رمان غیاث پارت ۵۴

 

 

 

غرولندِ زیر لبی پدرش را شنیدم و برای یک لحظه نگاهم به مچِ کبودِ هر دو دستش افتاد.

بازوها، گرون، انگشت‌هایش همه و همه کبود بودند و همین نشان از دردش می‌داد!

 

من از این زن، از این خانواده به حدی دلچرکین بودم که حد نداشت!

 

– من نیومدم که بمونم!

اومدم که بگم پایی که از زندگیم بریدی رو همون بیرون نگهش دار، من سِیِ زندگی خودمم تو هم برو سمتِ خودت!

 

عقب گرد کردم و قبل از اینکه فاصله بگیرم صدای بهت زده‌اش در گوشم طنین انداخت:

 

– مگه…یادت رفته یه روزی…اینقد خاطرمو می‌خواستی که…که… پس چیشد؟

 

نگاهِ ملیسا بارِ دیگر پیش چشم‌هایم پرده انداخت! خنده‌های دلبرانه و نگاهی که رنگ و بویِ زندگی می‌داد.

 

ملیسا و زندگیِ جدیدی که برایم رقم خورده بود، دلیلِ محکمی برای لبخندِ کوچکِ کنجِ لبم بود!

صدایم را صاف کرده و گفتم:

 

– من زن دارم…

 

برای نیفتادنش ناچاراً مجبور به چنگ زدنِ بازوی پدرش شد:

 

– دروغ میگی…به…خدا دروغ میگی!

 

سری به دو طرف تکان داده و ادامه دادم:

 

– زنمو…زندگیمو دوست دارم!

نمی‌خوام حضورِ تو، یا هر بنی و بشرِ دیگه‌ای باعث آزرده خاطر شدن زنم بشه!

اگرم تا اینجا اومدم فکر نکن واسه این بوده که فیلَم یادِ هندستون افتاده نه!

به میثاق پیغوم دادی که می‌خوای برگردی اومدم جوابتو بدم که بفهمی، خیلی وقته که راهِ اومدن دوبارت به زندگی من بن بست شده!

 

تَرک موتور نشسته و قبل از اینکه روشنش کنم، بی آنکه متوجه‌ی صحبتش شود، هول شده کمی خودش را جلو کشید و گفت:

 

– من…من چی؟ من…باشم…گوشه و کنار…پنهونی، بدون اینکه زنت بفهمه…من…غیاث من…من بدون تو، تو این لجن زار تموم میشم!

 

_♡__

 

 

 

 

از وقاحتِ کلامش هوش از سرم می‌پرد.

کلاه کاسکت را روی سرم قرار داده و به کمکِ پاهایم کمی موتور را روی آسفالت راه برده و گفتم:

 

– راه نجاتت من نیستم! خودت خودتو نجات بده.

 

حرفم را زده و حرکت کردم.

حتی به صدای بلند زجه‌هایش گوش ندادم.

من همسر و زندگی داشتم!

 

زنی که هر روز چشم به راهِ آمدن من می‌ایستاد و با رویِ گشاده از من استقبال می‌کرد.

حتی کثیفی صورت و لباس‌هایم برایش اهمیتی نداشت.

 

زنی که بی توجه به بویِ روغن و گردِ خاکی که همیشه روی صورتم نشسته بود، در آغوشم مچاله می‌شد و صورتم را می‌بوسید.

 

حالا که با هانیه اتمامِ حجت کرده بودم، کمی از بادِ مغزم خوابیده بود!

هر چند نمی‌توانستم ترش روییِ این چند روزم که بیشتر بخاطرِ پیغام‌های احمقانه‌ی هانیه بود را برایِ ملیسا توجیح کنم!

 

بدون اینکه به تعمیرگاه بروم، میانه‌ی راه دستِ گلِ رزِ سرخ رنگی به همراه یک جعبه‌ی شیرینی گرفته و به خانه برگشتم.

 

دربِ خانه نیمه باز بود و داراب جلویِ در با بیلچه‌ی کوچکش مشغول خاک ریختن داخلِ گلدانی شیشه‌ای بود

صدای خُر خُر موتور را که شنید، سر بالا گرفت و با لبخندی مهربان خیره‌ام شد:

 

– سلام خان داداش، برگشتی.

 

سری به نشانه‌ی تایید تکان داده و به گلدان اشاره زدم:

 

– سلام، واسه کیه این؟

 

گلدان را کمی بالا گرفته و گفت:

 

– زن داداش، گل یخ می‌خواست منم واسش اینو درست کردم، شیرینی به چه مناسبته؟

 

کنج لبم ارام به سمت بالا کج شد و بی آنکه جوابی به داراب بدهم، همانطور که موتورم را با پا به داخل خانه هول میدادم زیر لب پچ زدم:

 

– تو خودت گلی، گل واسه چیته جوجه؟

 

_

جعبه‌ی شیرینی را روی ارنجم جابه‌جا کرده و دسته گل به دست واردِ خانه شدم.

خانم جان مشغول سبزی پاک کردن بود و غزال کتابی در دست داشت و دور خانه چرخ می‌خورد.

 

با دیدنم ایستاده و با تعجب به دست‌هایم پرم خیره شد و گفت:

 

– سلام داداش، خبریه؟

 

خانم جان سر بالا گرفت و خیره‌ام شد.

سلامی کوتاه کردم و جعبه‌ی شیرینی را به دستِ غزال داده و آهسته پرسیدم:

 

– ملیسا کجاست؟

 

جعبه را از دستم گرفت و سر خم کرد، دمس عمیق از گل‌های رز گرفته و اهسته پاسخ داد:

 

– تو اتاقه از وقتی تو رفتیم بیرون نیومده.

 

سری تکان داده و قبل از اینکه به سمت پله ها بروم، برای دلجویی خم شده و روی پیشانی خانم جان را بوسیدم و گفتم:

 

– دور سرت بگردم، رفته بودم گل و شیرینی بخرم واستون!

 

زیر سیبیلی لبخند زد، هر چند سعی داشت جدی به نظر بیاید ولی با این حال لرزشِ ناشی از خنده را توی لحنش احساس کردم:

 

– خُبه خُبه نمک نریز! برو گلو بده به زنت چشمش خشک شد به در!

 

دوباره روی تار به تارِ سفید موهایش را بوسیده و کمر راست کردم.

از پله ها بالا رفتم و هنوز وارد اتاق نشده بودم که از پشت درب صدای بلند موسیقی به گوشم رسید.

 

درب اتاق را به آرامی وا کرده و همچون دزدی بازیگوش از لای در به داخل سرک کشیدم و با زیباترین تصویرِ این چند سالِ زندگی‌ام روبرو شدم.

 

ملیسا چون فرشته‌ای بی بال در حالی که موهای طلایی رنگش، روی بازوهای عریانش ریخته بود و تنها پوشش نیم تنه‌ای صورتی به همراه شلوارکی کوتاه بود،درست وسطِ اتاق و پشت به من مشغولِ پیچ و تاب دادن به اندامِ بی نقص و زیبایش بود!

 

 

پشت درای بسته، ملیسا داره میرقصه، غیاث دیدش میزنه😏😂

 

_♡__

 

 

 

4.3/5 - (30 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Ebrahim Talbi
1 ماه قبل

😍 🤩

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x