رمان غیاث پارت ۴۲

 

 

 

 

 

بی حوصله از حرف‌های صد من یک غازش زیرِ دستش کوبیده و گفتم:

 

– لازم نیس کسی چیزیو واسه من توضیح بده، وقتی پشت میله‌های بازداشتگاه افتاده بودم باید این حرفا رو میزدی نه الان!

 

کلافه شده بود از اینکه دیگر نمی‌تواند حرف‌هایش را به کرسی بنشاند!

با هر دو دست مشغولِ ماساژ دادنِ شقیقه‌هایش شد و گفت:

 

– نتونستیم بیایم چون درگیرِ جمع کردنِ گند و کثافتی بودیم که هاتف بالا آورده بود!

 

هاتف!

نامش چند بار در گوشم زنگ خورد و آخرِ سر ابرو در هم پیچ داده و به سمتش برگشتم:

 

– کدوم گند و کثافت کاری؟

 

پوزخندی کنجِ لبش شکل گرفته و بازویم را محکم میان پنجه‌اش فشرد و گفت:

 

– نمیذاری حرف بزنم که!

 

هر چند گوش هایم کنجکاوِ شنیدن بود ولی به حرفِ منطقم گوش داده و گفتم:

 

– الان دیگه نیازی نیست حرفی بزنی.

چهار سالِ پیش، یه ماه تو بازداشتگاه آب خنک می‌خوردم حتی نیومدی یه سر بهم بزنی!

تو که ادعای رفاقتت ک….ن خرو پاره کرده بود.

داداش داداش از سرِ زبونت پایین نمیفتاد.

از اون دو تای دیگه توقع نداشتم ولی از تو چرا…

 

همزمان با گفتنِ حرفم، پشتِ دستم را چند باری به تخت سینه‌اش کوبانده و گفتم:

 

– خیالی نیست آقا میثاق، سرِ ناموسِ خودم دعوا کردم، سر غیرتِ خودم، ولی میدونی از کجا سوختم…

 

بی حرف نگاهم کرد‌.

شرمندگی در نی نی چشمانِ لرزانش موج می‌زد و من بی توجه به او ادامه دادم:

 

– عین یه سگ زیرِ دست باهام رفتار کرد، هر چی از دهنِ گشادش در اومد به ننه و خواهرم بست، اونوقت تو چیکار کردی؟

یه گوشه وایستادی و نگاه کردی فقط!

 

 

 

 

زبان رویِ لب زیرنش کشید و پچ زد:

 

– دستم زیرِ ساتور مالک بود! خودت می‌دونی خانم و جون غزال…

 

حرفش تمام نشده بود که تیز نگاهش کردم!

از غیضی که حتم داشتم در نی نی چشمانم موج می‌زند، قدمی به عقب برداشت و سر به زیر گرفت:

 

– غزال خانم…واسم…واسم خیلی عزیزن! اگه نیومدم جلو نذار پای بی غیرت و نارفیقیم… ناچور بودم غیاث، به خدای احد و واحد شبیه یه تیکه گوشتِ قربونی تو دست اون قرومساق گیر کرده بودم!

 

بیخیال سر تکان می‌دهم!

ذره‌ای از حرف‌هایش برایم اهمیت ندارد.

 

چهار سال از همه چیز گذشته بود!

بعد از آن یک ماهِ شومی که به سختی برایم گذشت و آزاد شدم، نه من سراغی از گَله گرفتم و نه کسی از من سراغی گرفت!

 

آچارِ دستم را با پارچه‌ای که از کثیف بودن به سیاهی می‌زد پاک کرده و گفتم:

 

– تمومه حرفات؟ راهو که بلدی میتونی کج کنی بری بیرون! من دیگه صَنمی با شماها ندارم!

 

با تاکید صدایم زد:

 

– داداش!

 

اینکه دلم برای برادرِ او بودن تنگ شده بود، غیر قابل تصور بود برایم!

پلک روی هم می کوبم و پاسخ می‌دهم:

 

– گفتم من یه داداش دارم اونم اسمش دارابه نه میثاق!

 

آچار را از روی حرص محکم روی زمین کوبیده و با دست به درب خروجی اشاره زدم:

 

– برو بیرون حالا

 

پره‌های بینی‌اش گشاد شده بود.

هر دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفت و گفت:

 

– میرم، ولی فکر نکن الانم چهار ساله پیشه و نمیام دیگه! میرم ولی دفعه‌ی دیگه که اومدم تو هم میشینی روبروم و همه چیزو واست تعریف میکنم خب؟

 

بی حرف خیره‌اش شدم!

جدیت را چاشنی لحنش کرد و گفت:

 

– گفتم خب؟

 

بالاجبار سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم!

آستانه‌ی صبرم برای امروز به پایان رسیده بود که دیگر اعتراضی نکردم!

 

عقب گرد کرد و تا اخرین لحظه‌ای که از تعمیرگاه بیرون رود مشغول قلقک دادن حسِ کنجکاوی‌ام بود:

 

– واست از هاتف میگم، از اون روزی که حرومزاده ها داشتن کتکت می‌زدن و ماها عین ماست وایستاده بودیم، میگم چیشد که مرغ دم طلاییت پر زد، میگم و تو گوش میدی!

 

از تعمیرگاه بیرون زد و من با تمام خشمی که در وجودم شعله می‌کشید، دستم را مشت کرده و به کاپوت پیکانی که برای تعمیر به اینجا اورده بودند کوبیدم!

 

درد استخوان‌هایم به کنار، کاپوتِ ماشین کمی به داخل فرو رفت و حرصم را بیشتر به آتش کشید!

 

_♡__

 

[ملیسا]

 

– اینا مالِ توئه، باز کن ببین پسندته یا نه!

 

دو بسته‌ی کوچک و بزرگی که به طرزِ زننده‌ای کادو پیچ شده بود را از دستش گرفته و متعجب گفتم:

 

– مالِ من؟ به چه مناسبت؟

 

آستین‌های پیراهنِ سفیدش را تا آرنج بالا زد و دستی میانِ موهای خوش حالتش فرو فرستاد، از توی آینه نگاهی عمیق به سمتم پرتاب کرد و گفت:

 

– واسه اینکه وحشی بازیامو از دلِ شما در بیارم!

 

_♡__

 

4.2/5 - (22 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x