رمان فستیوال پارت ۷۸

 

 

 

همونجور که گردنش رو چسبیده بودم از پشت دیوارک بیرون اومدم

 

_ کاوه اون دستبندو بیار!

 

مازیار سعی کرد خودش رو کنار بکشه

_ چیکار داری میکنی؟ ولم کن سام!

تو که زندگیتو با اون دختر ساختی از جون من چی میخوای؟!

 

گردنش رو محکم تر فشردم و توی صورتش نعره زدم

_ ببند دهن کثیفتو! تو تاوان کارای خودتو باید پس بدی گوه نخور و اسم بقیه رو وسط نکش!

 

در همون لحظه صدای استارت زدن ماشین اومد درحالی که جز خودمون اون اطراف کسی نبود

 

متعجب سرمو بلند کردم و دیدم ماشین من بود که داشت دور میزد

 

فقط گلبرگ توی ماشین بود!

 

_ لعنتی!

 

دستام از دور گردن مازیار شل شد

 

کاوه به طرفم دوید

 

در همون حال مازیار از فرصت استفاده کرد و فرار کرد

 

عصبی نعره زدم

_ کاوه برو دنبالش نذار در بره من باید برم زود برمیگردم

 

کاوه همونجور که دنبال مازیار میدوید داد زد

 

_ سام نرو همه چی رو خراب نکن حالا که مازیار تو چنگمونه!

 

 

چیزی از حرفاش متوجه نمی‌شدم فقط حواسم پی گلبرگ بود که چرا با ماشین فرار کرد؟!

 

کمی از مسیر رو دویدم و داد زدم

 

_ لامصب بهت گفته بودم تکون نخور تا بیام!

 

چی با خودش فکر کرده؟!

 

گوشیمو درآوردم . از خوش شانسیم روی ماشینا ردیاب نصب کرده بودم

 

زیاد از اونجا دور نشده بود، مشکل اینجا بود که اون اطراف ماشین پیدا نمیشد

کاوه هم رفته بود دنبال مازیار!

 

یه اسنپ گرفتم ده دقیقه ای شد تا اومد دنبالم درحالی که به زمین و زمان لعنت میفرستادم سوار شدم

 

ماشینم خیلی از اونجا دور شده بود اما با ردیاب پیدا کردنش سخت نبود

 

مشتمو روی پام کوبیدم و زیرلب غریدم

_ آخر تو دستی ملخک!

 

بی اراده فریاد زدم

_ گاز بده اون لامصبو!

 

راننده متعجب به طرفم برگشت

_ خیلی عجله داری؟

 

_ زر نزن کارتو انجام بده

 

یه کم گاز داد اما سرعتش به درد من نمیخورد!

 

_ مقصدت کجاست آقا؟!

 

_ هرجا میگم برو دوبرابر چیزی که حقته بهت میدم فقط اون زبون لامصبتو تو دهنت نگه دار و گاز بده

 

دیگه چیزی نگفت و از هر مسیری که گفتم رفت

 

ردیاب رو چک کردم و درکمال تعجب دیدم یه جا ثابت موند و دیگه حرکت نکرد

 

خیالم راحت شد و سریع گفتم

 

_ گاز بده که مقصدم مشخص شد

 

چشمی گفت و به سرعت به همون سمتی که من آدرس دادم حرکت کرد

 

ماشینم رو از دور دیدم

 

_ همینجا نگه دار

 

پولشو حساب کردم و پیاده شدم

تعجب کردم که چرا گلبرگ اونجا ماشینو نگه داشته

 

با توپ پر به طرف ماشین رفتم

 

درش قفل بود و گلبرگ هم داخلش نبود

 

مشتم رو مهار کردم تا روی سقف ماشین نکوبم

 

دختره ی احمق ماشین گرون قیمت منو ول کرده تو خیابون خودش هم گم و گور شده!

 

حالا خوب بود این یه جا رو عقلش کار کرده و درشو قفل کرده و سوئیچو برده بود وگرنه باید فاتحه ی سیستم و اجزای داخلی ماشینم رو میخوندم!

 

پوزخندی زدم و غریدم

_ نمیفهمم چه فکری با خودت کردی که اینجوری فرار کردی بچه!

 

با صدای زنگ گوشیم و دیدن اسم کاوه تماس رو وصل کردم

 

_ الو سام

 

با فکری که به ذهنم رسید سریع توپیدم

_ یالا شماره ی نیکی رو بهم بده!

 

_ در مورد مازیار…

 

عصبی فریاد زدم

_ دهنتو ببند فقط شماره اون دوست دختر عتیقه‌تو بفرست!

 

اینبار اون هم عصبی شد و تند جواب داد

_ باشه بابا همیشه با این اخلاق گندت گوه میزنی به همه چی!

 

از حرفش جا خوردم. کم میشد کاوه از کوره دربره همیشه در برابر من صبور بود، تا جایی که کارد به استخوانش می‌رسید!

 

***

 

” گلبرگ ”

 

تا جایی که حسابی از اونجا دور شدم رانندگی کردم اما دیگه مسیر رو بلد نبودم و نمیدونستم کجا باید برم.

 

پیاده شدم و در ماشین رو قفل کردم و سوئیچ رو توی کیفم گذاشتم اما گوشیمو با خودم نبردم تا سام نتونه زنگ بزنه!

 

هنوزم باورم نمیشد بعد از اون اتفاقی که بینمون افتاد بخواد مازیار رو برگردونه

 

محال بود مازیار رو قبول کنم.

 

جایی نداشتم که برم از ناتوانی خودم گریه ام گرفته بود . حتی خونه ی بابامم نمیتونست پناهگاه من باشه

 

تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که برم خونه ی خاله!

 

یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه ی خاله‌مو دادم

 

جلوی در پیاده شدم ولی پولی باهام نبود که بخوام کرایه رو حساب کنم

 

پوفی کشیدم و رو به راننده گفتم

_ آقا همینجا منتظر باشین میرم داخل پول میارم

 

_ تو برو داخل من حساب میکنم!

 

با شنیدن صدای نوید سرمو چرخوندم اما مستقیم به صورتش نگاه نکردم

_ ممنون

 

چیز دیگه ای نمیتونستم بگم فقط میخواستم زودتر برم داخل

 

سریع از ماشین فاصله گرفتم و به طرف خونه رفتم

درد کمرم کم شده بود جوری که دیگه زیاد حسش نمیکردم اما کامل از بین نرفته بود

 

طول حیاط رو به سرعت طی کردم

 

خاله و نیکی با دیدن من همزمان به طرفم دویدن

 

هردو متعجب و مات!

 

خاله سریع منو توی بغلش گرفت

_ خاله فدات بشه تو کجا اینجا کجا؟!

 

بغضم رو قورت دادم

_ مهمون نمی‌خواین؟!

 

نیکی بیشتر نگران بود

 

دستمو کشید و به طرف اتاق رفتیم

 

_ چه غلطی کردی گلبرگ؟! سام در به در دنبالته!

 

 

 

وحشت زده دستشو فشردم

 

_ تو از کجا فهمیدی؟!

 

_ بهم زنگ زد و تهدیدم کرد اگه دیدمت بهش بگم وگرنه …

 

بی‌طاقت دستشو تکون دادم

_وگرنه چی؟!

 

سری تکون داد

_ اینا رو ولش کن کل شهر رو برای پیدا کردنت زیر و رو میکنه! بگو ببینم چه مرگته که با اون حال خرابت هی از دستش فرار میکنی؟!

 

دستشو رها کردم

_ میشه ولم کنی نیکی؟ میخوام به درد خودم بمیرم

 

پوفی کشید

_ گمشو بابا حالا انگار واقعا شمشیر خورده! همش چندسانت بوده بابا!

 

مشتی به بازوش زدم

_ تو هم هی شمشیر شمشیر میکنی آبرومو با این حرفات جلوی سامیار بردی.

 

 

_ نیکی برو بیرون میخوام با گلبرگ حرف بزنم

 

صدای نوید رو که شنیدم ناخودآگاه اخمام روی پیشونیم نشست

 

بدون در زدن و بی خبر اومده بود توی اتاق و حتما قسمتی از حرفهای نیکی رو شنیده بود

 

نیکی خواست بره بیرون که مچش رو فشردم

 

_ صبر کن منم بیام!

 

برام چشم و ابرو اومد که نوید کارم داره

 

پوزخندی زدم

_ من حرف خصوصی با کسی ندارم هر حرفی باشه جلوی تو و خاله هم میتونه بزنه

 

نیکی سری تکون داد و راه افتاد منم دنبالش رفتم

 

نرسیده به در اتاق نوید محکم مچ دستمو گرفت.

 

نیکی منتظر نموند و دور شد

 

_ صبر کن گلبرگ!

 

با توپ پر به طرفش چرخیدم

_ بسه نوید من دیگه دختربچه نیستم که اینقدر راحت بتونی دستمو بگیری!

 

ناباور حلقه دستش رو دور مچم شل کرد

 

_ شوهر من بیش از حد روی روابطم حساسه اینو بفهم و واسه خودت و من دردسر درست نکن!

 

عمدا کلمه ی شوهر رو با تأکید گفتم تا به خودش بیاد

 

لبخند تلخی زد

_ پس راسته!

 

متعجب نگاش کردم

 

_ چی راسته؟!

 

قدمی عقب رفت

_ حرفایی که با نیکی زدین!

 

با صدای آرومتری ادامه داد

 

_چند دقیقه قبل…

 

ایندفعه توانایی اینو داشتم که با دستای خودم نیکی رو خفه کنم

 

این پسره هم یه ذره شرم و حیا توی وجودش نبود

 

خجالت زده و عصبی دستامو مشت کردم

_ مثل اینکه خاله یادت نداده فالگوش کار درستی نیست!

 

سری تکون داد

_ اتفاقی شنیدم

 

اخمام عمیق‌تر شد باید حالیش میکردم

 

_همه ی حرفهایی که شنیدی راسته پس میخواستی دروغ باشه؟

 

از حرفام تعجب کرد و ابروهاش بالا پرید

خودمم نمی‌دونستم اونهمه جدیت چطور به حرفام نفوذ کرده بود

 

_ راستشو بگو گلبرگ خودت خواستی یا مجبورت کرد؟

 

دستاشو مشت کرد و به دیوار کوبید

_ قول میدم اگه اجبار بوده بکشمش!

 

کلافه توپیدم

_ توی زندگی من چیزی به اسم اجبار وجود نداره نوید!

 

در رو نیمه باز کردم

 

_من خودم سامیار رو انتخاب کردم این تویی که نمیخوای قبول کنی و دست از سر من برداری

 

قبل از اینکه بخوام برم بیرون، نوید درو کامل باز کرد جوری که محکم به دیوار برخورد کرد

 

با قدم های بلند از خونه خارج شد

 

***

 

” سام ”

 

زیرلب غریدم

 

_ دوست‌دختر کاوه گفت گلبرگ نرفته اونجا اما دلیل نمیشه راست گفته باشه!

 

در پارکینگ رو باز کردم

ماشین آبی رنگ محبوبم توی خیابون مونده بود ، سوئیچ زاپاس داشتم اما وقت اینو نداشتم که برگردم دنبال ماشین

 

ماشین مشکی مات چشمم رو گرفت

به سرعت سوار شدم و از پارکینگ بیرون رفتم

 

مطمئن بودم گلبرگ جایی به جز خونه ی خاله اش رو نداشت که بره!

 

چیزی که بیشتر عصبیم میکرد حضور اون مرتیکه ی نوید توی اون خونه بود!

 

جلوی در خونشون ماشینم رو پارک کردم و پیاده شدم

 

نفسای عصبیمو نمی‌تونستم مهار کنم

 

انگشتم رو به طرف آیفون بردم تا زنگ در رو بزنم

اما نرسیده بهش، یه نفر با کف دست دوتا ضربه ی کوچیک به شونه ام زد تا به طرفش بچرخم

 

اخمامو درهم کشیدم و سرم رو به طرفش چرخوندم

 

قبل از اینکه صورتش رو ببینم مشتش به طرف صورتم اومد

 

جاخوردم اما زود سرم رو کنار کشیدم

 

تازه صورتش رو دیدم!

 

نوید به خودش جرات داده بود با من دربیفته!

 

از رو نرفت و مشت بعدی رو به طرفم فرستاد

با دندون های به هم فشرده به طرفش رفتم و مچ دستش رو محکم بین انگشتام فشردم و کنار گوشش غریدم

 

_ این گوه خوریا به تو نیومده بچه سوسول!

 

پوزخندی زد

_ تو اگه مردی گلبرگ رو ول کن بره دنبال اونی که دوستش داره! نه تویی که مثل جلاد بالای سرش وایسادی!

 

 

ابرویی بالا انداختم

_ سام از هر نامردی نامردتره حرفیه؟!

 

با دست آزادم گردنش رو فشردم

 

_ به بار دیگه اسم زن من روی زبونت ببینم تا آخر عمر لالت میکنم حالیته؟

 

پوزخندی زدم و ادامه دادم

 

_ حتما فکر میکنی اونی که دوستش داره تو بچه سوسولی!

4.6/5 - (19 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x