رمان فستیوال پارت ۴۰

 

میلاد با دیدنم دفتری که دستش بود رو زمین گذاشت و نزدیک اومد

 

_ سلام آقا تبریک میگم عروسی خوب خوب پیش رفت؟!

 

نیم نگاهی بهش انداختم

_ جز فضولی کارای دیگه ای هم اینجا هست که انجام بدی!

 

جاخورده خودشو جمع و جور کرد

 

_ شرمنده آقا فقط خواستم تبریک گفته باشم فکر نمیکردم به این زودی برگردین سرکار آخه دیشب عروسیتون بوده.

 

_ هنوز که سرت تو زندگی منه!

 

کتم رو از دستم گرفت

_ شرمنده آقا.

 

_ راست میگه دیگه کیو دیدی روز بعد از عروسیش بره سرکار؟!

 

با شنیدن صدای کاوه سرمو برگردوندم

 

ابرویی بالا انداختم

_ من انجام میدم اون کاری که بقیه جرأت انجامش رو ندارن‌!

 

لبخند همیشگیش رو به لب داشت اما اینبار کمرنگ بود

 

به مبل راحتی اشاره کردم تا بشینه

_ میلاد دوتا چای بیار

 

_ حتما آقا.

 

_ شنیدم دیشب داداش نیکی جنجال به پا کرده.

 

پشتمو به مبل رسوندم

_ چه کلاغ های فرزی بودن که به این سرعت خبرا رو پخش کردن. پس باید بقیه ی اخبار رو هم میرسوندن.

 

دستی به صورتش کشید

_ نیکی بهم گفت. اینم گفت که تو مصمم دختره رو عقد کردی.

 

_ مگه قرار بوده عقدش نکنم؟ اون پسره هم مال این حرفا نبود اومد بمب گذاری کنه، خودش منفجر شد.

 

توی صورتش دقیق شدم

_ تو چی؟ اون دختره نیکی رو میخوایش؟ یا فقط دوستی باهاش؟

 

میلاد فنجون های چای رو روی میز گذاشت.

کاوه یکی از فنجون ها رو به طرف خودش کشید و صبر کرد تا خنک بشه.

اما من طبق عادتم داغ سرکشیدم.

 

ایندفعه داغیش متفاوت بود جوری که تمام مری تا معدمو آتیش زد تا پایین رفت!

 

_ خواستنی که نه در حد ازدواج! فقط واسه خوشی.

 

فوری بحث رو عوض کرد

_ راستی کارای فستیوال ردیفه؟ کی میری اونور؟

 

_ ماه قبل بچه ها ردیف کردن که کنسل شد این ماه حتما میرم

 

***

 

” گلبرگ ”

 

آروم از کنار آشپزخونه رد شدم تا منیرخانوم و بی بی متوجه من نشن و دوباره با سوالا و حرفاشون منو گیر نندازن.

 

در اتاق رو به آرومی باز کردم و داخل رفتم.

لب تخت نشستم و به اتفاقاتی که شب قبل افتاده بود فکر کردم.

با دیدن دوتا شناسنامه روی میز، با کنجکاوی دستمو دراز کردم و برداشتم اولیش مال من بود که کنار گذاشتم و دومی رو باز کردم.

 

عکس و اسمش توجهم رو جلب کرد

” سامیار پژمان ”

 

از لحظه ای که فهمیده بودم اسم واقعیش سامیاره ناخواسته حتی توی ذهنمم جا گرفت و نتونستم دیگه مخففش رو بگم.

 

آوای این اسم به دلم نشسته بود.

شناسنامه رو ورق زدم و به مشخصات همسر رسیدم که خالی بود.

 

گفته بود حاضر نیست عقد شناسنامه ای بکنه و حالا این شناسنامه های خالی این حقیقت رو بیان میکرد!

 

انگشتمو به آرومی جایی که میتونست اسم من باشه و نبود، کشیدم.

 

به طرف کمدی رفتم که متعلق به سامیار بود و نمیدونستم داخلش چیه .

 

در کمد که باز شد چشمای منم گرد شد.

یه طبقه از کمد کامل ماکت ماشین بود! ماشین های ریز و درشتی که کنار هم چیده شده بود .

بعضی اسباب بازی و بعضی هم انگار واقعی فقط کوچیک شده بود.

 

_ سام از بچگی عاشق ماشین بود!

 

صدای منیر خانوم باعث شد هول بشم و سریع در کمد رو ببندم.

 

با مهربونی جلو اومد

_ ببخشید فقط میخواستم شناسنامه ها رو بذارم داخل کمد تا گم نشه

 

دستمو گرفت و به تخت اشاره کرد

_ بیا اینجا بشین عزیزم اینقدر نمیخواد نگران باشی.

 

هردو لب تخت نشستیم.

 

_ بچم یه کم اخلاقش تنده ولی دلش پاکه و هیچوقت برای کسی بد نخواسته.

 

آهی کشیدم

_ من واقعا نمیخوام کاری کنم که ناراحت بشن.

 

_ اینجا دیگه اتاق تو هم هست هرقسمتش دوست داشتی میتونی وسایل بذاری.

 

نگاهم به در نیمه باز کمد بود و ماشین هایی که هنوزم برام جای سوال داشت

 

انگار منیرخانوم هم متوجه شد

_ از بچگی هیچ اسباب بازی به جز ماشین قبول نمیکرد اینایی که میبینی توی کمدشه همشو من براش نگه داشتم .

 

 

سوالی که به ذهنم اومد رو به زبون آوردم

_ شما خبر دارین که قراره بره مسافرت؟

 

قبل از اینکه جوابمو بده صدای ساحل از آشپزخونه بلند شد

_ مامان قورمه سبزی ته گرفت

 

منیرخانوم دستشو محکم روی پاش کوبید

_ خدا مرگم بده بابای سام روی غذا حساسه و منم یه مدته از دستم درمیره

 

سوال منو بی جواب گذاشت و بیرون رفت

حوصلم سررفته بود و طبق گفته ی سامیار چنین مواقعی باید دست به دامن ساحل میشدم

در اتاقش باز بود اما بازم تقه ای به در زدم بدون اینکه نگاهم کنه جواب داد

_ بیا داخل پشت سرت درو ببند

 

همون کاری که گفت رو انجام دادم و

کنارش نشستم

 

_ چی شده؟مشکلی برات پیش اومده؟

 

_ نه فقط داداشت گفت اگه حوصلم سر رفت بیام با تو حرف بزنم

 

زیرلب گفت

_ باز سام از من مایه گذاشت

 

با اینکه شنیدم اما به روی خودم نیاوردم

_ چیزی گفتی؟

 

_ نه میگم خب دوست داری در مورد چی برات بگم؟

 

_ از اخلاق داداشت.اینکه چی دوست داره و کلا میخوام بیشتر در موردش بدونم

 

نگاه بی حوصله ای بهم انداخت

_ سام هم یه آدم مثل بقیه!شاهزاده ی سوار بر اسب که نیست

 

_ مثل اینکه بد موقع مزاحمت شدم حوصله نداری

 

خواستم بلند شم که دستمو گرفت

_ بشین حالا قهر نکن من دیر با آدما جور میشم واسه همینه

 

صدای آهنگی که از گوشیش پخش میشد رو کم کرد

_ خب سام کلا اخلاقش خاصه و معمولا در مورد خودش چیزی بهت نمیگه اون دیگه دست خودته که کشفش کنی

 

سری تکون دادم

_ ولی دیشب به خاطر اون لباسی که گفتی سلیقشه کلی سرزنشم کرد

 

_ خب دارم بهت میگم که حتی اگه سلیقشم بدونی و اونجوری که میخواد رفتار کنی بازم به روی خودش نمیاره و ممکنه دعوات هم کنه اما تو دلش ازت راضیه

 

متعجب به حرفاش گوش میدادم چقدر اخلاق سامیار عجیب بود،برخلاف چیزی که ساحل میگفت اونطور که من شناخته بودم به نظر نمی‌رسید چیزی رو توی دلش نگه داره

 

با یادآوری موضوعی گفتم

_ داداشت گفت امشب نمیاد خونه

 

سری تکون داد

_ طبیعیه!سام اکثر شبا خونه نیست.درهفته شاید دو یا سه روزش اینجا باشه

 

متعجب پرسیدم

_ کجا میره پس؟

 

_ این که دیگه پرسیدن نداره خونه ی خودش!

 

آب دهنمو به سختی قورت دادم و با لکنت پرسیدم

_ خونه ی خودش؟

 

هر چیز جدیدی که در موردش میفهمیدم بیشتر منو میترسوند.انگار واقعا هیچی در موردش نمیدونستم

ابرویی بالا انداخت

_ آره دیگه مگه نمیدونستی؟

 

سامیار خونه داشت و حاضر نشده بود زندگیشو با من اونجا شروع کنه!

هرلحظه بیشتر پی می‌بردم که منو در حد خودش نمیبینه.یعنی قرار بود اکثر شبا من تنها بمونم؟

 

آب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم

_ کسی دیگه هم اونجا زندگی میکنه؟

 

_ نه بابا تنهاست! منم تا حالا نرفتم اونجا ولی به نظرم تو یه سر برو چون رابطتون خرابه بری اونجا و باهم تنها بشین شاید یه فرجی بشه!

 

حرفاش منو به فکر واداشت … شاید هم حق با ساحل بود

_ یعنی امشب که قراره اونجا باشه اگه منم برم ناراحت نمیشه؟

 

کمی فکر کرد

_ نه بابا چه ناراحتی… اتفاقا خوشحالم میشه که تو اینقدر پیگیرش بودی تا تنها نمونه!

 

کور سوی امیدی توی قلبم روشن شد.

 

_ خب من چه جوری میتونم برم اونجا؟

 

_ فعلا که وقت ناهاره و سام هم سرکار. بذار تا عصر فکرامو میکنم شاید خودم بردمت اونجا میدونی که خودمم دلم میخواد سام سروسامون بگیره و از تنهایی دربیاد کی بهتر از تو برای داداش من پیدا میشه؟!

 

با قدردانی نگاهش کردم

_ مرسی که کمکم میکنی حالا میفهمم چرا داداشت بهم گفت بیام با تو حرف بزنم.

 

همون جور که به طرف در میرفت جواب داد

_ امیدوارم حرفام کارساز باشه.

 

بی بی هنوز همونجا بود و کسی به فکر برگردوندنش به خونه نبود انگار خودشم بهش بدنمیگذشت.

 

به بابای سامیار که تازه اومده بود سلام کردم اونم با خوش رویی جواب داد.

 

_ واقعا که خیلی بی عرضه ای.

 

شنیدن ناگهانی صدای بی بی زیر گوشم منو از جا پروند

_ مگه چیکار کردم؟

 

_ نتونستی شوهرتو جذب خودت کنی! فردا پس فردا که داداشش برگشت راحت تو رو میندازه جلوش.

 

حرفش حقیقت داشت و من تلخیشو با قاشق غذا پایین فرستادم.

 

ساحل که زود غذاشو خورده بود بهم اشاره کرد برم داخل اتاقش.

حرفای بی بی و افکار خودم باعث شد نتونم غذامو کامل بخورم و دنبال ساحل برم.

 

_ خب دختر تو مطمئنی میخوای بری خونه ی سام؟

 

تردید رو کنار گذاشتم

_ آره میخوام امشب من اونجا پیشش باشم.

 

سری تکون داد.

_ راستش من اونجا نرفتم ولی شاید مامان و بابا آدرس خونه ی سام رو بدونن. از اونجایی که نمیخوای بقیه چیزی بفهمن پس بذار من جور دیگه ای آدرس خونه رو برات پیدا کنم

 

_ خودت منو میبری؟

 

_ من که امتحان دارم نمیتونم ببرمت. تنها بری بهتره اینجوری به سام هم ثابت میشه که با بچه طرف نیست!

 

این حرفش منو توی تصمیمم مصمم کرد.

_ برات آژانس میگیرم ببرتت. فعلا برو اتاقت آماده شو تا خبرت کنم ولی کسی نباید بفهمه که من بهت آدرس دادم .

 

دستشو توی دستم گرفتم

_ خیالت راحت باشه. من خودم تصمیم گرفتم و تو هیچی بهم نگفتی.

4.5/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x