رمان فستیوال پارت ۸۸

 

 

 

 

دستی به شونه ام زد

 

_ معلومه که میدونستم ناسلامتی من زودتر از اینکه تو با گلبرگ آشنا بشی با دخترخاله اش دوست شدم

 

راست می‌گفت و شاید می‌تونست سؤال های ذهنم رو جواب بده

 

وقتی سکوتم رو دید بادی به غبغب انداخت و ادامه داد

 

_ یادت رفته روز اولی که رفته بودی در مدرسه اسمش هم نمی‌دونستی زنگ زدی خودم بهت گفتم!

 

پوزخندی زدم

_ مثل اینکه دوست دخترت آمار همه رو می‌ذاره کف دستت

 

با صدا خندید

_ خیلی باحاله حالا حالاها باهاش کار دارم

 

ضربه ای به پهلوش زدم

 

_ ماشینتو عوض کردی نشناختم دفعه ی بعد خودم دخلت رو میارم

 

_ خودت اصرار داشتی عوضش کنم

 

_ حالا شیرینی ماشینت نمی‌خوای بهم بدی؟!

 

چشماشو ریز کرد

_ تا چه جور شیرینی بخوای؟!

 

_ یه چندتا سوال!

 

سری تکون داد

 

_ پس بریم ناهار مهمون من سوالاتم اونجا بپرس

 

هرکدوم به طرف ماشین خودمون رفتیم و طولی نکشید که جلوی یه رستوران توقف کردیم

 

کاوه به منو نگاه کرد و طبق سلیقه ی خودش سفارش داد

 

نمی‌دونستم از کجا باید شروع کنم اما اینو خوب می‌دونستم که می‌خواستم در مورد گلبرگ بیشتر بدونم

 

_ خب بپرس سوالاتو

 

با نوک انگشتم روی میز ضرب گرفتم

 

_ طاها چند سالش بود؟! چطور تصادف کرد

 

کاوه جاخورد و پشتش رو کامل به صندلی چسبوند

 

_ چرا میخوای در مورد طاها بدونی؟! اگه بگم غلط کردم اسمش رو آوردم بیخیال می‌شی؟!

 

_ ببند گاله رو کاوه !یه سؤال ازت پرسیدم می‌میری عین آدم جواب بدی؟

 

_ اگه ببندم چطور میخوای جواب سوالتو بگیری؟!

 

تیز نگاهش کردم

_ می‌خوای لالمونی بگیری یا رو اعصاب من راه بری؟!

 

بالاتنه اش رو روی میز خم کرد

 

مثل اینکه واقعا اعصابش بهم ریخته بود

که چهره اش کاملا درهم شده بود

 

_ میگم بهت اما چیزای خوشایندی نمی‌شنوی. به نظرم بهتره اصلا ندونی درموردش

 

گارسون غذا رو روی میز چید

 

_ اینجور که از نیکی شنیدم طاها و نوید هم سن و سال بودن و رفیق شفیق

 

ابروهام جمع شد!

 

حرف نوید نوی ذهنم پررنگ شد

« این انگشتر رو میبینی؟! جفتش هم دست گلبرگه»

 

دستم مشت شد و روی میز کوبیدم

 

_ اسم اون مرتیکه رو نیار فقط در مورد طاها بگو

 

_ طاها یه زندگی معمولی داشته و برای کار میومده شهر ما تا اینکه یه روز تصادف می‌کنه و می‌میره

 

_ تصادف عمدی بوده؟!

 

چشماش رو بست

_ نه ماشینش چپ کرده بوده

 

لرزش گوشیم منو از افکارم دور کرد

اسم گلبرگ که دیدم بی وقفه تماس رو وصل کردم

 

_ چیه بچه؟!

 

_ زنگ زدم بگم امتحانم کنسل شد

 

پوزخندی زدم و صدام و پایین آوردم

 

_ هنر کردی تا لنگ ظهر خوابیدی حالا هم واسه کنسل شدن امتحان خوشحالی می‌کنی!

 

_ فکر کردم نگران شده باشی

 

کاوه از جا بلند شد و رفت دستاشو بشوره.

 

پشتم رو به صندلی تکیه دادم

_ نمره ی بیست کلاس از کنسل شدن امتحانش خوشحاله میخواد واسم دکتر هم بشه! تو خون پشه ببینی غش می‌کنی چه برسه به خون آدمیزاد

 

دلخور جواب داد

_ ببخش مزاحمت شدم

 

_ تکرار نشه! برو سر درس و مشقت

 

 

***

 

” گلبرگ ”

 

_ امتحانت چطور بود؟!

 

کیفم رو از زیر درخت برداشتم

 

_ خوب بود چیز سختی نداشت

 

نیکی دستمو کشید

_ امروز کاوه میاد دنبالم تو هم باهامون بیا یه دوری بزنیم دلت باز بشه با اون مردک بدعنق که فکر کنم هیچ تفریحی نداری

 

دستمو از دستش بیرون کشیدم

_ ول کن بابا کافیه دست از پا خطا کنم انگار مو براش آتیش میزنن از عالم غیب پیداش میشه

 

با صدا خندید

_ ولی کاوه دوستشه فکر نکنم چیزی بگه

 

کیفم رو روی دوشم انداختم

_ اون این چیزا حالیش نیست .

 

زیرلب ادامه دادم

_ وقتی باید جلوی باباش هم پوشیده بگردم

 

_ چی؟!

 

_ هیچی … من ترجیح میدم برم خونه

 

شونه ای بالا انداخت

_ پس من میرم

 

بعد از رفتن نیکی کیفم رو باز کردم تا سؤالی که شک داشتم رو برطرف کنم

 

چندتا صفحه ورق زدم با دیدن کاغذی که وسط کتاب بود دستام خشک شد

 

این صحنه برام کاملا آشنا بود مثل همون روز نحسی که اون دست نوشته رو لای کتابم پیدا کردم

 

به دیوار حیاط مدرسه تکیه دادم و کاغذ رو چنگ زدم

 

هنوز تای کاغذ رو باز نکرده بودم که گوشیم توی کیفم لرزید

 

با دیدن اسم سام کاغذ رو توی جیبم گذاشتم و تماس رو وصل کردم

 

_ بیام داخل جلو همه بکشمت بیرون یا خودت میای؟!

 

_ دارم میام

 

 

در همون حال که توی فکر بودم از مدرسه بیرون رفتم

در ماشین رو باز کردم و سوار شدم

 

ماشین رو روشن و حرکت کرد

 

_ ساکتی بچه

 

نمی‌تونستم حرف بزنم فکر اون کاغذ بازم منو می‌ترسوند که نکنه کار اشتباهی انجام بدم.

از طرفی فکر می‌کردم اگه واقعا مرگ طاها یه تصادف نبوده من همیشه بهش مدیون میشدم

 

_ بازم کسی توی مدرسه زر مفت زده ناراحتت کرده؟!

 

برای لحظه ای متعجب شدم از اینکه سامیار به فکر ناراحتی من بود

 

لبخند محوی روی لبم نشست

 

برای کشف این مرد لازم نبود راه دوری بری گاهی نگرانی های بی موردش نوعی ابراز علاقه بود!

 

_ نه کسی چیزی نگفته

 

با اخم پرسید

_ پس واسه چی سگرمه هات توهمه؟ داری اوقات منم تلخ میکنی

 

باید یه دلیل میاوردم تا بیشتر سؤال نپرسه

_ نیکی می‌خواست با کاوه بره بیرون بهم گفت بیا بریم من قبول نکردم

 

نیم نگاهی بهم انداخت

 

_ خوبه که یه جا عقلت رو به کار انداختی

 

بازم ساکت شدم و به خیابون خیره شدم

مسیری که داشت می‌رفت مسیر خونه نبود

 

_ کجا داریم میریم؟!

 

_ یه سری کار عقب افتاده دارم میریم نمایشگاه

 

_ خب من با سرویس میرفتم خونه چرا اومدی دنبالم؟!

 

_ نیومدم دنبالت! اون اطراف کار داشتم که اومدم

 

ابرویی بالا انداختم

 

_ مدتیه این اطراف کارت زیاد شده

 

فقط سر تکون داد

 

ماشین رو جلوی نمایشگاه پارک کرد

هردو پیاده شدیم

اولین بار بود چنین ماشین های قشنگی رو از نزدیک می‌دیدم

 

محو تماشاشون شده بودم

 

_ نمیتونی ازشون چشم برداری؟

 

سرمو بلند کردم درست کنارم ایستاده بود

_ اینا خیلی قشنگن همشون مال خودته؟!

 

عینکش رو از چشمش برداشت

_ فعلا آره اما اینا سرمایه ی من هستن و نمیتونم نگهشون دارم

 

لبخندی زدم باورم نمیشد این مرد بداخلاق که به هیچکس جواب پس نمی‌داد داشت درمورد کارش به من توضیح میداد

 

_ همین که هربار بهترینش زیر پای خودته می‌ارزه

 

دستمو کشید

_ بریم داخل

 

باهاش همراه شدم

در نمایشگاه رو بست و علامت تعطیل است رو آویزون کرد

 

تعجب کردم چرا اینجوری میکرد

 

میلاد جلو اومد سلام کردم با خوشرویی جواب داد اما سام با اخم نگاهش کرد و اونم زود رفت

 

اگه پشه ی نر هم از پیش من رد میشد این آقا حساسیت نشون میداد

 

سام داخل اتاقی رفت که حدس زدم دستشویی باشه

 

چشمم به جام پر از تیله که روی میز بود افتاد

 

چشمام برق زد!

خیلی وسوسه برانگيز بودن، دلم می‌خواست دستم رو ببرم داخلش و زیر و رو کنم

 

اطرافم رو نگاه کردم وقتی کسی رو ندیدم با دقت بیشتری تیله ها رو از نظر گذروندم

 

یه تیله ی مشکی رنگ وسطشون بود که تفاوتش با بقیه از دور جار میزد

 

دستمو بینشون بردم و اون مشکی رو بیرون کشیدم

 

کف دستم گذاشتم و بهش خیره شدم

چقدر برام آشنا بود

 

یادم اومد روزای قبل از عقد سام یه تیله ی سفید بهم داده بود شکلش کپی همین بود

 

ابروهام بالا پرید

ناخواسته یاد دوماهی سیاه و سفید افتادم که مکمل هم بودن انگار این تیله بدون اون سفیده ناقص بود

 

_ اینم بردار پیش خودت باشه بذار جفت هم بشن

 

با شنیدن صدای سام هول شدم

 

_ الآن میذارم سرجاش

 

_ نشنیدی چی گفتم؟! ببرش پیش اون یکی

 

تعجبم از این بود که نگفت جفتش رو بیار بذار سرجاش، برعکس گفت اینم ببر پیش خودت!

 

به هرحال راست می‌گفت این دوتا بدون هم ناقص بودن

تیله رو توی مشتم فشردم.

 

_ میلاد برو خونه دیگه! مگه دنبال جیم شدن نبودی؟!

 

میلاد بهت زده خودش رو رسوند

 

_ چی؟! واقعا برم؟! پس اینجا چی…

 

سام نگاه تندی بهش انداخت

_ هستم خودم در و پیکرا رو می‌بندم نگرانش نباش

 

سامیار پشت میز نشست و میلاد وسایلش رو جمع کرد و رفت

 

_تفریحت پیش منه…

 

گنگ نگاش کردم خودش ادامه داد

 

_ دخترخاله‌ت یا هر خر دیگه ای هرجا بره جای تو اونجا نیست!

 

_ من نگفتم دلم میخواد برم

 

فقط پوزخند زد و خودش رو به کار مشغول نشون داد

 

کمی اطراف رو نگاه کردم کم کم داشت حوصله ام سر می‌رفت

 

_ میتونم برم ماشین ها رو از نزدیک ببینم؟!

 

نگاه تندش رو به طرفم کشوند با اینکه بهش عادت داشتم و میدونستم اخلاقش اینجوریه اما بازم ترسیدم و ترجیح دادم سکوت کنم

 

کمی که گذشت از جاش بلند شد

 

_ باید برم ماشینها رو چک کنم

 

با حسرت رفتنش رو نگاه کردم دلم میخواست منم میرفتم

 

سرشو چرخوند

 

_ چسبیدی به صندلی؟! تکون بده پاهاتو

 

کیفم رو همونجا روی صندلی رها کردم و از خدا خواسته دنبالش دویدم

 

مات و مبهوت به ماشین های لوکس خیره شده بودم

یکی از ماشینها بیشتر از بقیه اش چشمم رو گرفته بود

دستمو روی شیشه اش گذاشتم و زیرلب زمزمه کردم

 

_ اگه خودم یه روزی پیشرفت کردم و پولدار شدم حتما میام میخرمت

 

*****دوستان رمان رو از فردا تا مدتی به کانال ارسال نمیکنم فقط تو سایت همین ساعات سایت رو چک کنید

4.2/5 - (22 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x