رمان غیاث پارت ۷۴

 

[ملیسا]

 

– این بچه درجه‌ی تبش خیلی بالاست آقا! من میترسم خدایی نکرده تا صبح کارش به تشنج برسه! بذارین یه تشت بیارم پاشویش بدم!

– نمیخواد ملیح خانم، امادش میکنم ببرمش دکتر! رنگ نمونده به روش!

 

دستی آرام به صورتم کوبیده شد:

 

– ملیسا بابا؟

 

لایِ پلکم را به آرامی باز می‌کنم.

از پشتِ پرده‌ی تاری که روی مردمک‌هایم را گرفته بود، صورتِ بابا را درست در چند میلی متری صورتم می بینم:

 

– خوبی بابا؟ پاشو کمک کنم لباس تنت کنی! پاشو دورت بگردم!

 

ناله‌ای بیجان از میانِ لب‌هایم بیرون پرید.

کفِ دستِ بابا به آرامی رویِ پیشانی‌ام نشست و صدایِ آرامش را شنیدم:

 

– داری میسوزی تو تب باباجان! پاشو کمک بدم حاضر شی!

 

بی‌جان مچِ دستش را به چنگ می‌گیرم!

توانم به قدری کم بود که بالافاصله دستم روی تخت افتاد و بابا نگران گفت:

 

– جانِ بابا؟ چی می‌خوای؟

 

قطره‌ای درشت از لایِ پلکم به پایین سر خورد!

زبان روی لبِ خشکم کشیده و با صدایی گرفته نامش را به زبان آوردم:

 

– بابا!

 

انگار روحم را سلاخی می‌کردند!

یک سرماخوردگیِ ساده مرا طوری زمین زده بود که از درد بلند نمی‌شدم!

تنم در آتش می سوخت و پلک‌هایم میلِ عجیبی به بسته شدن داشتند و گوش‌هایم به دنبال یک جواب بودند!

 

انگشتم را به آرامی رویِ تخت تکان داده و لب می‌زنم:

 

– بابا…تو…از…از من…بدت میاد؟

 

ماتم زده نگاهم کرد.

در به درِ جوابِ سوالم بودم که به یک‌باره خودم را رویِ تخت بالا کشیده و یقه‌ی پیراهنش را میانِ مشتِ کوچکم چنگ می‌کنم:

 

– بابا…بابا…بگو…بگو که…که‌ ازم بدت نمیاد!

 

_♡_

 

 

دستِ دورِ شانه‌ام پیچانده و سرم را به تختِ سینه‌اش کوبید، تند تند و پشت سرِ هم رویِ موهایم را بوسید و لب زد:

 

– چرا بدم بیاد ازت؟ تو جونِ منی! زندگیِ منی! قدمِ خودت و اون بچه رو جفت چشمایِ من!

 

و بعد زیرِ لب فحشی ناسزا نثارِ غیاث کرد و من آنقدر خسته و بیجان بودم که حتی توان دفاع کردن هم نداشتم!

پلک روی هم کوبیده و لب زدم:

 

– تو رو خدا بابا…تو روخدا… تو دیگه دوستم داشته باش! تو رو خدا!

 

تنم در آتش می سوخت و نفسم بالا نمی‌آمد و طلبِ دوست داشته شدن می‌کردم!

بابا نچی کرد و به ارامی رویِ تخت درازم کشاند.

 

دستی به پیشانی‌ام کشیده و سپس سریدبه نشانه‌ی تاسف تکان داد و گفت:

 

– من نمی‌دونم اون پسره‌ی الدنگ چیکارت کرده که به این حال و روز افتادی!

 

با دست به ارامی صورتِ ملتهبم را باد زد.

انگار آبِ جوش روی تنم ریخته بودند که آنچنان تنم به تب افتاده بود!

 

دست رویِ شکمم گذاشته و نگاهِ بابا به همان سمت کشیده شد و به ارامی گفت:

 

– درد داری؟ دردت به سرم پرنسسِ بابا!

 

پارچه‌ی پیراهنم را میانِ مشتم مچاله کرده و کمی پیراهنم را بالا زدم.

فقط برای اینکه نسیمِ خنک کمی از التهابِ تنم کم کند.

 

آرام پلک‌هایم را روی هم گذاشته و دندان روی هم فشردم!

دستِ بابا که مشغولِ باد زدنم بود از حرکت ایستاد و بعد از چند ثانیه مکث، اینبار صدایِ پر از غضب و خشمش گوشم را نوازش کرد:

 

– چرا نمیگی اون حرومزاده روت دست بلند کرده؟

 

 

 

گیج سر بالا می گیرم، نگاهِ خیره و پر از غیضِ بابا به قسمتی از شکمِ لختم خیره شده بود.

ارام پچ می‌زنم:

 

– چ…چی؟

 

نگاهِ سرخش را به چشم‌هایم دوخت!

آتش از نگاهش شعله می‌کشید، از میانِ آرواره‌های لرزانش پر از خشم لب زد:

 

– گفتم روت دست بلند کرده؟

– کی؟

 

به یک‌باره صدایِ فریادش سکوتِ وحشتناکِ اتاق را در هم شکست:

 

– اون شوهرِ پوفیوزت!

 

شانه‌هایم بالا پرید و با وجودِ حالِ بدی که دامن گیرم شده بود، روی تخت نیم خیز شده و نگاهِ ترسیده‌ام را به دو گویِ سرخِ روبرویم دوختم:

 

– ن…نه…نه به..به خدا!

 

پایینِ پیراهنم را با خشونت بالا زد، نوکِ انگشتش را با فشار به قسمتی از شکمم کوبید و گفت:

 

– پس اینا چیه؟ این لامصبا چیه؟ چرا تن و بدنت اینقدر کبوده ؟

 

نگاهِ بهت زده‌ام را به آرامی پایین می‌کشم.

در تاریک و روشنِ اتاق ردِ کبودی هایی که نمی‌دانستم سر منشا آنها کجاست، روی تنم خودنمایی می کرد!

 

کفِ دستم را رویِ شکمم حرکت داده و آهسته لب می‌زنم:

 

– نمی‌دونم!

 

پر از غیض غرید:

 

– ولی من می‌دونم! تو می‌خوای انکار کنی، باشه انکار کن! حسابِ اون کثافتو میذارم کف دستش! پاشو بپوش بریم دکتر!

 

حرفش را زده و به سمتِ کمدِ لباس‌هایم راه افتاد و نگاهِ مبهوتِ من همچنان به ردِ کبودی خیره بود و در ذهنم دنبال دلیلِ قانع کننده‌ای برایشان بودم و زیاد طول نکشید که خواب به پشتِ پلک‌هایم هجمه وارد کرده و به تنِ سست شده‌ام پایینِ تخت افتاد!

 

 

 

 

4/5 - (25 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fateme
19 روز قبل

دلتون نمیخاد پارت بدین؟

Fateme
19 روز قبل

مگه قرار نبود امشب پارت بدین ؟مردم از بس چک کردم 😂

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x