رمان فستیوال پارت ۳۳

 

در حالی که لیوان جامی شکلی رو بیرون میاوردم پوزخند زدم

 

_ چون شما دائم تشنه هستین و باید یکی سیرآبتون کنه!

 

حس کردم طعنه ی حرفمو گرفت که بلافاصله دستش بالای لیوان حلقه شد، درحالی که دست من پایینش حلقه بود.

 

نگاهش ناباور بود

_منتظرم! پس چرا لیوان هنوز خالیه؟

 

شیرآب رو باز کردم

حلقه ی انگشتاش رو باز کرد

 

لیوان رو زیر آب گرفتم پر شد

 

با دستای لرزونم لیوان رو به طرفش بردم.

نگاهی بهش انداخت و دستشو جلو آورد.

 

نفس راحتی کشیدم. برخلاف تصورم ناگهانی دستشو زیرلیوان زد و چپه شد و آبش کف آشپزخونه ریخت .

 

_ من آبی که همه میخورن رو میریزم دور!

 

چونه ام از بغض میلرزید اما اجازه نمیدادم جلوی سام بشکنه! نباید اینقدر خودمو ضعیف نشون میدادم

 

منظورش رو واضح نمیفهمیدم و ندونستم چی بگم.

 

پوزخندی زد و غرید

_ من آب سردِ سرد میخوام میتونی برام بیاری؟

 

بازم داشت بهم میفهموند اونی که میخواد نیستم!

 

عقبگرد کردم و لیوان رو توی سینک گذاشتم.

 

شاید واقعا باید کنار میکشیدم. توی این بازی که رقیبای من مار خوش خط و خال بودن ، بازنده فقط من بودم!

 

_ از دست من فقط همین آب معمولی میتونین بنوشین… من نمیتونم آب سرد براتون بیارم.

 

ابرویی بالا انداخت

_ تو که جرات سیرآب کردن منو نداری پس دیگه سعی نکن منو تشنه کنی! البته که همینم ازت برنمیاد

 

زیرلب جوری که اون نشنوه زمزمه کردم

_ اتفاقا تلاشمو میکنم از سنگ که نیستی روزی میرسه منم موفق میشم!

 

_ گلبرگ!

 

با شنیدن صدای مامان دنیا دور سرم چرخید

 

_ دختر تو مگه خواب نداری؟

 

سام زودتر جواب داد

_ دخترتون اومده بود شوهر آیندشو تشنه کنه!

 

مامان که منظور سام رو نفهمیده بود لب زیرینش رو به دندون گرفت

_ آب بهتون داد؟ وایسا الان براتون میارم.

 

در یخچال رو باز کرد و بطری رو به طرفش گرفت.

سام که همچنان نگاهش به من بود بطری رو پس زد

 

_ ممنون دخترتون منو سیرآب کرد

 

***

 

_ من یه آرایشگاه دیگه نوبت دارم. کارت تموم شد سام میاد دنبالت.

 

کاور لباس عروس رو توی دستم فشردم

_ آخه من تنها توی آرایشگاه نمیدونم چی باید بگم بهشون.

 

ساحل بی حوصله جواب داد

_ چیزی نمیخواد بگی خودشون میدونن چیکار کنن.

 

قبل از اینکه بخوام چیز دیگه ای بگم در تاکسی رو بست و به راننده گفت حرکت کنه.

 

دلم گرفته بود حتی نمیدونستم کی کارم تموم میشه و چه جوری باید به سام خبر بدم.

 

سرمو چرخوندم و نوشته ی روی تابلو رو زیرلب زمزمه کردم

” زیبا سرای پرنسس ”

 

در شیشه ای رو کشیدم و باز کردم.

چند نفر روی صندلی نشسته بودن و هرکدوم مشغول به کاری.

 

آروم سلام کردم

 

یکیشون به طرفم اومد

_ بفرمایید خانوم نوبت دارین؟

 

کاور رو توی دستم جا به جا کردم

_ بله .

 

با نگاهی به لباس توی دستم، جلو اومد

 

_ خانوم پژمان؟!

 

کمی فکر کردم.. حتما ساحل با فامیل خودش نوبت گرفته!

 

سری تکون دادم

_ بله.

 

لباس رو از دستم گرفت و به اتاقی اشاره کرد

 

_ برو داخل پرو لباستو دربیار تا بیام کمکت بپوشی.

 

وقتی دید حرکت نمیکنم خودش جلوتر رفت

 

_ دنبالم بیا عزیزم.

 

مانتومو درآوردم و آویزان کردم. تاپمم درآوردم. بالاتنه ام فقط با یه نیم تنه پوشیده بود و شلوارمم پام بود.

 

_ عزیزم اونا رو هم زود دربیار.

 

_ مگه اینا هم باید دربیارم؟

 

_ آره دیگه لباست خوش فرمه خودش جک دار عمل میکنه نیاز به سوتین نداره. شلوار هم که خنده دار میشه زیر لباس عروس بپوشی.

 

_ آخه!

 

با خجالت لباسمو درآوردم و دستامو ضربدر روی سینه ام گذاشتم.

 

کمک کرد لباس رو بپوشم. جلوی آینه ی قدی ایستادم و چندبار پلک زدم تا باورم بشه من چنین لباسی پوشیدم.

 

رسما انگار هیچی تنم نبود! کلا شونه ها و کمرش برهنه بود و از پایین کمر پف و دنباله داشت.

بالاتنه کاملا پیدا بود.

سینه های کوچیک منو چنان به هم فشرده بود که قشنگ خط وسط پیدا کرده بود.

 

به خودم لعنت فرستادم که چرا حاضر شدم چنین لباسی بپوشم.

 

 

_ عزیزم زود بیا که باید کار رو شروع کنیم

 

دنباله ی لباس رو با دستام جمع کردم و بیرون رفتم

روی صندلی نشستم

_ میخوای موهاتو رنگ کنی یا طبیعی باشه؟

 

سریع گفتم

_ نه نمیخوام رنگ کنم

 

_ اوکی عزیزم پس اول اصلاح و ابرو انجام میدم برات

 

انگشتش رو روی ابروهام کشید

_ ابروهات نچراله یا لیفت کردی؟

 

منظورش رو متوجه نشدم، فقط سری تکون دادم

_ من بهش دست نزدم

 

لبخندی زد

_ نیازی هم نداره بهش دست بزنی فقط یه کوچولو برات تمیزش میکنم

 

با هربندی که توی صورتم میانداخت، من با دنیای دخترانگی خداحافظی میکردم!

 

به حدی درد توی اجزای صورتم پیچیده بود که به همین بهانه، عقده های این مدت رو باز کردم و تا میتونستم اشک ریختم.

 

زن انگشتی روی صورتم کشید و متعجب پرسید

_ این کبودیا روی صورتت همیشه بوده یا دلیل خاصی داره؟ آخه عروس که نباید چنین بلایی سر صورتش بیاد.

 

لبخند تلخی زدم نمیدونست که تازه کمرنگ شده اگه اولش دیده بود چی میگفت!

 

_ مادرزادیه… کبودی روی پیشونیم نوشته شده!

 

ناگهانی در باز شد و نگاه هرکس که توی آرایشگاه بود به طرف در کشیده شد

 

با دیدن نیکی که هراسون و نفس زنان اومد داخل سرمو از روی پشتی صندلی بلند کردم.

 

با دیدن قیافه ی نگرانش، دستمو روی قلبم فشردم

 

_ تو اینجایی گلبرگ؟

 

از صندلی پایین رفتم و درحالی که به سختی لباسمو جمع میکردم به طرفش رفتم

 

_ چی شده نیکی؟ چرا اومدی اینجا؟

 

صداشو پایین آورد

_ به سختی تونستم بفهمم کجایی. از ده نفر پرسیدم توی اون خونه یکی جواب درست به آدم نمیده خدا به دادت برسه با یه مشت روح میخوای زندگی کنی.

 

_ بگو ببینم چی شده تا سکته نکردم!

 

نفس عمیقی کشید

_ نوید زده به سرش.

 

نگران پرسیدم

_ چرا دست بردار نیست؟ مگه قرار نشد باهاش حرف بزنی؟

 

دستمو کشید

_بشین تا کارت تموم بشه برات تعریف میکنم.

 

دوباره روی صندلی نشستم و آرایشگر مشغول آرایش دادن صورتم شد.

 

همچنان منتظر بودم نیکی حرف بزنه

 

_ بگو دیگه نیکی. نوید چیکار کرده؟ ترسم از اینه که با سام دربیفته.

 

دستام از استرس میلرزید

_ بخدا سام کله خرابه میترسم بزنه نوید رو ناکار کنه.

 

_ دیشب از خونه زد بیرون. بابام رفت دنبالش ولی نتونست قانعش کنه الآنم هیچکدوممون ازش خبر نداریم.

 

پوست لبمو با دندون کندم

_ نکنه خدایی نکرده بلایی سر خودش آورده باشه

 

_ نه بابا فقط لحظه ی آخر که داشت میرفت گفت که این ازدواج رو به هر قیمتی خراب میکنه!

 

همین حرفش برای خراب شدن حالم کافی بود

_ ای خدا چرا من یه روز خوش ندارم.‌ یکی نیست به نوید بگه آخه من کم دردسر دارم تو دیگه چرا!

 

نیکی هم حالش بهتر از من نبود

_ مامانم از دیشب تا حالا روی پاش بند نشده همش نگرانه نوید کار احمقانه ای کنه.

 

سعی کردم خوش بین باشم

سری تکون دادم

_ نه نوید همیشه عاقل بود . اون با طاها رفیق بود. میدونی که طاها زیاد به چیزی مقید نبود اما همین نوید بود که اونو جمع میکرد.

 

_ منم امیدوارم با خودش کنار بیاد.

 

_ عزیزم آرایش صورتت تموم شد اما فعلا آینه بهت نمیدیم تا کار تموم بشه.

 

به قدری استرس داشتم که دیدن تغییراتم برام جالب نباشه.

نیکی نگاهی به صورتم انداخت

 

_ دیوونه خیلی تغییر کردی صدبار بهت گفتم بیا بریم دستی به صورتت بکش نمیومدی.

 

آهی کشیدم

_ چه فایده داره؟ تو که میدونی اوضاع من از چه قراره.

 

نیکی پشت چشمی نازک کرد

_ خیلی هم دلش بخواد. دختر آفتاب مهتاب ندیدمون رو داریم دودستی تقدیمش میکنیم.

 

_ من دیگه هیچی نمیخوام فقط امروز به خیر بگذره و عقد کنیم.

 

آرایشگر سشوار رو برداشت و مشغول ور رفتن با موهای بلندم شد.

 

نیکی با احتیاط پرسید

_ یعنی تو واقعا با این ازدواج کنار اومدی؟

 

_ کنار نیام چیکار کنم؟ مگه خودت ندیدی اون روز بابا چی بهم گفت؟

 

سری با افسوس تکون داد

_ فقط میتونیم به آینده امیدوار باشیم کار دیگه ای ازمون برنمیاد

3.6/5 - (24 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x