رمان فستیوال پارت ۶۷

 

 

***

” سام ”

 

_ نامه رو خوندی؟

 

_ مهمه؟!

 

کاوه از لحن تندم جاخورد و خودشو عقب کشید

 

_ معمولا در موردش با من حرف میزدی اما ایندفعه چیزی نگفتی و بعدشم رفتی فستیوال!

 

پوزخندی زدم

_ یعنی خودت اون نامه رو نخوندی؟

 

طبق معمول تیله های روی میز بهم چشمک میزد اما انگشتامو مهار کردم

 

_ نه چون میخواستم خودت در موردش باهام حرف بزنی!

 

_ دلم نمیخواد بهش فکر کنم یه مشت چرت و پرت نوشته بود

 

بی حوصله ادامه دادم

_ مطمئن باش اگه چیز مهمی بود اول به تو میگفتم … منکر رفاقتت نیستم

 

نفسی گرفت و خودشو جلوتر کشید

_ منم فقط به خاطر همین رفاقته که دلم نمیخواد این ماجرا به تو یا حتی مازیار آسیب بزنه.

 

تیله ی تک شده رو برداشتم و کف دستم چرخوندم از وقتی جفتش رو داده بودم به گلبرگ اینم بی معنا شده بود!

 

_ نمیخواد نگران مازیار باشی حالا هم بهتره این بحث رو تموم کنی تا اون روی سگم بالا نیاد

 

کاوه دلخور صندلی رو کنار زد و از جاش بلند شد

_ یعنی میخوای بذاری بره یه جایی که دستت بهش نرسه؟

 

ابروهامو توی هم گره کردم و میز رو دور زدم

 

درست رو به روش ایستادم

 

_ بره ببینم تا کجا میتونه از پس خودش بربیاد

 

بلافاصله جواب داد

_و شاید هم پیشرفت کنه بعد برگرده!

 

یقه اش رو صاف کردم

_ پس اون نامه رو کامل خوندی کاوه!

 

پوفی کشید و نگاهش رو دزدید

_ خب کامل که نه اما فقط چشمم به چندخطش افتاد! کنجکاوم بدونم دیگه چی نوشته

 

به طرف میز برگشتم و کشو رو باز کردم

نامه رو بیرون کشیدم و بهش دادم

 

_ خودت کامل بخون تا ببینی همش همونی بود که گفتی و چیز دیگه ای ننوشته

 

با کنجکاوی همه ی نوشته ها رو خوند .

 

_ خب نظرت؟

 

نامه رو بهم برگردوند و دلخور جواب داد

_تصمیم رو که تو گرفتی پس دیگه نیازی به نظر من نیست

 

_ تو فکر بهتری داری؟! اگه حرف حسابه بزن وگرنه زبونت رو همون داخل نگه دار بیخودی ازش کار نکش!

 

برگشت و روی صندلیش نشست

_ اگه نظر منو بخوای که میگم پیداش کن نذار بره و دیر بشه

 

مشتم رو روی میز کوبیدم

_ آخه لامصب کجا رو بگردم دیگه؟ خودت که توی این راهی و همه جا رو گشتی جای جدید به ذهنت میاد؟

 

با اطمینان به چشمام نگاه کرد

_ اگه تو واقعا بخوای مازیار رو برگردونی من میتونم بهت راه حل بدم!

 

پوزخندی زدم

_ راه حل قبلیت هم دیدم اینم مثل اونبار!

 

_ نه ایندفعه فرق میکنه

 

اخمام رو درهم کشیدم و با چشم های ریز شده پرسیدم

_ چی میخوای بگی؟!

 

نگاهی به دور و اطرافش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نیست حرفشو به زبون آورد

 

_ ما باید برای مازیار تله بذاریم و گیرش بندازیم!

 

به طرفش خیز برداشتم

 

_ حرف دهنتو بفهم! مگه حیوونه که براش تله بذاری و دون بپاشی

 

با این حرفم جاخورد و خودش رو عقب کشید

_ من نمیفهمم تو به خون مازیار تشنه ای یا هنوزم حس برادری توی وجودته؟!

 

_ حالا هرچی! چه نقشه ای تو کلته؟

 

لبخندی زد

_ حالا که تایید کردی پس باید مفصل برات تعریف کنم

 

نگاهی به ساعتم انداختم نیم ساعت بود که به گلبرگ گفته بودم میرم دنبالش اما مشغول حرف زدن با کاوه شده بودم و داشت دیر میشد

 

دستمو بلند کردم

_ حرفاتو نگه دار بهت خبر میدم حتما نقشه رو باهم درست میکنیم فعلا باید برم!

 

همونجور که به طرف در میرفتم میلاد رو صدا زدم

 

_ حواست به اینجا باشه من دیگه امروز برنمیگردم

 

_ باشه آقا!

 

کاوه سریع دنبالم اومد

 

_ صبرکن سام. کجا میری با این عجله که حتی دیگه نمیخوای امروز رو برگردی نمایشگاه؟

 

در ماشین آبی رنگ رو باز کردم

 

_ دارم میرم مدرسه!

 

دستشو جلوی در گذاشت و مانع از سوار شدنم شد. کاملا متعجب شده بود

 

_ مدرسه برای چی؟

 

بی حوصله جواب دادم

 

_ دنبال گلبرگ

 

_ صبر کن ببینم تو که واقعا نقش یه ناجی رو برای اون دختره بازی نمیکنی؟

 

شونه ای بالا انداختم کم کم داشت صبرم لبریز میشد

_ توی مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن کاوه! برو کنار داره دیرم میشه

 

دستشو برنداشت و محکم توی صورتم حرف زد

_ میبینم که حسابی تو رو تکون داده تو برای احدی تره خورد نمیکنی حالا اون دخترو میفرستی مدرسه و شخصا میری دنبالش؟

 

دستمو محکم زیر دستش زدم و عقب روندمش و سوار شدم

 

انگشتمو تهدید وار جلوش تکون دادم

_ به نفعته فکرای ذهنتو مهار کنی وگرنه قول نمیدم مشتم با خون دماغت قرمز نشه!

 

 

در ماشین رو محکم بستم و پامو روی پدال گاز فشردم

 

با سرعت زیاد به طرف مدرسه روندم

گوشیمو چک کردم اما دیگه پیامی از گلبرگ دریافت نکرده بودم

 

بهش پیام دادم

_ آماده باش دارم میام

 

کمی گذشت اما جوابی دریافت نکردم. معمولا منو بی جواب نمیذاشت. بهش زنگ زدم و وقتی دیدم خاموشه مشتم رو روی فرمون کوبیدم

 

جلوی در مدرسه توقف کردم و اطرافم رو چک کردم. همین که از مدرسه بیرون نیومده بود نیمی از گره ابروهامو باز کرد

 

تک بوقی زدم تا اگه پشت در باشه متوجه بشه اما بیفایده بود

 

دوباره زنگ زدم و خاموش بود.

عینکم رو به چشمم زدم و کلافه از ماشین پیاده شدم و رفتم جلوی در مدرسه

 

در قفل بود … با نوک سوئیچ چند ضربه به در زدم

 

بعد از چند دقیقه مستخدم پیر مدرسه درو باز کرد و نگاهی به سرتاپام انداخت

 

_ بله جوون کاری داری اینجا؟

 

ابروهام درهم گره شد

_ اومدم دنبال زنم فکر نمیکنم ایرادی داشته باشه!

 

_ الان که کلاس دارن بذار زنگ بخوره خودش میاد بیرون

 

درو هل دادم

 

_ یعنی چی؟ خانوم من نمیخواست بره مدرسه حتما چون نمره ی بیست کلاسه به زور بردنش!

 

_ چی میگی پسرجان؟ مگه زورکیه؟ صبر کن برم مدیر رو صدا بزنم

 

با یه فشار درو کامل باز کردم و مجبور شد بره کنار

_ خودم باید برم توی دفتر مدرسه اینجوری بی‌فایدست!

 

ناخوداگاه از عصبانیت دستام مشت شده بود! اما بیشتر، از اینکه گوشیش رو خاموش کرده بود عصبی بودم. یه جای کار میلنگید چون گلبرگ برخلاف میلش گفت نمیخوام دیگه مدرسه برم اما حالا سرکلاس رفته بود!

 

راهرو رو طی کردم اما قبل از اینکه به دفتر برسم مدیر خودش اومد بیرون

 

چشماشو ریز کرد انگار قیافه ام براش آشنا اومد

 

_ بفرمایید آقا کارتون چیه اینجا؟

 

پوزخندی به چهره ی کنجکاوش زدم

_ گلبرگ کامیاب کجاست؟!

 

تازه انگار حالیش شد و لبخند کمرنگی روی لبش نشست

 

_ پس شما نامزد گلبرگ هستین؟!

 

خوب میدونستم چرا گلبرگ نگفته بود ازدواج کردیم!

 

ابرویی بالا انداختم

_ وقتی اینقدر مطمئنی نیاز به پرسیدن نیست!

 

از حرفم جا خورد. اونکه نمی‌دونست از سوالای تکراری بیزارم!

 

_الآن کجاست؟ باید ببرمش

 

_ ببرینش؟! بعد از اینهمه تلاش تازه اومده سرکلاس

 

دستمو توی جیبم فرو کردم و جلوتر رفتم

_ وقتی من می‌خوام یعنی باید زنم همین الان بیاد اینجا. توی مدرسه چی یاد دخترا میدین؟ مخالفت با شوهر؟!

 

اینبار مدیر هم اخماش درهم شد و نیمچه لبخندی که روی لبش بود کامل از بین رفت

 

_ وقتی اسمت توی شناسنامه اش نیست چطور میخوای براش حکم رانی کنی… فعلا که فقط نامزدشی! و منم تا وقتی کلاس تموم نشه اجازه نمیدم ببریش

 

قبل از اینکه کنترلم رو از دست بدم و چیزی بگم دلم برای گلبرگ سوخت چون ممکن بود این لحظه من عصبانیتم خالی میشد اما رویای کوچیکش دود میشد و این حقش نبود!

 

سری تکون دادم و با پوزخند از مدیر فاصله گرفتم

 

زیرلب غریدم

_ تاوان این کارتو جور دیگه ازت پس میگیرم دختربچه!

 

درحالی که به طرف حیاط میرفتم زنگ تفریح خورد و دخترها مثل مور و ملخ ریختن توی حیاط

 

بی حوصله از حیاط بیرون رفتم و توی ماشین منتظر موندم

 

سرمو روی فرمون گذاشتم و کم کم پلکام گرم شد

 

نفهمیدم چقدر گذشته بود که با صدای گوشیم ابروهامو گره کردم تا بتونم چشمامو باز کنم

 

از لای پلکای نیمه بسته ام اسم گلبرگ رو روی صفحه ی گوشی دیدم

 

تماس رو وصل کردم و غریدم

_ کارت به جایی رسیده که گوشیتو خاموش میکنی؟! میخواستی منو بکاری اینجا نه؟!

 

صدای ترسیده اش به گوشم رسید

_ نه بخدا یهویی شد ببخش

 

_ تکون بده اون پاهاتو بیا بیرون تا خودم نیومدم کشون کشون بیارمت!

 

_ پشت درم منتظر بودم اجازه بدی بعد بیام بیرون

 

گوشی رو روی پام گذاشتم و استارت زدم

 

از آینه ی ماشین چشمای قرمزم هویدا بود

4.2/5 - (15 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x