رمان فستیوال پارت ۳۴

 

 

” سام ”

 

برای بار سوم شماره ساحل رو گرفتم و بازم بعد از کلی بوق خوردن و جواب ندادن قطع شد.

 

مشتم رو روی فرمون ماشین کوبیدم پیاده شدم و برگشتم داخل.

مامان داشت خنچه ی عقد رو مرتب میکرد

 

_ ساحل نگفت دختره رو کجا برده آرایشگاه؟!

 

مامان با شنیدن صدای شاکی و عصبیم تمام حواسش رو به من داد

_ مگه بهت نگفت؟

 

بی حوصله غر زدم

_ نه اون زبون لامصبشو نچرخوند قبل از اینکه بره بگه‌ حالا هم هرچی زنگ میزنم جواب نمیده!

 

مامان دستشو به کمرش زد و متفکر جواب داد

_ ساحل که همیشه فقط یه آرایشگاه میره بذار آدرسش رو بهت بدم.

 

بی حوصله غریدم

_ میرم تو ماشین. بفرست رو گوشیم.

 

_ باشه فقط زودتر گلبرگ رو بیار مهمونا هم کم کم پیداشون میشه.

 

_ حتما کل اقوام رو دعوت کردین! مگه نگفتم جایی که اقدام باشه جای من نیست؟!

 

_ بسه سام. اینجا دیگه باید به رسم و رسوم احترام بذاری. فردا پس فردا همین اقوام گلبرگ رو توی خونه میبینن هزارتا حرف درمیارن بذار بدونن عقدش کردی.

 

نموندم تا حرفای تکراری رو بشنوم.

 

طولی نکشید که پیام مامان رو دریافت کردم.

 

جلوی در آرایشگاه منتظر موندم تا ساحل رو صدا بزنن.

 

ساحل زود اومد جلوی در و متعجب پرسید

_ سام تو چرا اومدی اینجا؟

 

با اخمای درهم شده توپیدم

_ پس کجا میخواستی برم؟ برو گلبرگ رو صدا بزن بیاد

 

_ مگه خودش بهت خبر نداد؟ براش یه آرایشگاه دیگه نوبت گرفتم .

 

از ماشین پیاده شدم و به طرفش رفتم

دستشو محکم فشار دادم و عصبی نعره زدم

_ تو غلط کردی تنهایی فرستادیش یه جای دیگه!

 

رنجیده پشت چشمی نازک کرد

_ وا به من چه دستمو کندی! اون دختره هم برمیداشتم میاوردم آرایشگاه خودم؟

 

 

_ حالا انگار این آرایشگاه تو رو چه میمونی میخواد درسته کنه!

 

بازوش رو محکمتر فشردم

_ اما بدون اون دختره که میگی چهره ی بدون آرایشش از صدتا آرایش کرده تو بهتره.

 

دلخور و متعرض تر از قبل گر گرفت

_ داداش!

 

عصبی تر از قبل صدامو بالا بردم

_ یالا آدرس اون خراب شده رو بده!

 

به سختی بازوشو از دستم بیرون کشید و با صورت درهم جواب داد

_ آدرس آرایشگاه گلبرگ؟

 

_ نه پس آدرس قبرستون!

 

_ میفرستم برات

 

بی حرف سوار ماشین شدم و به همون آدرسی که فرستاده بود رفتم.

کلافه از این موش و گربه بازیا پشت در آرایشگاه منتظر خبر شدم

 

کمی بعد نیکی بیرون اومد و سلام کرد

 

بدون جواب سلامش غریدم

_ گلبرگ رو صدا کن بیاد.

 

_ یه کم دیگه کار داره. نیم ساعتی طول میکشه تا تموم شه

 

شاکی از ماشین پیاده شدم

_ نیم ساعت؟؟؟ ولمون کن بابا انگار میخواد چیکار کنه اصلا آرایش نمیخواد فقط بگو بیاد من عجله دارم.

 

_ چقدر عجولی! نمیتونی صبر کنی اصلا برو خودم میارمش خونه.

 

چند قدم جلو رفتم. چهره ی هاج و واجش رو رو از نظر گذروندم و کنارش زدم

 

_ برو کنار خودم میرم داخل میارمش!

 

سریع خودش رو جلو کشید

_ این چه کاریه؟ مگه گلبرگ تنها اونجاست؟

 

_ وقتی بخواد چوب لا چرخم گذاشته بشه، از در دیگه وارد میشم.

 

سریع به نشونه تسلیم دستش رو بالا گرفت

_ باشه… صبر کن… پنج دقیقه که دیگه اجازه میدی تا وسایلش رو جمع کنم؟

 

کنار در ایستادم و تهدید آمیز تأکید کردم

_ بیشتر از پنج دقیقه نشه!

 

نفسشو آسوده بیرون داد و رفت داخل.

 

به دیوار تکیه دادم و برای چند لحظه پلکامو روی هم گذاشتم.

 

_ بیا اینم عروست!

 

پشتمو از دیوار جدا کردم. تیر نگاهم مستقیم جلو رفت و به دختری که توی لباس عروس چهره اش از همیشه معصوم تر بود رسید!

 

کم کم نگاهم از صورتش جدا شد و به لباس و اندامش رسید.

 

وقتی نگاه خیره ام رو دید برق امید توی چشماش افتاد

 

_ به نظرتون خوب شدم؟

 

با دیدن خط سینه و لباس افتضاح و بازش، خون توی رگام منجمد شد و دوباره فریادم بلند شد

_ این لباس بی صاحاب شنل نداشت که اینجوری لخت اومدی بیرون؟!

 

نگاهش رنگ تعجب گرفت و با دستای لرزونش شنل رو از نیکی گرفت.

 

با تشر ادامه دادم

_ این چه کوفتیه پوشیدی؟ توی اون خراب شده لباس قحط بود؟ یا شایدم میخوای با من یکی به دو کنی و اون روی سگ منو بالا بیاری!

 

 

شنل رو از دستش کشیدم و روی سرش انداختم

نیکی وقتی دید اوضاع خرابه سعی کرد راه فرار پیدا کنه

 

_ در ماشین بازه من سوار بشم تا شما بیاین؟

 

بدون اینکه مسیر نگاهم رو تغییر بدم سوئیچ رو توی دستم فشردم و درماشین با صدای همیشگی باز شد

نیکی بدون معطلی سوار شد

 

بی توجه، رو به گلبرگ ادامه دادم

_یا شایدم میخوای از کسی دلبری کنی!

 

تند تند سرشو تکون داد

_ بخدا چنین منظوری نداشتم فکر کردم شما…

 

ساکت شد و حرفش رو ادامه نداد

 

حدس میزدم این آتیشا از گور ساحل بلند میشد چون اون قرار شده بود لباس انتخاب کنه. میدونستم چطور ادبش کنم!

 

سرمو به گوشش نزدیک کردم. لباسش به وضوح ظرافت بیش از حدش رو به نمایش گذاشته بود و این منو عصبی تر میکرد

 

انگشتم رو تهدید وار جلوی صورتش تکون دادم

_ نبینم این شنل کوفتی رو از سرت برداری! تا وقتی مراسم تموم میشه دست از پا خطا کنی تیکه بزرگت گوشته!

 

پوست سفیدش زیادی تو چشم بود!

نگاهمو ازش گرفتم و بلند تر غریدم

_ فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم؟!

 

سرش رو تکون داد و با دستای لرزونش دوطرف شنل رو به هم نزدیک کرد و کاملا پوشیده شد جوری که فقط گردی صورتش پیدا بود.

 

دنباله لباسش رو جمع کرد و توی ماشین نشست.

 

به سرعت رانندگی میکردم و تماس های پی در پی مامان هم بدتر منو کلافه میکرد.

 

نیکی که انگار فقط منتظر بود برسیم، جلوی در حیاط سریع پیاده شد و داخل رفت

 

قبل از اینکه ماشین رو ببرم داخل، بابا مانع شد

_ صبر کن پسرم باید جلوی ماشین قربونی کنیم.

 

کلافه دستمو از شیشه بیرون بردم و تو هوا تکون دادم

 

_ ولم کن بابا خودم یه قطره خون بریزه روی ماشینم، یکی رو قربونیش میکنم!

 

بابا که میدونست مخالفت با من بیفایدست کوتاه اومد

_ باشه پس برو داخل پشت سرت سر میبریم.

 

همین حرفش کافی بود تا پامو روی گاز فشار بدم و ماشین با سرعت پرواز کنه.

 

پیاده شدم و نگاهمو به اطراف و مهمونایی که جلومون بلند شده بودن انداختم.

 

صدای مامانم زیر گوشم پیچید

_ در رو برای عروست باز کن پسرم و بیارش توی جایگاه.

 

ماشین رو دور زدم و درو براش باز کردم تردید داشت که دستشو جلو بیاره یا نه.

 

دستمو جلو بردم

_ بده من دستتو!

 

دستشو توی دستم گذاشت و برای اولین بار پوستشو زیر انگشتام لمس کردم.

 

صدای کل و همهمه ی شادی زنها بیش از حد روی اعصابم بود.

 

چشمامو بین جمعیت چرخوندم تا شاید مازیار رو ببینم که با فهمیدن خبر ازدواج من، برگشته باشه و همینجا جلوی ماشینم قربونیش کنم ولی از شانس خوبش نیومده بود!

 

کنار صندلی دستشو ول کردم.

با هردو دست چنان شنلش رو چسبید که مطمئن شدم قصد نداره یه بار دیگه با من هم کلام بشه!

 

عاقد سرجاش نشست. بابا و داریوش نزدیک اومدن و شناسنامه ها رو دستش دادن.

 

عاقد بسم الله گفت و شروع کرد

هنوز یک خط نخونده بود که با صدایی همه جمع ساکت شد

_ این عقد به سرانجام نمیرسه!

 

با دستای مشت شده از جام بلند شدم.

پس اینقدر دل و جرأت داشت که تا اینجا بیاد!

سرمو اطرافم چرخوندم تا ببینمش.

 

عصبی غریدم

_ بیا جلو تا خونت رو حلال کنم!

 

لرزش دستای گلبرگ هرلحظه بیشتر میشد

راه کوچیکی بین جمعیت باز شد و نوید بیرون اومد.

 

ابرویی بالا انداختم. پس هوس کرده بود کوره ی وجودمو آتیش بزنه!

 

هرچی دق و دلی از مازیار داشتم رو میتونستم همینجا باهم سر نوید که قصد بازی با آبروی من رو کرده بود خالی کنم!

 

_ قربونی با پای خودش اومد!

 

پچ پچ ها بالا گرفت

بابا هراسون نزدیک اومد

 

_ صلوات بفرستین این حرفا چیه وسط مراسم؟

 

رو به نوید ادامه داد

_ پسرم اگه مشکلی با سام داری من جوابگو هستم چند لحظه با من تشریف بیار.

 

نوید شونه اش رو از زیر دستای بابام بیرون کشید

 

_ فقط اومدم جونتون رو نجات بدم. چون زیر این سفره ی عقد یه بمب کار گذاشته شده که هرلحظه امکان انفجارش هست.

 

پوزخندی زدم و بهش نزدیک شدم

کف دستمو وسط سینه اش کوبیدم که سکندری خورد اما محکم خودشو نگه داشت تا نیفته.

 

پرروتر از قبل جلو اومد و درست کنار سفره ی عقد ایستاد.

 

وقتی نگاه خیره اش رو روی گلبرگ دیدم جری تر شدم و یقه اش رو گرفتم

 

_ گورتو گم کن تا همون بمب رو نکردم تو مغزت!

 

ایندفعه داریوش بهش نزدیک شد

_ میخوای با آبروی من بازی کنی نوید؟ من جنازه ی گلبرگ هم روی دوشت نمیذارم!

 

بابا دوباره شونه اش رو گرفت

 

_ از خر شیطون بیا پایین پسر. نمیدونم کی هستی و چه خصومتی با پسر من داری ولی دنبال شر نباش. بمب کجا بود؟

 

پوزخندی زد و با کینه به من نگاه کرد

_ بمب زیر این سفرست. الان نشونتون میدم.

 

اینو گفت و بدون معطلی گوشه ی سفره رو توی چنگ فشرد و در کسری از ثانیه، محکم بلند کرد و تمام محتویاتش روی زمین پخش شد.

 

صدای شکستن آینه به همراه باقی ظرف و ظروف توی فضا پیچید…

 

نچ نچی کرد و با حالت مسخره ای ادامه داد

 

_ مثل اینکه آدرس اشتباه بهم دادن و بمب اینجا نبود!

4.6/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x