رمان غیاث پارت ۲۷

 

آهانی که از دهانم بیرون پرید مصادف شد با بلند شدن صدای زنگ آیفون.

غزال هول شده از جا بلند شد و همانطور که سمت آیفون می رفت گفت:

 

– من برم باز کنم درو!

 

دوباره صدای خانم جان بلند شد:

 

– غزال بیا کمک بده!

 

و پشت بند ان حرفی به ترکی زد که متوجه نشدم و غزال هم جوابش را داد.

در خانه را باز کرد و همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت با توپ و تشری پر به من گفت:

 

– چیزی نگی بهش!

 

حرفی نزدم و از جا بلند شدم.

قبل از اینکه دستم به دستگیره‌ی در خانه برسد، صدای لرزانش در گوشم پیچید:

 

– چند وقته؟

 

گیج گفتم:

 

– چی چند وقته؟

– چند وقته ازدواج کردین؟ چرا…چرا کسی خبر نداره…چرا ما…ما…ما که قرار بود….

 

ادامه‌ی حرفش به بغضی سنگین تبدیل شد و در گلویش سنگ شد و نشست!

انگار حدسم درست بود!

 

خواستم قدمی به سمتش بردارم که صدای سرد و سنگین غیاث از پشت سرم بلند شد:

 

– سلام دختر خاله!

 

_♡__

 

نگاه پر از اشک ثریا و پاهایی که موقع بلند شدن می‌لرزید ته دلم را خالی کرد.

 

انگار فکری که در سرم پرورش می‌دادم درست بود که ثریا با دیدنِ دستِ پیچیده شده‌ی غیاث دورِ کمرم ناباورانه زمزمه کرد:

 

– اینجا…نمیفهمم!

 

من هم نمی‌فهمیدم!

دختری که روبروم ایستاده بود شیرینی خورده‌ی غیاث بود و من جفت پا وسط رابطیشان پریده بودم؟

 

پس چرا کسی از وجودِ ثریا نامی با من صحبت نکرده بود که اکنون اینگونه سست نشوم!

 

قبل از اینکه زیر پایم خالی شود دست غیاث محکم تر کمرم را چنگ زد و گفت:

 

– بریم بالا!

 

جواب ثریا را نداده و من را به دنبال خود کشید.

نگاهم تا اخرین لحظه‌ی وارد شدنم به اتاقمان روی ثریای بهت زده ثابت مانده بود.

 

همین که واردِ اتاق شدیم قبل از اینکه فرصت دور شدن به غیاث بدهم، دستم را دور بازویش پیچانده و لب زدم:

 

– کی بود این؟

 

یک کلام جواب داد:

 

– دختر خالم!

 

کلافه بودم! عصبی بودم و نگران از اینکه مبادا من همان آدمِ خانه خراب کنی باشم که یک عمر از آن فاصله گرفته بودم!

آهسته پچ زدم:

 

– دختر خالت یا نامزدت؟ یا شیرینی خوردت غیاث؟ کدومش؟

 

بیخیال جوابم را داد:

 

– مهمه؟

 

این حجم از خونسرد بودنش را دوست نداشتم! ترجیح میدادم سر این مسئله دعوا کنیم تا اینکه غیاث با خونسردی تمام جوابم را بدهد!

 

– مهمه که دارم میپرسم غیاث! نامزدت بوده آره؟

 

 

خیره نگاهم کرد و کامل به سمتم چرخید!

نگاهی به سر تا پایم انداخت و بر خلاف منی که داشتم جلز و ولز می‌زدم با خونسردی گفت:

 

– تو درد نداری که اینطوری یه لنگ پا اینجا وایستادی کوچولو؟

 

وقت سرخ شدن و خجالت کشیدن را نداشتم که پر از غضب گفتم:

 

– جوابِ منو بده چرا داری بحثو عوض میکنی! میگم نامزدت بود یا نه؟ جوابش…

 

میان حرفم پرید و رشته‌ی کلام را از دستم زدود و خیره به چشم‌هایم پاسخ داد:

 

– خانم جون می‌خواست بچه‌ی خواهرشو به من بندازه منم قبول نکردم! چیز خاصی نیست که اینطوری رگ گردنت باد کرده سرش!

 

بادم خالی شد و گیج پرسیدم:

 

– بندازه بهت؟ یعنی چی؟

 

بدون اینکه از تنم فاصله بگیرد، تیشرتش را با یک حرکت از تنش بیرون کشید و روی زمین انداخت و گفت:

 

– گیج میزنیا! این گیج زدنت مغزمو م…گاد ولی خب!

خانم جون می‌خواست بچه‌ی خواهرشو بهم قالب کنه، به زور میخواست دختر خواهرشو واسم بگیره منم گفتم نه!

 

بی اراده پرسیدم:

 

– چرا گفتی نه؟

 

خیره نگاهم کرد!

خیره و طولانی!

سپس با لحنی که هیچ شباهتی به چند دقیقه‌ی پیشش نداشت گفت:

 

– چون هیچ احدی نمیتونه غیاثو مجبور به کاری کنه که نمیخواد!

 

 

 

 

 

4.3/5 - (28 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x