش به زیبایی روی آن خودنمایی می‌کرد.

بینی‌اش کمی قوز داشت و با این حال چیزی از جذاب بودم چهره‌اش کم نمی‌کرد.

 

چشم‌های قهوه و ابروهای پر پشت و مردانه و همچنین موهایی که افشان شده روی پیشانی‌اش ریخته شده بود!

در یک کلام مردانه بود و جذاب!

 

نگاه خیره‌ام را که دید اهسته لب زد:

 

– چیو نگاه میکنی؟

 

و من بی آنکه بدانم چه میگویم، اهسته لب زدم:

 

– تو رو!

 

 

 

گوشه‌ی لبش که به سمت بالا کشیده شد، مرا متوجه‌ی حرفم کرد، خجل سر پایین گرفتم که گفت:

 

– وقت واسه دید زدن من زیاده، فعلا بیا بریم ییرون که اون دوتا عجوزه الان سر میرسن!

 

نخودی خندیدم و بعد از مرتب کردن شالم هر دو با هم از اتاق پروو خارج شدیم.

 

غیاث هزینه‌ی مانتو را حساب کرد و اینبار با قلبی که ارام گرفته بود دست دور بازویش حلقه کردم و هر دو از فروشگاه خارج شدیم.

 

کمی دیگر پاساژ را زیر و رو کردیم و غیاث بر خلاف حرف من هر چیزی که از نظرش مناسب بود را میخرید و به اعتراض های من هم توجه‌ای نمی‌کرد!

 

در نهایت، درست زمانی که حس کردم بالاخره خرید هایمان تمام شده، جلوی یک مغازه‌ی لباس زیر فروشی ایستاد و گفت:

 

– خودت تنها میری یا بیام باهات؟

 

گیج گفتم:

 

– ها؟

 

با چشم به مغازه اشاره زد و گفت:

 

– تنها میری یا بیام باهات!

 

از دیدن لباس خواب و لباس شب هایی که پشت ویترین اویزان شده بود خجالت زده شدم و اهسته گفتم:

 

– نمیخوام! بیا بریم.

 

بی توجه به من کارتش را به دستم داد و گفت:

 

– تو نمیخوای ولی من میخوام! کل فکر و ذکرم پیش اینه که یهویی سیخ نشه نوک سینه هات و چشم یکی بیفته روشون، یا چمیدونم بالا و پایین نشه که یه بی پدری بخواد نگاشون کنه!

 

بی توجه به منی که از شرم نزدیک بود آب شدم ادامه داد:

 

– برو هر چی میخوای بخر، هر چی خوشگل تر باشه بهتره!

 

اینبار با شیطنت تر ادامه داد:

 

– هر چی نباشه به اسم توئه و به نام من!

 

_♡__قبل از اینکه با حرف هایش بیش از پیش خجالت زده‌ام کند، کارت را پر از حرص از دستش بیرون کشیدم و لب زدم:

 

– بده من!

 

قدم هایم را سریع به سمت مغازه برداشتم و زمزمه‌ی زیر لبی‌اش را شنیدم که اهسته گفت:

 

– خوشگلاشو بخر جوجه طلایی!

 

وارد مغازه شدم و به محض ورودم چشمم به لباس‌ خواب های متنوعی که دقیقا روبرون اویزان شده بود افتاد.

 

– سلام عزیزم خوش اومدی!

 

سر چرخاندم و به زنی کوتاه قامت و بامزه که پشت پیشخوان ایستاده بود نگاه کردم و لب زدم:

 

– سلام، یه…یه چند تا لباس زیر میخواستم!

 

به پشت سرش اشاره زد و پر از شوق و ذوق مشغول توضیح دادن شد و گفت:

 

– خب عزیزم اینا از بهترین کارامونه، طرح ویکتوریاست، هر کی برده راضی بوده، ببینم گلم متاهلی راستی؟

 

سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم و زن سریع دست جنباند و چند طرح لباس زیر روی پیشخوان چید و گفت:

 

– عزیزدلم اینا بهترین کارامونه که من به هر زن متاهلی پیشنهاد میدم بپوشه، همچین شوهرش تو دستش مثل موم نرم میشه!

 

چشمم به لباس های بی در و پیکری که دقیقا نمیدانستم کدام قسمت سرش است و کدام قسمت تهش افتاد و فکر کردن به اینکه بخواهم این لباس ها را جلوی غیاث به تن کنم همزمان هم خجالت زده‌ام می کرد و هم هیجان زده!

دست لرزانم را بالا اوردم و جنس توری لباس زیرِ پلنگی را که جلویم گذاشته بود لمس کردم و فروشنده گفت:

 

– این پر فروش ترین طرح امسالمون بوده عزیزم!

 

اب گلویم را اهسته پایین فرستادم و لب زدم:

 

– همینا رو میبرم!

 

به همراه لباس زیر های چیده شده‌ِ روی میز، چند طرح لباس خواب فانتزی هم خریده و از مغازه بیرون زدم!

 

 

 

 

 

 

4.7/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x