رمان فستیوال پارت ۵۶

 

 

جلوتر حرکت کرد

_ شایدم هم اصلا مردونگی نداری و خودتو پشت اخلاق تند و صدای بلندت قایم کردی!

 

ابروهام از تعجب بالا پرید

مثل اینکه دختر بچه ی خجالتی زبون باز کرده بود!

 

هر از چند وقت یکبار کاسه ی صبرش لبریز میشد و یه تیکه ای میپروند!

 

با یک قدم خودمو بهش رسوندم و چونه اش رو بین دستام گرفتم و غریدم

 

_ صبر کن ببینم چی گفتی بچه؟

 

نفسامو از روی صورتش رد کردم و به گوشش رسوندم

 

_ اوندفعه گفتی بزرگی ندارم و حالا هم میگی مردونگی ندارم؟!

 

درد چنان بهش فشار میاورد که فقط دلش پر بود انگار

 

_ آره سامیار درست شنیدی!

 

نیشخندی زدم و چونه اش رو محکم بین انگشتام فشردم

_نه! مثل اینکه من غلط کردم دارم مراعاتت میکنم…

 

این دختر از من چی میخواست؟! اگه بهش نزدیک میشدم که از ترس چنان به خودش میلرزید که دلم به حالش میسوخت! اگه ازش دوری میکردم هم اینجوری طعنه میزد!

 

چونه اش رو محکم به طرفی پرت کردم

_ بهتره دست از رویاپردازی برداری. فکر کردی من واقعا شوهرتم و میخوای با این حرفا منو تحریک کنی؟

 

پوزخندی زدم و اندام ظریفش رو از نظر گذروندم .

 

_ صدبار گفتم سام با دختربچه ها کاری نداره!

 

به سختی نگاهمو ازش گرفتم تا ثابت کنم به چشمم نمیاد …

 

دیوید رو از دور دیدم که داشت جمعیت رو کنار میزد و به طرفم میومد

 

نزدیک که رسید با خوشحالی احوال پرسی کرد

 

با دیدن گلبرگ متعجب پرسید

_ فکر میکردم تنها میای.

 

عادت نداشتم از کارای شخصیم برای کسی توضیح بدم و فقط خلاصه گفتم

_ همسرمه تازه ازدواج کردم

 

با اشتیاق سری تکون داد و حین احوال پرسی دستشو به طرف گلبرگ دراز کرد تا باهاش دست بده

 

با ابروهای گره کرده منتظر عکس العمل گلبرگ بودم!

 

اگه باهاش دست میداد قطعا دستشو میشکستم!

 

***

 

” گلبرگ ”

 

هاج و واج به دستای مرد خارجی که به طرفم دراز شده بود نگاه کردم.

 

نیم نگاهی به سامیار انداختم. چهره ی میرغضبش رو که دیدم حساب کار اومد دستم.

 

خودم رو عقب کشیدم و رو به مرد که فهمیده بودم کم و بیش فارسی بلده، برای اینکه نخوام باهاش دست بدم کلمه کلمه توضیح دادم

 

_ من سرما خوردم شرمنده

 

سری تکون داد و با خوش رویی بهم خوشامد گفت و خودش رو معرفی کرد

 

_ من دیوید هستم. دوست و مربی آقای سام برای شرکت در فستیوال سرعت

 

درد کمرم امونم رو بریده بود

با لبخندی ظاهری به سختی سرمو تکون دادم.

 

دست سامیار که روی کمرم نشست پلکام رو روی هم گذاشتم

_ بریم تو ماشین بیشتر از این سرپا نمون

 

از اینکه این مرد تندخو بالاخره یکجا شرایطم رو درک کرد ازش ممنون بودم!

 

کم کم داشت حالت تهوع هم میومد سراغم.

چشمام رو بستم و نفهمیدم چه زمانی ماشین متوقف شد

 

سام اعتراض کرد

_ من میرم هتل دیگه مزاحم تو نمیشم!

 

دیوید کلمه کلمه جواب داد

_ تو که اهل تعارف نبودی سام.

 

_ خانومم حالش خوب نیست برم راحت ترم

 

ناخودآگاه سریع چشمام رو باز کردم

شنیدن واژه ی ” خانومم ” از زبان سامیار حس خوبی بهم داد با اینکه میدونستم همه چی ظاهریه

 

اصرار دیوید بیشتر شد

_ من میرم این چند روز رو خونه ی پدرم میمونم تا شما راحت باشین، لطفا رد نکن

 

بالاخره سامیار کوتاه اومد و پیاده شد. دنیا جلوی چشمم سیاهی میرفت

در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم .

اما هنوز دو قدم هم برنداشته بودم که زانوهامم سست شد و به سختی نالیدم

 

_ سامیار الآن میوفتم!

 

یه دستش رو زیر کمرم انداخت و با دست دیگه از روی زمین بلندم کرد

نای اعتراض نذاشتم ترجیح دادم چشمامو ببندم.

 

سرمو به سینه اش چسبوندم

 

_ کدوم اتاق برم دیوید؟

 

دیوید دری رو باز کرد

_ این اتاق رو برات آماده کردم که الآن باید با خانومت شریک بشی. شما برید داخل منم براتون نوشیدنی‌ میارم

 

سامیار بی حرف منو روی تخت خوابوند

خوب میدونستم از اینکه دست و پا گیرش شده بودم، چقدر عصبانی بود

 

جرأت نداشتم چشمامو باز کنم

 

_ این قرص رو بنداز بالا

 

از لای پلکام اخماشو دیدم

_ قرص نمیخوام بخوابم بهتر میشم

 

برخلاف انتظارم دستش رو پس کشید و قرص رو توی سطل آشغال انداخت

 

ناز کشیدن به درک اما انتظار بیخودی داشتم که بمونه و حداقل یه بار دیگه ازم بخواد قرص رو بخورم!

 

آهی کشیدم تا همینجاشم زیادی برام مایه گذاشته بود آدمی که برای هیچکس تره هم خورد نمی‌کرد

 

به سختی نیم خیز شدم و روی تخت نشستم

پیراهنش رو درآورده و پایین تخت انداخته بود نگاهم به سینه ی برهنه اش افتاد

 

آب دهنمو به سختی قورت دادم

_ اون قرص رو بده من سامیار

 

_ توی سطل آشغاله بردار!

 

کف دستمو روی تشک فشردم تا بتونم پایین بیام

_ بخواب رو تخت کارت دارم

 

 

دستامو بغل گرفتم

_ چی؟!

 

_ یه حرف رو ده بار به زبون نمیارن بچه!

 

به طرف در رفت و کلید رو توی قفل چرخوند

 

از ترس اینکه عصبانی بشه، به پشت روی تخت دراز کشیدم

 

پایین رفتن تشک لرزه ای به تنم انداخت

 

گوشه ی لباسمو گرفت و محکم بالا زد

 

ناخواسته توی خودم جمع شدم

 

_ من حالا نمیتونم…

 

تک خنده ی عصبی کرد

_ نترس خر نیستم که…

 

دست گرمش که به کمرم برخورد کرد، نفسم توی سینه حبس شد

 

فشاری به کمرم آورد .

 

با درد نالیدم

_ داری ماساژ میدی؟

 

بی حوصله جواب داد

_ نه پس دارم بازی میکنم … ماساژت میدم دیگه!

 

پلکامو روی هم فشردم

_ آخه اینجوری که انگار قصدت شکستن استخونامه تا ماساژ دادن!

 

با چشم غره ای بهم غرید

_ ماساژور خصوصی که نگرفتی!

 

پهلوهامو از دوطرف بین دستاش گرفت

_ می‌خوام تا قبل از فستیوال خوب بشی!

 

ابروهام از تعجب بالا پرید

_ من این وسط چیکاره ام آخه؟!

 

_ چند دقیقه دهنتو ببند بذار کارمو بکنم!

 

با تندی کلامش واقعا خفه خون گرفتم.

 

سامیار رو مقصر نمی‌دونستم چون من بهش تحمیل شده بودم

 

مقصر همه ی بلاهایی که به سرم اومده بود اون کسی بود که کاغذ رو لای کتابم گذاشته بود و منو به اون پارتی کشوند!

 

کم کم با حرکت دستاش پلکام سنگین شد و نفهمیدم چطور خوابم برد!

 

وقتی بیدار شدم با دیدن اتاق نا آشنا هول شدم و به سرعت از تخت پایین اومدم

 

تازه متوجه شدم سامیار توی اتاق نیست

نفس عمیقی کشیدم و لب تخت نشستم

 

دردم کمتر شده بود جوری که زیاد حسش نمی‌کردم

 

ضربه ی کوچیکی به در خورد

با فکر اینکه سامیار پشت در باشه، خودمو روی تخت رها کردم

در باز شد و پشتش هم صدای بسته شدنش اومد

 

چشمامو باز نکردم تا با اخمش رو به رو نشم

_ به لطف تو حالم بهتر شد!

 

_ گلبرگ خانوم سام بیرونه

 

با شنیدن صدای دیوید هینی گفتم و در همون لحظه قبل از هر عکس العملی در باز شد و سامیار اومد داخل!

 

نفسم رفت و برای لحظه ای دنیا جلوی چشمام سیاه شد!

 

کمرم چنان تیر کشید که دستمو بهش فشار دادم و بلند شدم

 

سامیار با اخم های درهم نگاهشو بینمون چرخوند

 

_ پس اون نوشیدنی چی شد دیوید؟

 

از رگه های خشم توی صداش معلوم بود داشت دیوید رو پی نخودسیاه می‌فرستاد!

 

دیوید که معلوم بود از حساسیت سامیار خبر نداره متوجه چیزی نشد و با اشتیاق به طرف در رفت

 

_ الان براتون میارم

 

به محض بسته شدن در، سامیار با دندون های به هم فشرده جلو اومد و ملافه روی تخت رو توی مشتش فشرد

 

_ میخواستی دیوید هم بفهمه درد داری دلش برات بسوزه؟!

 

صداشو به سختی کنترل میکرد تا بالا نره

با یه حرکت روی تخت پرید و چونه ام بین انگشتاش گرفت

 

_ طاق باز جلوش خوابیدی بیاد ماساژت بده؟!

 

سعی کردم خودمو از حصار دستش بیرون بکشم

_ اینقدر به من بی اعتمادی؟ فکر کردم تو اومدی توی اتاق که بلند نشدم

 

فکمو به یه طرف پرت کرد و عقب کشید

_ خودتو جمع کن الان دیوید میاد!

 

هردو از تخت پایین اومدیم

دستمو به کمرم فشردم تا بتونم صاف بایستم

 

_ این چیه روی تخت؟

 

صدای شاکیش نگاهمو به طرف تخت کشوند

 

با دیدن لکه ی خونی که روی تشک ریخته بود با خجالت لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم کلا آبروم از همه لحاظ جلوی این مرد رفته بود!

 

_ مگه پدبهداشتی نذاشتی؟!

 

گوشه ی ملافه رو کشیدم تا بیشتر از این آبروم نرفته جمعش کنم

 

_ با تو هستما!

 

ملافه رو توی دستم فشردم و آب دهنم رو قورت دادم و با من من جواب دادم

_ خب من… ایندفعه زودتر شد وقتش نبود چیز نخریده بودم!

 

_ اگه من ندیده بودم میخواستی همینجوری سر کنی؟

 

_ الان ملافه رو میشورم

 

_ میرم برات پد بخرم

 

پوزخندی زد

_ شانس آوردی مامانم و بی بی اینجا نیستن وگرنه دوباره برات کل میکشیدن

 

حیرت زده دستشو کشیدم

_ چی؟ نه تو رو خدا نمیخوام یه جوری سر میکنم

 

دستشو از دستم بیرون کشید

_ چیو نمیخوای؟ میخوای همه رو خبر کنی که پریودی؟!

 

_ زشته خب من نمیخوام به خاطر من به دردسر بیفتی

 

ابرویی بالا انداخت

_ نترس به خاطر تو نیست… تختم با تو مشترکه نمیخوام لباسم خونی بشه!

4.9/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x