رمان فستیوال پارت ۸۰

 

 

 

هوا کاملا تاریک شده بود و قرار بود دوباره شب رو با سامیار تنها بشم

 

ماشین رو توی حیاط برد

 

قبل از اینکه پیاده بشه گوشیش رو برداشت و به یکی زنگ زد

 

_ ماشین رو بردی نمایشگاه؟!

 

_…

 

_ زاپاس رو گذاشتی توی کشوی میز؟! اون گوشی که توی ماشین بود رو همین امشب میخوام

 

منظورش گوشی من بود!

 

نفهمیدم طرف چی گفت اما سام طبق عادتش بدون خداحافظی قطع کرد

 

نیم نگاهی بهم انداخت و بدون حرف اشاره کرد تا پیاده بشم

 

خودش پیاده شد و منم پشت سرش پیاده شدم و دنبالش راه افتادم

 

تا وقتی که از سالن رد شدیم و به اتاق رسیدیم منیرخانوم نگران و شاکی هردومون رو از نظر گذروند اما نزدیک نیومد و حرفی نزد

 

جواب سلام منم با تکون دادن سرش داد

 

به محض ورود به اتاق سام درو بست . به تخت که رسیدم دیگه نتونستم سرپا بمونم و رها شدم

 

سام لباسش رو عوض کرد و از اتاق بیرون رفت

 

اما من هنوز نمی‌تونستم از جام بلند شم

 

بعد از چند دقیقه در باز شد و با فکر اینکه سام باشه چشمامو باز نکردم

 

_ گلبرگ تو حالت خوبه؟!

 

با شنیدن صدای منیرخانوم نیم خیز شدم و لب تخت نشستم

 

_ من خوبم

 

کنارم نشست

_ آره فکر کنم سام حالش خوب نیست خودش که یه کلمه حرف نمیزنه فکر کردم تو بدونی

 

_ چرا چنین فکری کردی مامان؟

 

_ صبح معده اش به هم ریخته بود چای زعفرون دم کرده بود بخوره وقتی دید تو رفتی مدرسه همینجا ول کرد و رفت

 

ابروهام از تعجب بالا پرید

_ سام اون چای زعفرون رو خودش دم کرده بود؟!

 

سری تکون داد

_ آره منم فکر میکردم کار تو بوده

 

چه جالب! به منم گفته بود کار مامانم بوده!

 

و از اون عجیب تر اینکه گفته بود مامانش مجبورش کرده بیاد دنبال من!

 

با تردید پرسیدم

_ شما می‌دونستی داره میاد مدرسه دنبالم؟!

 

متعجب جواب داد

_ نه والا اون که واسه کاراش به کسی جواب پس نمیده

 

با کنجکاوی پرسید

_ اون که میدونست رفتی مدرسه چرا اومد دنبالت؟!

 

لبخند محوی روی لبم نشست جواب سوالم رو واضح گرفته بودم.

 

سام خودش برای دردم چیزی درست کرده بود و به خواست خودش اومده بود دنبالم!

مامانش اصلا خبر نداشت

 

حس میکردم کل نگرانیام پر کشید

 

دلم میخواست منیرخانوم از اتاق بیرون میرفت تا میتونستم از خوشحالی جیغ بزنم و بالا بپرم

 

صدای منیر خانوم باعث شد به خودم بیام

_ چی شد گلبرگ؟!

 

سعی کردم عادی رفتار کنم

_ چیز مهمی نبود توی مدرسه به خاطر ازدواجم گیر میدادن قرار شده بود با سام بریم با مدیر حرف بزنه

 

سری تکون داد

_پس تو تنهایی رفتی

 

انگار خیالش راحت شده بود که با نفس عمیقی ادامه داد

 

_ خب خدا رو شکر . اما فکر کنم هنوز معده اش درد داره چون به من گفت همون چای رو داغش کنم الآنم رو گازه برم سراغش تا سر نیومده.

 

با رفتن منیر خانوم سرمو توی بالش فرو کردم و جیغ زدم

 

باورم نمیشد این مرد بداخلاق به فکرم بود

 

_ نه! مثل اینکه مخت هم تاب برداشته

 

شنیدن ناگهانی صدای سام باعث شد هول بشم و سریع سرمو بلند کنم.

 

نگاهی به چای زعفرون توی دستش انداختم لبخندم عمیق شد

 

_ واسه منه؟!

 

اخمی کرد

_ نه واسه خودمه معده ام به هم ریخته تو که ظهر همه ی غذا رو خوردی چیزی به من نرسید

 

ابرویی بالا انداختم و الکی صورتمو جمع کردم و دستمو روی کمرم گذاشتم

 

_ آخ دوباره درد گرفت نمیتونم بلند شم!

 

سینی چای رو محکم روی میز کوبید جوری که یکی از فنجونا چپه شد و محتویاتش توی سینی ریخت

 

به طرفم اومد و کمک کرد صاف بشینم

 

_ تا تو باشی جلوی من از اون لباسا نپوشی!

 

پوزخندی زد و ادامه داد

_ با این جسم و جونی که داری واسم ادعای بزرگی می‌کنی!

 

آروم پرسیدم

_ چای زعفرونت یخ کرد نمی‌خوای بخوری؟

 

_ مجبورم بدم به تو تا دوباره ضعف نکنی بیفتی رو دستم. نصف شبی حوصله ی ندارم تو بیمارستانا ولو بشم

 

ابرویی بالا انداختم

_ نه خودت بخور من خوب میشم

 

چنان نگاه خشمگینی بهم انداخت که یواش پاشدم رفتم یکی از فنجونا رو برداشتم و خوردم

 

پس محبت این مرد اینجوری بود!

 

حتی یه حبه قند کنارش نذاشته بود

اونقدر زنجبیل داخلش ریخته بود که دهنم تند شد

 

طعم محبتش اینجوری بود اما برای من همینم غنیمت محسوب میشد

 

 

***

 

” سام ”

 

_ از دیشب تا حالا چرت به چشمم نیومده می‌خوام بخوابم جیکت درنیاد

 

مانتوشو درآورد و روی تخت انداخت

 

_ اتفاقا منم به یه خواب درست و حسابی نیاز دارم

 

چشمم به تاپ صورتی رنگی افتاد که تن سفیدش رو در بر گرفته بود

 

صحنه های شب قبل مدام جلوی چشمم رژه میرفت. نمی‌تونستم ازش چشم بردارم

 

بعد از اون اتفاقی که بینمون افتاد ظرافتش بیشتر از قبل به چشمم میومد و من از این حس بیزار و فراری بودم!

 

پشتمو بهش کردم و پتو رو روی سرم کشیدم تا چشمم بهش نیفته

 

اما فکرش مغزمو داشت سوراخ میکرد

تخت تکون خورد

 

پتو رو کنار زدم تا بهش بگم لامپ رو خاموش کنه

 

_ گلبرگ…

 

چشمام روی شلوارک جذبش خیره موند که پای خوش تراش سفید و برهنه اش رو قاب گرفته بود

 

ادامه ی حرفم توی دهنم ماسید

 

متعجب بهم نزدیک شد . کمی به طرفم خم شد نگاهم به خط سینه اش افتاد

 

دستشو روی شونه ام گذاشت

 

به سختی انگشتامو مهار کردم تا نکشمش بین بازوهام

 

_ چیزی میخواستی بگی؟!

 

دستامو مشت کردم. تکونی به خودم دادم تا دستش از روی شونه ام کنار بره

 

صدام ناخواسته بالا رفت

 

_ دیگه شورش رو درآوردی بچه!

 

جاخورد و کمی عقب کشید دلخور جواب داد

_ چیکار کردم مگه؟!

 

اخمام درهم شد

 

_ این چیه پوشیدی؟! هزارتا لباس داری از عمد باید همین لباسهای مزخرف رو بپوشی؟

 

از تخت پایین اومدم نمیخواستم مقاومتم رو از دست بدم

 

_ حق نداری دیگه اینجوری بگردی! توی این خونه جز من بابام هم هست

 

_ ولی من که فقط توی اتاق و پیش خودت اینا رو می‌پوشم

 

_ غلط می‌کنی! پیش منم نمی‌خواد بپوشی اصلا شالتم حق نداری جلوی من دربیاری

 

لامپ رو خاموش کردم

_ یه تار از موهات ببینم جلوی من بیرون ریختی برات از ته قیچی میکنم!

 

نمی‌تونستم برگردم و کنارش بخوابم صحنه های دیشب اجازه نمی‌داد آروم بگیرم

 

_ حالا هم با فاصله از من بخواب!

 

_ هنوز به خاطر رفتنم به خونه ی خاله ناراحتی؟!

 

_ حرف اضافه نباشه همین که گفتم گوشه ی تخت می‌خوابی خون ریزی داری نمی‌خوام لباس منم کثیف بشه!

 

نفس عصبیم رو بیرون دادم

اینا همش بهونه بود . نمی‌خواستم بهم نزدیک بشه نمی‌تونستم در برابرش مقاومت کنم اینجوری خودش اذیت میشد!

 

صداش بغض داشت

 

_ اینقدر از من بدت میاد؟!

 

دوباره روی تخت دراز کشیدم

 

_ باز که حرف مفت زدی بچه

 

_ تو که گفتی دیگه بچه نیستم!

 

_ سر جدت یه امشب رو بچه بمون من بدون فکر کپه ی مرگم رو بذارم

 

دیگه چیزی نگفت و خوابید

حتی بوی خاصی که لباسش میداد هم نمی‌ذاشت بخوابم!

 

قطعا درد کشنده ای بود خوابیدن کنار این گلبرگ بدون خار!

 

دهن و بینیمو توی بالش فرو بردم تا عطر و بوی تنش وسوسه ام نکنه!

 

_ سامیار؟

 

_ هوم

 

_ کمرم درد می‌کنه!

 

_ مگه من دکترم لامصب؟!

 

خودشو کمی به طرفم کشید

 

_ یه بار که درد داشتم برام ماساژ دادی خوب شدم

 

چنگی به موهام زدم

_ آدمو به گوه خوردن می‌اندازی بچه

 

مچ دستشو کشیدم چون حرکتم ناگهانی بود به طرفم پرت شد

 

دستمو روی کمرش گذاشتم

 

کنار گوشش زمزمه کردم

 

_ من فقط میتونم بهت درد بدم! نمیتونم دردی ازت دوا کنم

 

_ و اگه منم بخوام درد بکشم چی؟!

 

از حرفش جا خوردم

 

پهلوشو بین انگشتام فشردم

 

_ چه زود یادت رفت دیشب چه بلایی سرت آوردم

 

سرشو بین سینه ام پنهان کرد

 

کم کم داشتم داغ میکردم

 

_ لعنتی اینقدر نچسب به من!

 

سرشو بالا آورد و چشمای لرزونش رو به صورتم دوخت!

 

_ اگه لباست خونی شد خودم فردا می‌شورم

 

پوزخندی زدم

نمیدونست اوضاع از چه قراره!

 

دستم رو روی کمرش به حرکت درآوردم

 

_ می‌دونی وقتی یه دختر میره بغل یه مرد چی میشه؟!

 

_ خب وقتی اون مرد شوهرشه هرچی میخواد بشه!

 

ابرویی بالا انداختم و لبخند محوی روی لبم نشست!

 

اونقدرا هم بچه نبود

4.5/5 - (28 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x