رمان فستیوال پارت ۶۱

 

 

 

توی یه حرکت دو گوشه لباس رو کشیدم

صدای جر خوردن لباس باعث شد فقط صورتش رو مچاله کنه اما انگار اون برعکس من خوابش سنگین بود که بیدار نشد

با خیال راحت لباس دوتیکه شده رو انداختم پایین تخت

تازه چشمم به تاپ نازکی که تنش بود افتاد

 

دوباره دستمو دورش حلقه کردم

بدجور داشتم داغ میشدم اما به خودم نهیب زدم

 

_ اون فقط یه بچه‌ست و تو به عنوان زن قبولش نداری

 

کم کم تمام تنش شل و نفساش آروم شد

 

خودمو کنار کشیدم و عرق پیشونیم رو پاک کردم

 

سرشو روی بالش گذاشتم.

 

هوا روشن شده بودو دیگه از وقت خوابم گذشته بود

 

باید هرچه زودتر ماشین رو تحویل می‌گرفتم فقط یک روز تا فستیوال مونده بود

 

دوطرف شقیقه ام رو فشردم و از تخت پایین اومدم و مستقیم توی حموم رفتم

 

یه دوش سریع گرفتم و درحالی که با حوله موهامو خشک میکردم بیرون اومدم

 

نگاهی به تخت انداختم. دستم روی حوله موند

حالا که هوا روشن شده بود بیشتر می‌تونستم ظرافت بدنش رو ببینم

 

هرشب زیر پتو این شکلی می‌خوابید و یه لحظه هم بیرون نمیومد و من نمی‌تونستم ببینمش!

 

حوله رو روی موهام فشردم و به تخت نزدیک شدم

تاپش بالا رفته بود و نیمی از شکمش آشکار بود

 

دستمو جلو بردم …

 

نرسیده بهش صدای ضعیف گوشیم بلند شد

 

دستمو مشت کردم و پتو رو انداختم روش و از تخت فاصله گرفتم

 

با دیدن تماس دیوید درو قفل کردم و کلید رو با خودم بردم

 

***

 

” گلبرگ ”

 

با هراس از خواب پریدم. نمی‌دونستم کجام و موقعیتم چیه

فقط تیکه های از خواب نامفهومم توی ذهنم بود

 

نگاهمو پایین کشوندم اما سامیار توی تخت نبود

تازه یادم اومد بالشمون رو باهم شریک شده بودیم

 

نفس عمیقی کشیدم و عرق پیشونیم رو پاک کردم یادم افتاد شب لباسمو عوض نکردم و با همون لباسهای بیرون خوابیدم

 

همینجور که چشمام نیمه باز بود دستمو به طرف لباسم بردم تا بالا بکشم اما وقتی چیزی به جز تاپم توی دستم نیومد، برق از سرم پرید

 

هراسون از تخت پایین پریدم.

من چرا لباس تنم نبود!

 

پایین پامو نگاه کردم دیدم لباسم روی زمین افتاده

لباس رو برداشتم اما تازه متوجه شدم که یه تیکه‌ش روی زمین موند!

 

اونیکی رو هم بالا آوردم و مقابل هم گرفتم،

لباس پاره شده بود!

 

زانوهام سست شد و روی زمین افتادم

 

_ خدایا چه اتفاقی افتاده؟! سامیار با من چیکار کرده؟

 

کم مونده بود از ناتوانی و بی خبری خودم زار بزنم

 

میدونستم خواب سنگینم یه جا کار دستم میده

 

لباس پاره رو روی تخت انداختم گوشیمو برداشتم

با دستای لرزون برای سامیار پیام فرستادم

 

• چرا لباسای من پاره شده؟ دیشب چه اتفاقی افتاده؟ •

 

از دلشوره داشتم میمردم که جواب داد

 

• دیشب رابطه داشتیم یادت نیست؟ •

 

هینی گفتم و سرمو توی دستام گرفتم

دنیا دور سرم چرخید

 

صداهای مبهمی از سامیار توی گوشم اکو شد

“آروم بگیر بچه حواسم بهت هست… ”

 

از شدت سردرگمی میخواستم سکته کنم!

حتی دستم به طرف گوشی نمی‌رفت تا چیز دیگه ای بنویسم

 

پنج دقیقه ای گذشت و گوشیم زنگ خورد

 

با دیدن اسم سامیار به زور تماس رو وصل کردم اما نتونستم حرف بزنم

 

_ زنده ای بچه؟!

 

بغضمو قورت دادم

_ دیشب…

 

هومی گفت

_ میخوای بدونی دیشب چطور بود؟!

 

نتونستم چیزی بگم

 

صداشو پایین آورد

_ به من که خوش گذشت!

 

عرق شرم روی پیشونیم نشست

_ آخه چطور تونستی؟ من چرا چیزی یادم نمیاد؟!

 

_ به من ربطی نداره که هنوز بچه ای و خیلی چیزا حالیت نیست!

 

صداش ته خنده ای توش بود که بیشتر منو از خودم متنفر کرد!

 

با حرص داد زدم

_ بسه سامیار بگو ببینم چی میشه؟!

 

با آرامشی که سابقه نداشت، جواب داد

_ چی قراره بشه؟! مگه نمیخواستی زنم بشی؟! الان شدی دیگه

 

سیبک گلومو فشار دادم تا راه تنفسم باز بشه

 

بریده بریده نالیدم

_ پس… اگه مازیار بیاد چی میشه؟!

 

اما با همین حرف من آرامش صداش شکست و با خشم توپید

_ دیشب جواب این سوالتو دادم حالیت نشد؟! میخوای بازم برات تکرار کنم؟!

 

بغضمو قورت دادم و با اینکه دلم خون بود حرف دیگه ای به زبون آوردم

 

_ ماشینت رو تحویل گرفتی؟

 

_ دارم میام حاضر شو بریم یه دوری بزنیم

 

دوباره همون ته خنده توی صداش نشست

_شاید از بچگیت فاصله گرفتی و حالیت شد وقتی یه دختر پریود میشه، نمیشه بهش نزدیک شد!

 

 

 

برای ثانیه ای ذهنم مشغول حلاجی حرفش شد

 

_ چطور نمره ی بیست کلاسو به تو دادن در صورتی که اطلاعات عمومیت اینقدر ضعیفه؟!

 

سرمو محکم روی تشک کوبیدم و جیغمو توی بالش خفه کردم

 

چرا حتی یه لحظه هم به ذهنم نیومده بود که پریود بودم و سامیار داشت منو دست میانداخت!

 

آب دهنم رو قورت دادم و با حرص جواب دادم

_ نه خیر آقای پژمان! این موضوع رو میدونستم اما شک داشتم که بهم رحم کنی

 

زهرخندی زدم

_ مگه وقتای دیگه بهم رحم کردی که حالا رحم کنی؟!

 

_ دیشب بهم گفتی روانی و الآن نامحسوس میگی حیوون صفت؟! خوشت میاد اینجوری بشم نه؟!

 

قبل از اینکه حرف اضافه ای بزنم تماس رو قطع کرد

 

شاید زیاده روی کرده بودم و باید منتظر تاوان توهینی که بهش کردم میموندم.

اما دیگه داشتم بی حس میشدم!

 

ضربه هایی که خورده بودم داشت از من یه فولاد می‌ساخت.

 

نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. پشت گوشی داشتم سکته میکردم حداقل خیالم راحت شد که اتفاقی نیفتاده!

 

دلم میخواست بهش نزدیک میشدم و واقعا مال سامیار میشدم اما نه اینجوری…

 

دلم میخواست همون‌جوری میشدم که از یه زن توقع داشت و بعد بهم نزدیک میشد… دلم میخواست حس نکنه بچه هستم باید اول می‌فهمیدم توقعش چیه!

 

لباسو توی چمدون انداختم تا وقتی برگشتیم خونه بدوزمش

 

این سوال توی ذهنم پررنگ شد

 

چرا لباسامو درآورده بود؟!

 

چرخش کلید توی قفل قلبم رو پایین ریخت.

 

من هنوز لباس نپوشیده بودم و دوباره با خشم سامیار رو به رو میشدم!

 

دستمو توی چمدون چرخوندم و اولین لباسی که دیدم مناسب بود رو بیرون کشیدم

 

در باز شد اما به طرفش برنگشتم و مشغول پوشیدن لباس شدم

 

برخلاف تصورم هیچی نگفت

آروم به طرفش برگشتم دیدم داشت پیراهنش رو بیرون می‌آورد

 

به سختی مسیر نگاهم رو تغییر دادم

_ من آماده ام

 

فقط سری تکون داد و بعد اینکه حاضر شد باهم از اتاق بیرون رفتیم

 

کنار سوپری نگه داشت و با نایلونی برگشت و گذاشت کنارم.

 

منم چون صبحونه نخورده بودم معده‌ام درد میکرد از خدا خواسته یه کیک باز کردم و خوردم

 

_ سامیار‌؟

 

چنان تند نگاهم کرد که حرف توی دهنم ماسید.

نمی‌دونستم چرا از اسم کاملش بدش میومد!

 

_ حرفتو بزن!

 

_ کجا داریم میریم؟

 

_ فستیوال

 

تیکه ی آخر کیکم از دستم افتاد

 

_ کجا؟

 

یادم اومد از تکرار حرف بیزاره زود جواب خودمو دادم

_ درسته فستیوال! مگه نگفتی فرداست؟!

 

_ هنوزم میگم! الآن می‌برمت اونجا رو ببینی

 

با کنجکاوی پرسیدم

_ توی فستیوال مثلا با این ماشین چندتا سرعت باید بری؟

 

نیم نگاهی بهم انداخت اما جواب نداد

 

از سوالم پشیمون شدم و ترجیح دادم بیرون رو تماشا کنم

 

همونجور که نگاهم به بیرون بود حس کردم ماشین داره پرواز میکنه و همه چی به سرعت از مقابلم رد میشه جوری که حتی فرصت نمی‌کردم واضح ببینم اطرافم چیه!

 

متعجب به سامیار نگاه کردم و دیدم که سرعت ماشین رو هر لحظه بالاتر می‌برد و خونسرد به جلوش زل زده بود

 

 

سفت صندلی رو چسبیدم و با ترس جیغ زدم

 

_ چیکار می‌کنی سامیار الان تصادف می‌کنیم!

 

سری تکون داد

_ دارم جواب سوالتو میدم

 

لبخند کجی روی لبش نشست

_می‌خوام ببینی شوهرت چقدر عشق سرعته!

 

صندلی رو چسبیده بودم و از ترس تکون نمی‌خوردم که در همون حال صدای زنگ گوشیم بلند شد

 

نیم نگاهی به سامیار انداختم

گفته بود نباید تماس کسی جز خودش روی گوشیم بیفته!

 

قلبم داشت میومد توی دهنم اگه نوید دیوونگی کرده بود و بهم زنگ زده بود توی همچین موقعیتی باید فاتحه ی خودمو می‌خوندم!

 

سامیار که تازه حواسش به گوشی من جلب شده بود سرعتش رو کم کرد

 

_ جواب بده صداش رومخمه

 

انگار اونم منتظر بود ببینه پشت خطیم کیه

 

با صدتا سلام و صلوات تماس رو وصل کردم

نتونستم حرف بزنم

 

_ الو گلبرگ چرا حرف نمیزنی مامان؟!

 

با شنیدن صدای مامانم نفس آسوده ام همراه با بغضم بالا اومد

 

یکی نبود بهش بگه بعد از اینهمه وقت حالا باید سراغ دخترت بگیری؟!

 

_ سلام مامان

 

سامیار نگاهشو کامل به خیابون داد اما هنوزم اخماش در هم بود

 

_ حالت خوبه دخترم؟ تو کجایی آخه؟!

 

_ من خوبم چطور مگه؟

 

_ دیروز اومدم خونتون اما هیچکس نبود فقط یه شماره از منیرخانوم داشتم اونم زنگ زدم خاموش بود

 

_ اومده بودی دیدن من؟!

 

مامان دلخور جواب داد

_ غیر از این کارم چیه اونجا؟!

 

گوشی رو جا به جا کردم

 

_ وقتی دیدم خونه نیستین نتونستم برگردم رفتم خونه خاله‌ت اونجا نیکی بهم گفتی رفتی مسافرت و شمارتو بهم داد… اما آخه چرا اینقدر بی خبر؟

 

_ یهویی شد خب من نمی‌خواستم برم اما سامیار …

 

مامان هیجان زده گفت

_ پس شوهرت نتونسته تو رو ول کنه و بره…

 

لبخند تلخی زدم نمی‌دونست که با هزارتا منت منو برده

 

_ همینطوره…

4/5 - (20 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x