رمان فستیوال پارت ۸۹

 

***

 

” سام ”

 

مچ دستشو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش.

 

هینی گفت و عقب کشید

 

_ چی شده؟!

 

اخمم رو درهم کشیدم

 

_ یادم نمیاد اجازه داده باشم بهشون دست بزنی!

 

ناباور لب زد

_ سامیار…

 

ناگهانی چرخوندمش جوری که پشتش به ماشین چسبید

 

خوب شد میلاد قبل از رفتنش کرکره ی قسمت ماشین ها رو پایین کشیده بود!

 

نگاهم به لباش بود

صورتی طبیعی بدون هیچ آرایشی!

 

چه جوری باید از این دختر دوری میکردم؟!

 

ناخواسته سرمو پایین بردم

 

انگار میدونست چی می‌خوام که

پلکاش روی هم افتاد

 

یه دستم رو پشت گردنش گذاشتم و سرشو جلوتر آوردم

 

شوک زده هیچ حرکتی نمی‌کرد

حاضر بودم شرط ببندم حتی لب دادن هم بلد نبود!

 

اما دقیقا همین ناواردیش برام جالب بود و هربار منو به طرف خودش میکشید و کیش و مات میکرد!

 

جوری ازش لب گرفتم که انگار بار اولم بود!

 

وقتی کنار کشیدم نفس گیر افتاده توی سینه اش رو با صدا بیرون داد

 

موهاشو از توی صورتش کنار زدم

 

_ وقتی بدون اجازه به چیزی دست میزنی باید خسارتش رو بپردازی گلبرگ!

 

نگاه خجالت زده اش رو ازم گرفت و راهشو کج کرد تا بره

 

ناگهانی پاش پیچ خورد و افتاد

آخش بلند شد و مچ پاشو محکم فشار داد

 

_ عادت داری به چلاقی!

 

دستمو به طرفش دراز کردم

_ دستتو بده من پاشو

 

آهی کشید و با لب های آویزون به کفشش خیره شد

_ پاشنه ی کفشم کنده شده نمیتونم راه بیام

 

ابرویی بالا انداختم

 

دستمو توی موهام فرو بردم و نگاهم رو از لب هاش گرفتم و توپیدم

_ جمع کن لب و لوچتو! نکنه توقع داری بغلت کنم؟!

 

_ نه ولی کفش اسپورت توی کیف مدرسه‌م هس اگه برام بیاری بپوشم خودم راه میام

 

_ از جات تکون نخور الان میام

 

_ بخوامم نمیتونم تکون بخورم

 

سری از روی رضایت تکون دادم

 

_ خوبه که چلاق شدی!

 

کیف روی صندلی بود و راحت تونستم پیداش کنم، از روی صندلی بلند کردم و روی میز گذاشتمش

 

چندتا جیب کوچیک و بزرگ داشت

کوچیکا رو بیخیال شدم، طبیعتا کفش توی بزرگ جا میشد!

 

کفشی که داخل نایلون بود رو بیرون آوردم

 

برای لحظه ای به سرم زد بقیه ی زیپ ها رو هم باز کنم ببینم چی با خودش می‌بره مدرسه!

 

دستمو به طرف کوچکترین جیب بردم.

 

_ سامیار من پام درد میکنه

 

دستمو عقب کشیدم

بیخیال شدم و کیف رو برداشتم تا برگردونم روی صندلی

 

قبل از اینکه کیف رو بذارم سرجاش متوجه کاغذ تاخورده ای شدم که کنار پایه ی صندلی افتاده بود

 

کاغذ رو برداشتم و زیرلب غریدم

 

_ معلوم نیست میلاد سرش کجا گرمه عین آدم تمیزکاری نمیکنه

 

تاخوردگی های کاغذ رو باز کردم

 

چشمامو ریز کردم و نوشته رو خوندم

 

« تا وقتی پیش سام پژمان هستی هیچوقت دلیل مرگ برادرت طاها رو نمیفمی. ازش دور شو معما نزدیکته کافیه بخوای حلش کنی»

 

کاغذ توی دستم مچاله شد!

 

این کدوم ح…روم زاده ای بود که به خودش اجازه ی چنین گوه خوری داده بود؟!

 

حتما این کاغذ پیش گلبرگ بوده که اینجا افتاده و گلبرگ این موضوع رو از من مخفی کرده!

 

کاغذ رو توی جیبم گذاشتم

کفش رو برداشتم و به طرفش رفتم

 

همون جور که ذهنم درگیر نوشته های کاغذ بود خم شدم و کفش پاشنه بلند رو از پاش درآوردم و اسپورت رو به پاش پوشوندم

 

_ ممنون خودم می‌تونستم بپوشم

 

تازه متوجه شدم که چیکار کردم

دستمو کشیدم و نگاه تندی بهش انداختم

 

_ راه بیفت

 

سعی کرد بلند شه اما انگار به پاش فشار میومد

 

دستشو گرفتم اما بلند نشد

 

_ سامیار؟

 

هنوزم با شنیدن اسم شناسنامه ایم از زبون گلبرگ چهره ام درهم میشد اما تقریبا بهش عادت کرده بودم!

 

_ چیه؟!

 

_ میشه تا شب اینجا بمونیم؟!

 

با ابروهای گره کرده به طرفش متمایل شدم

 

_ چرا اینجا؟! اونم با این پای چلاق

 

_ اینجوری لازم نیست منو ببری دکتر تا شب مطمئنن خوب میشم

 

فکرم مشغول نوشته های کاغذ بود فقط تایید کردم تا ساکت بشه بتونم فکر کنم

 

کنارش روی زمین نشستم

متعجب بهم نگاه کرد

 

کاغذ رو از جیبم بیرون کشیدم و جلوی صورتش تکون دادم

 

از بین دندونای کلید شده غریدم

 

_ اون مرتیکه ی لا…شی نوید اینو بهت داد؟!

 

بهت زده به کاغذ توی دستم خیره شد

حتی پلک نمیزد

 

با صدایی که اوج گرفته بود غریدم

_ ماتت نبره جواب منو بده!

 

وقتی سکوتش رو دیدم چشمامو ریز کردم

 

_ ببین بچه به احترام پای چلاقت ایندفعه رو آمپر نچسبوندم و با زبون خوش اومدم ازت جواب بخوام…

 

انگشتم رو تهدیدآمیز جلوی صورتش تکون دادم

 

_ اگه بخوای خلاف میلم زبون به دهن بگیری اون روی سگم که تا حالا ندیدی بالا میاد

 

 

 

” گلبرگ ”

 

تمام تنم یخ زده بود

کاغذی که من نتونسته بودم حتی بخونم ببینم چی داخلش نوشته حالا توی دستای سام بود!

 

هول شده سعی کردم توضیح بدم

 

_ نه بخدا من حتی نمی‌دونم توی اون کاغذ چی نوشته

 

مچم رو محکم گرفت

_ نوشته های توی این کاغذ فقط مربوط به توئه چطور میشه نخونده باشی؟!

 

از شدت ترس داشت اشکم درمیومد

 

_ همون لحظه که اینو لای کتابم پیدا کردم تو زنگ زدی تا از مدرسه بیرون بیام واسه همین فقط گذاشتم توی جیبم حتی نخوندم ببینم چیه و کی گذاشته

 

تعجب به خشم و کنجکاوی صورتش اضافه شد

 

_ لای کتابت؟!

 

_ آره واسه امتحان کیفم رو زیر درخت گذاشته بودم وقتی کتابم رو باز کردم تا سوالی رو پیدا کنم اینو دیدم

 

نگاه پر التماسم رو به صورتش دوختم

 

_ نمی‌دونم چی نوشته و کار کی بوده به جون گلناز که برام عزیزه حتی…

 

حرفمو قطع کرد

 

_ بسه باور کردم!

 

با اخم ادامه داد

_ جون اون بچه مگه از سر راه اومده که قسم میخوری!

 

انگار همین قسم براش کافی بود تا از موضعش کنار بیاد

 

کاغذ رو مچاله کرد و توی جیبش گذاشت

 

با احتیاط پرسیدم

 

_ نمی‌خوای بگی چی توی اون کاغذ نوشته بود؟!

 

به وضوح حس کردم دستاش مشت شد

 

_‌چند خط گوه خوری!

 

مشتش رو روی زمین کوبید

 

_ یه روز از عمرش هم مونده باشه پیداش میکنم و به خاطر این غلط زیادیش ننه‌شو به عزاش مینشونم

 

با فکر اینکه اگه این نوشته هم کار همون قبلی باشه دنیا دور سرم چرخید.

 

این یعنی مازیار داره این چیزا رو برام مینویسه؟!

 

_ به کسی مشکوک نیستی؟!

 

ترسیده افکارم رو پس زدم. چی میگفتم؟!

که به مازیار مشکوکم؟! که اوضاع بدتر از اینی که هست بشه و مصمم تر دنبالش بگرده

 

_ نه مدرسه ی دخترونس مرد که نمیاد داخل حتما کار یکی از دختراست خواسته سر به سرم بذاره!

 

پوزخندی زد

_ ساده ای تو بچه! این که معلومه یه دختر گذاشته توی کیفت اما زیر سر یه مرده! یه مرد چنین غلطایی می‌کنه

 

آب دهنم رو قورت دادم

 

_ میشه این بحث رو تموم کنیم؟! من خیلی گرسنم صبحونه هم نخوردم

 

دستی لا به لای موهاش فرو کرد و از جاش بلند شد

 

_ الان یه چیزی سفارش میدم

 

از قسمت ماشین ها بیرون رفت و طولی نکشید با یه زیلو و بطری آب برگشت

 

زیلو رو همونجا کنار ماشین روی زمین پهن کرد

 

دستمو گرفت و کمک کرد روی زیلو بشینم

 

با تردید و درحالی که اخمش همچنان روی صورتش نقش بسته بود تند و محکم گفت

_ اینجا بالشت نداریم تا غذا بخواد بیاد اجازه داری فقط همین یه بار سرتو بذاری روی پام و بخوابی

 

با تأکید ادامه داد

 

_ فقط چون …

 

حرفشو قطع کردم

 

_ می‌دونم چون پام چلاقه! وگرنه تو از این لطفا به کسی نمیکنی

 

با رضایت سر تکون داد

_ خوبه خودت حالیته!

 

حالا که بهم لطف کرده بود منم بدم نمیومد از این لطف کمیابش نهایت استفاده رو ببرم

 

_ منم فقط چون پام درد می‌کنه قبول میکنم وگرنه اصلا قبول نمی‌کردم

 

با تردید به هیکل درشتش نگاه کردم

اگه میخواست میتونست با یه حرکت منو توی خودش غرق کنه

یکی از بازوهاش برای احاطه ی تمام تن من کافی بود

 

_ به چی نگاه می‌کنی بچه؟! میخوای پشیمون بشم از لطفم

 

دستامو به معنای تسلیم بالا آوردم

 

_ نه نه نه… الآن این پاهای چلاق به خوابیدن روی پای تو نیاز داره!

 

لبخند کجی زد

_ معنی حرفتو خودتم فهمیدی؟!

 

کمی فکر کردم تازه فهمیدم از حرفم چه منظورایی که می‌تونه برداشت کنه!

 

لبمو گاز گرفتم و برای اینکه نگاهم به صورتش نیفته زودتر سرمو روی پاش گذاشتم و تو خودم جمع شدم

 

_ نه خب منظورم این بود که به خاطر پام…

 

_ بسته نمی‌خواد توضیح بدی بچه

 

آهی کشیدم و چشمامو باز کردم

آروم پامو دراز کردم

 

_ اونجا مدرسه بوده یا مجلس عروسی؟!

 

سرمو بلند کردم

 

_ چطور مگه؟!

 

_ پاشنه بلند پوشیدی

 

ناخنام رو کف دستم فرو کردم

فکرشم نمی‌کردم به خاطر اون کفشا اینجوری جلوش ضایع بشم

 

یه امروز گفتم چون سام میاد دنبالم کفش پاشنه بلند ببرم

 

بعد از امتحان اسپورتم رو درآوردم اینو پوشیدم که این بلا سرم اومد

 

حالا نمی‌دونستم چه بهونه ای جور کنم فقط تونستم بحث رو عوض کنم

 

سرمو از روی پاش بلند کردم و رو به روش نشستم

 

_ چرا غذا نمیاد؟

 

_ اگه خیلی عجله داری اینجا فقط یه چیزی دارم که میتونی بخوری

 

با اشتیاق دستامو به هم کوبیدم

_ خیلی هم عالی تا غذای اصلی بیاد اونم میشه دسر

 

ابرویی بالا انداخت

 

_ به نظرم صبر کنی تا غذا بیاد بهترت باشه

 

مصمم جواب دادم

 

_ نه من حتما می‌خوام بگو چی داری اینجا که میتونم بخورم

 

صورتش رو به صورتم نزدیک کرد

 

یکی از دستاشو زیر چونه اش زد و مستقیم و برنده به صورتم خیره شد

 

_ لبای من!

4.5/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x